جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۵ دی ۶, دوشنبه

کتاب مقدس دربارة اینکه چگونه می توان هدف زندگی را پیدا کرد، چه می گوید؟

 کتاب مقدس در اینباره خیلی واضح است که هدف ما در زندگی باید چه باشد. انسان در عهد عتیق و هم در عهد جدید می خواسته و کشف کرده که هدف زندگی چیست. سلیمان، حکیمترین مردی که تا بحال زیسته است، کشف کرد که وقتی انسان فقط برای این دنیا زندگی می کند، باطل اباطیل است. او این را در کتاب جامعه می گوید. "پس ختم تمام امر را بشنویم، از خدا بترس و اوامر او را نگاه دار چونکه تمامی تکلیف انسان این است. زیرا خدا هر عمل را با هر کار مخفی خواه نیکو و خواه بد باشد بمحاکمه خواهد آورد" (جامعه 12: 13-14). سلیمان می گوید که همة هدف از زندگی ما جلال دادن خدا با افکار و با زندگیمان است. پس باید از فرامین او اطاعت کنیم، چون روزی در حضور او برای داوری شدن خواهیم ایستاد. بخشی از هدف ما در زندگی ترس خدا و اطاعت از اوست.

بخش دیگر این است که ابدیت را از همین دنیا شروع کنیم. برخلاف کسانیکه تمام تمرکزشان بر روی این دنیاست، پادشاه داوود بدنبال سیری خود در آینده بود. او گفت، "و اما من روی ترا در عدالت خواهم دید و چون بیدار شوم از صورت تو سیر خواهم شد" (مزمور 17: 15). برای داوود، ارضای کامل وقتی خواهد بود که او بیدار شده (در دنیای بعدی)روی خدا را دیده (مشارکت با او) شبیه او شود (1 یوحنا 3: 2).

در مزمور 73، آساف در مورد این صحبت می کند که چطور وسوسه شد که به شریران حسد بَرَد، چون بنظر می آمد آنها به هیچ چیز اهمیت نمی دهند و اموال روی اموال می اندوزند و از دیگران سوء استفاده می کنند، اما بعد آساف متوجة عاقبت آنها شد. او برخلاف آنها بدنبال چیز دیگری بود که در آیة 25 می گوید، "کیست برای من در آسمان و غیر از تو هیچ چیز را در زمین نمی خواهم". برای آساف رابطه با خدا بالاتر از هر چیزی در زندگیش اهمیت داشت. بدون آن رابطه، زندگی هدف واقعی ندارد.

پولس رسول در مورد تمام افتخارات مذهبی اش قبل از ملاقات با مسیح زنده صحبت می کند و می گوید که همة آنها در مقابل عالی بودن معرفت و شناخت مسیح مثل توده ای از زباله هستند. در فیلیپیان 3: 9-10، پولس می گوید که او چیزی جز شناختن مسیح و "یافت شدن در او" نمی خواهد واینکه عدالت او را بدست آوَرَد و با ایمان در او زندگی کند، حتی اگر در این راه مجبور به زحمات زیاد و مردن باشد. هدف پولس شناختن مسیح، داشتن عدالت بوسیلة ایمان به او، و زندگی در مشارکت با او بود، حتی وقتیکه اینها باعث زحمت برای او می شدند (2 تیموتاوس 3: 12). در نهایت، نگاه او بر روی زمانی بود که سهمی از "قیامت از مردگان" داشته باشد.

هدف ما در زندگی، همانطور که خدا انسان را از ابتدا با این هدف آفرید، این است، 1) جلال دادن خدا و لذت بردن از مشارکت با او، 2) رابطة صحیح با دیگران، 3) کار، 4) حکومت بر دنیا. اما چون انسان گناه کرد، مشارکت او با خدا قطع شد، رابطه با دیگران دچار مشکل گردید، کار طاقت فرسا شد، و بنظر نمی آید که انسان غلبة زیادی بر طبیعت داشته باشد. تنها با برقراری مجدد رابطه با خدا، از طریق ایمان به مسیح است که هدف از زندگی برای انسان کشف می شود.

من چگونه میتوانم ارادۀ خداوند را برای زندگیم درک نمایم؟

 برای درک ارادۀ خداوند در رابطه با موقعیت پیش آمده، دو نکته کلیدی وجود دارند: 1) مطمئن شوید که آنچه از خدا سئوال میکنید یا قصد انجام آن را دارید، کاری نباشد که کلام خدا آنرا منع نموده باشد. 2) مطمئن شوید که آنچه از خدا سئوال میکنید یا قصد انجام آن را دارید، منجر به جلال خداوند و رشد روحانی شما خواهد شد. حال اگر این دو امر مصداق دارند و خداوند هنوز پاسخ درخواست شما را نداده است، احتمالاً خواستۀ شما در ارادۀ او نیست و یا اینکه شما باید بیشتر انتظار بکشید. بعضی اوقات درک نقشۀ الهی کار دشواری است. مردم میخواهند که خداوند به شکلی واضح به آنها بگوید که چه کار کنند، کجا کار کنند، کجا زندگی کنند، با چه کسی ازدواج کنند و ... رومیان 12: 2 به ما میگوید که "همشکل این جهان مشوید بلکه به تازگی ذهن خود صورت خود را تبدیل دهید تا شما دریافت کنید که ارادۀ نیکوی پسندیده کامل خدا چیست".

خداوند به ندرت اطلاعاتی مشخص و کامل به ما میدهد. او به ما حق انتخاب داده است. تنها وقتی با انتخاب ما مخالف است که بر مبنای گناه و برخلاف ارادهاش باشد. خداوند میخواهد که تصمیمات ما بر وفق ارادهاش باشند. پس چگونه خواهید فهمید که ارادۀ او چیست؟ اگر تقرّب جسته با او قدم بردارید و حقیقتاً ارادۀ او را برای زندگیتان طلب نمایید، او ارادۀ خود را در قلبتان خواهد نهاد. کلید مسئله این است که ارادۀ او را بر ارادۀ خود ترجیح دهید. "در خداوند تمتع ببر، پس مسئلت دل تو را به تو خواهد داد" ( مزمور 37: 4). اگرتصمیم تو بر علیه معیار کلام خدا نیست و به لحاظ روحانی تو را نفع خواهد بخشید، کلام خدا این اجازه را به تو میدهد و میتوانی آنچه را در دل نهادهای عمل نمایی.

۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

دید یک مسیحی دربارة سیگار کشیدن چیست؟ آیا سیگار کشیدن گناه است؟

کتاب مقدس هیچوقت مستقیما به سیگار کشیدن اشاره نکرده است. اصولی هست، که می توان سیگار کشیدن را با آنها ارزیابی کرد. اولا، کتاب مقدس به ما دستور می دهد که نگذاریم هیچ چیزی بر بدن ما مسلط شود. "همه چیز برای من جایز است- لکن هر چیز مفید نیست. همه چیز برای من رواست- لیکن نمی گذارم که چیزی بر من مسلط شود" (1 قرنتیان 6: 12). نمی توان انکار کرد که سیگار کشیدن معتاد کننده ای قویست. در این قسمت از کلام کمی جلوتر به ما گفته شده است که "نمی دانید که بدن شما هیکل روح القدس است که در شما است که از خدا یافته اید و از آن خود نیستید. زیرا که بقیمتی خریده شدید پس خدا را ببدن خود تمجید کنید" (1 قرنتیان 6: 19-20). سیگار کشیدن بدون شک برای سلامتی شما مضر است. ثابت شده است که سیگار کشیدن به سلامتی و به ریه ها ضرر می زنند.

آیا سیگار کشیدن را می توان "مفید" خواند (1 قرنتیان 6: 12)؟ آیا می توان گفت که سیگار کشیدن واقعا خدا را در بدن شما جلال می دهد (1 قرنتیان 10: 31)؟ آیا صادقانه یکنفر می تواند "برای جلال خدا" سیگار بکشد؟ ما باور داریم که جواب به هر سه سوال "نه" است. در نتیجه، باورداریم که سیگار کشیدن گناه است و ایمانداران به مسیح نباید اینکار را بکنند.

بعضی بر خلاف این عقیده بحث می کنند و می گویند که بسیاری از مردم غذاهای ناسالم می خورند، که می توانند معتاد کننده و مضر برای بدن باشند. مثلا ، خیلی از مردم آنقدر به کافئین معتاد هستند که بدون نوشیدن قهوة صبحشان قادر به انجام هیچ کاری نیستند. در حالیکه این مطلب کاملا صحیح است، اما چطور می تواند سیگار کشیدن را توجیه کند؟ نظر ما هم همین است که مسیحیان باید از زیاده روی در غذا و خوردن غذاهای ناسالم بپرهیزند. بله، مسیحیان اغلب در این مورد دو رو هستند که یک کدام را محکوم به گناه بودن می کنند و دیگری را نه.، اما باز هم باید تاکید کرد که این مطلب سیگار کشیدن را موجب جلال خدا نمی گرداند.

بحث دیگری که بر علیه این دید در مورد سیگار است این است که خیلی از مردان خدا سیگاری بوده اند، مثل واعظ معروف انگلیسی سی اچ اسپارجیون، که به کشیدن سیگار برگ معروف بود. باز هم باید تاکید کرد که بحث فایده ای ندارد. ما عقیده داریم که اسپارجیون برای کشیدن سیگار در اشتباه بود. ولی بغیر از آن آیا او مرد خدا و معلم کلام خدا بود؟ قطعا! آیا این مطلب همة اعمال و عادات او را موجب جلال خدا می گرداند؟ نه.

با گفتن اینکه سیگار کشیدن یک گناه است، نمی گوییم که همة سیگاری ها فاقد نجات هستند. خیلی از ایمانداران به مسیح هستند که سیگار می کشند. سیگار کشیدن جلوی نجات یافتن شخص را نمی گیرد و باعث از دست دادن نجات کسی هم نمی شود. سیگار کشیدن نا بخشیدنی تر از هر گناه دیگری نیست، چه برای کسی که مسیحی می شود و یا یک مسیحی که گناهش را به خدا اعتراف می کند (1 یوحنا 1 :9). در عین حال ما شدیدا قبول داریم که سیگار کشیدن گناهی است که باید با قدرت خدا ترک شود. 

هفت گناه کشنده کدامند؟

 هفت گناه کشنده لیستی است که در زمان مسیحیان اولیه از آن استفاده می شد تا به پیروان مسیح دربارة سقوط انسان بعلت گناه تعلیم داده شود. تصور اشتباهی که از این هفت گناه کشنده در ذهنهاست این است که این گناهان از نظر خدا قابل بخشش نیستند. کتاب مقدس واضحا می گوید که تنها گناهی که خدا نمی بخشد ادامه در بی ایمانیست، چون اینکار تنها راه بخشش یعنی عیسی مسیح و مرگ نیابتی او را بر صلیب رد می کند. 

آیا این عقیدة هفت گناه کشنده کتاب مقدسی است؟ بله و نه. امثال سلیمان 6 : 16-19 می گوید "شش چیز است که خداوند از آنها نفرت دارد. بلکه هفت چیز که نزد جان وی مکروه است 1) چشمان متکبر، 2) زبان دروغگو، 3) دستهایی که خون بیگناهرا می ریزد،4) دلیکه تدابیر فاسد را اختراع می کند، 5) پایهاییکه در زیانکاری تیزرو می باشند، 6) شاهد دروغگو که بکذب متکلم شود، 7) کسیکه در میان برادران نزاعها می پاشد. " بهر حال این لیست چیزی نیست که بیشتر مردم بعنوان هفت گناه کشنده می دانند.

براساس پاپ گریگوری بزرگ در قرن ششم، هفت گناه کشنده عبارتند از: غرور، حسادت، پرخوری، شهوت، عصبانیت، طمع، و بی توجهی بخصوص به امور روحانی. هر چند که نمی توان انکار کرد که اینها گناه هستند، اما در کتاب مقدس هیچوقت به آنها "هفت گناه کشنده" گفته نشده است. لیست سنتی هفت گناه کشنده راه خوبی است برای گروه بندی گناهان زیادی که در دنیا وجود دارند. تقریبا هر نوع گناهی می تواند زیر یکی از این گروهها جای داشته باشد. مهمتر اینکه، ما باید متوجه باشیم که این هفت گناه "کشنده تر" از بقیة گناهان نیستند. همة گناهان به مرگ می انجامند (رومیان 6: 23). خدا را شکر، که از طریق عیی مسیح، همة گناهان ما، منجمله هفت گناه کشنده، می توانند بخشیده شوند (متی 26: 28، اعمال رسولان 10: 43، افسسیان 1: 7).

آیا همة گناهان نزد خدا یکسان هستند؟

در متی 5: 21-28، عیسی مسیح زنا را با داشتن شهوت در قلب یکی قلمداد می کند، اما معنی آن این نیست که همة گناهان مساوی هستند. آنچه مسیح می خواست به فریسیان بفهماند این بود که گناه گناه است، حتی اگر فقط بخواهی که آن را انجام دهی و آنرا عملا انجام ندهی. رهبران مذهبی زمان عیسی مسیح فکر می کردند که اشکالی ندارد اگر در مورد هر چه بخواهند فکر کنند، تا جایی که آن خواسته ها را انجام ندهند. عیسی مسیح آنها را وامیدارد که متوجه باشند که خدا افکار انسان را هم مثل اعمالش قضاوت و داوری می کند. عیسی مسیح اعلام کرد که اعمال ما ناشی از چیزهایی است که در قلبمان می گذرد (متی 12: 34).

بنابراین، اگر چه عیسی مسیح گفت که شهوت و زنا گناه هستند، ولی معنی آن این نیست که آنها برابرند. قتل بسیار بدتر از تنفر از کسیست، با وجودیکه هر دو در نظر خدا گناهند. اندازه هایی در گناهان وجود دارند. بعضی گناهان از گناهان دیگر بدتر است. از طرف دیگر در رابطه با نتیجة ابدی و نجات، همة گناهان یکی هستند. هر گناهی به محکومیت ابدی می انجامد (رومیان 6: 23). هر گناهی، مهم نیست چقدر کوچک باشد، بر خلاف خدای ابدی و مستحق تنبیه ابدیست. بعلاوه، گناهی آنقدر بزرگ نیست که خدا نتواند آنرا ببخشد. عیسی مسیح مرد تا جریمة گناهان را بپردازد (1 یوحنا 2: 2). عیسی مسیح برای همة گناهان ما مرد (2 قرنتیان 5: 21). آیا همة گناهان برای خدا مساوی هستند؟ بله و نه. در شدت؟ نه. در جریمه؟ بله. در بخشش؟ بله. 

تعریف گناه چیست؟

گناه در کتاب مقدس بعنوان تجاوز از قانون خدا (1 یوحنا 3: 4) و طغیان بر علیه خدا (تثنیه 9: 7، یوشع 1: 18) تعریف شده است. گناه از لوسیفر شروع شد، که احتمالا زیباترین و قدرتمندترین فرشته در میان فرشتگان بود. او به این مقامش قانع نبود و می خواست بالاتر از خدا باشد، که این باعث سقوط او و شروع گناه شد (اشعیا 14: 12-15). شیطان اسم جدیدش شد و او گناه را در باغ عدن وارد نسل بشر کرد، یعنی جایی که آدم و حوا را با همان وسوسه، گول زد " مانند خدا خواهید بود". پیدایش 3 توضیح می دهد که آدم و حوا بر علیه خدا و فرمان او طغیان کردند. از آن زمان به بعد گناه در انسان از نسلی به نسل بعد وارد شد و ما که از نسل آدم هستیم، گناه را از او به ارث برده ایم. رومیان 5: 12 به ما می گوید که از طریق آدم گناه وارد دنیا شد، و بنابراین مرگ به همة انسانها رسوخ کرد " زیرا که مزد گناه موت است" (رومیان 6: 23).

از طریق آدم ارث گناه وارد نسل بشر شد، و طبیعت انسان گناه آلود گردید. وقتی آدم گناه کرد، طبیعت درونی او بوسیلة گناهِ طغیانش عوض شد و برای او مرگ روحانی و فقر آورد که به همة کسانی که بعد از او آمدند منتقل شد. ما گناهکاریم نه بخاطر اینکه گناه می کنیم، بلکه گناه می کنیم چونکه گناهکاریم. این فقر روحی که به ارث می رسد، ارث گناه خوانده می شود. همانطور که ما خصوصیات جسمانی خود را از والدین خود می گیریم، طبیعت گناه آلود را هم از آدم به ارث می بریم. پادشاه داوود برای این موقعیت سقوط کردة طبیعت انسان در مزمور 51: 5 عزاداری می کند" اینک در معصیت سرشته شدم و مادرم در گناه به من آبستن شد."

نوع دیگر گناه، گناه نسبت داده شده است. هم در امور مالی و هم در امور قانونی، لغت یونانی "نسبت دادن"، یعنی "چیزی را که متعلق به کسی بوده بحساب شخص دیگری گذاشتن." قبل از اینکه قانون موسی داده شود، گناه به انسان نسبت داده نمی شد، هر چند که انسان بخاطر ارث بردن گناه گناهکار بود. بعد از اینکه قانون داده شد، گناهانیکه بر خلاف قانون بودند به آنها نسبت داده می شد (رومیان 5: 12). حتی قبل از اینکه تجاوز از قانون بحساب انسان گذاشته شود، جریمة نهایی گناه (مرگ) حکومت می کرد 0رومیان 5 : 14). همة انسانها، از آدم تا موسی، تسلیم مرگ بودند، نه بخاطر اعمال گناه آلودشان بر علیه قانون موسی (که در آنوقت نداشتند)، اما بخاطر طبیعت گناه آلودی که به ارث برده بودند. بعد از موسی، انسانها تسلیم مرگ شدند هم بعلت ارث گناه از آدم و هم بعلت منسوب شدن به گناه تجاوز از قانون خدا.

خدا اصول منسوب شدن را برای نفع انسان بکار برد، وقتیکه گناهان انسان را به حساب عیسی مسیح گذاشت، و او بهای گناهان را که مرگ بود بر روی صلیب پرداخت. در منسوب کردن گناهانمان به عیسی مسیح، خدا با او مثل با یک گناهکار رفتار کرد، با وجودیکه او گناهکار نبود، و گذاشت که او برای گناهان همة دنیا بمیرد (1 یوحنا 2: 2). خیلی مهم است که بفهمیم که گناه به او منسوب شد، اما او گناه را از آدم به ارث نبرد. او جریمة گناه را داد، اما هرگز گناهکار نشد. گناه طبیعت خالص، پاک و کامل او را لمس نکرد. با او طوری رفتار شد که انگار او مجرم به همة گناهان دنیا در اعصار مختلف بود، باوجودیکه گناه نکرد. در عوض، خدا عدالت مسیح را به ایمانداران منسوب کرد و آن عدالت را بحساب ما گذاشت، درست همانطور که گناهان ما را بحساب مسیح گذاشت (2 قرنتیان 5: 21).

نوع سوم گناه، گناه شخصیست، که هر روزه بوسیلة هر انسانی انجام می گیرد. چون ما طبیعت گناه را از آدم به ارث برده ایم، شخصا و بطور انفرادی گناه می کنیم، همه نوع گناه، از دروغهای مصلحتی گرفته تا قتل. کسانی که ایمانشان را بر روی ایمان به مسیح نگذاشته اند باید جریمة این گناهان شخصی، گناهان ارثی و گناهان محسوب شده شان را بپردازند. بهر حال ایمانداران از جریمة ابدی گناه که جهنم و مرگ روحانیست آزاد شده اند، اما ما حالا قدرت مقاومت با گناه را از طریق روح القدس که در ما ساکن است، داریم که ما را پاک می گرداند و ما را به گناهانمان ملزم و متقاعد می کند (رومیان 8: 9-11). وقتیکه ما به گناهان شخصیمان نزد خدا اعتراف می کنیم و برای آنها از او طلب بخشش می کنیم، احیا می شویم و در موقعیت و رابطة کاملی با او قرار می گیریم. "اگر به گناهان خود اعتراف کنیم او امین و عادل است تا گناهان ما را بیامرزد و ما را از هر ناراستی پاک سازد" (1 یوحنا 1: 9). 

ما همه سه بار محکومیم چون ارث گناه را برده ایم، گناهانی بحسابمان گذاشته شده و خودمان هم گناه کرده ایم. تنها جریمة گناه مرگ است (رومیان 6: 23)، نه فقط مرگ جسمانی بلکه مرگ ابدی (مکاشفه 20: 11-15). خدارا شکر، ارث گناه، گناهان محسوب شده و گناهان شخصی همه بر روی صلیب مسیح مصلوب شدند و الان با ایمان به عیسی مسیح بعنوان نجات دهند "در وی بسبب خون او فدیه یعنی آمرزش گناهان را به اندازة دولت فیض او یافته ایم" (افسسیان 1: 7).

۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

آیا انسان می تواند بدون خدا زندگی کند؟

 برخلاف ادعاهای خداناباوران و ملحدان در طول تاریخ، انسان نمی تواند بدون خدا زندگی کند. انسان می تواند بدون تصدیق کردن وجود خدا، وجودی میرا داشته باشد، اما بدون واقعیت خدا نمی تواند وجود داشته باشد.

خدا به عنوان آفریدگار، سرچشمه حیات انسان است. اینکه بگوییم انسان جدا از خدا می تواند وجود داشته باشد، مثل این است که بگوییم که یک ساعت می تواند بدون سازنده اش، و یا یک داستان بدون راوی اش وجود داشته باشد. ما وجودمان را مدیون خدایی هستیم که ما را در صورت خود آفرید (پیدایش 27:1). وجود ما وابسته به خداست، خواه وجودش را تصدیق کنیم یا نکنیم.

خدا به عنوان نگهدارنده، پیوسته زندگی را ارزانی می بخشد (مزمور 10:104-32). او حیات است (یوحنا 6:14)، و تمامی خلقت بوسیله قدرت مسیح در کنار هم نگاه داشته می شود (کولسیان 17:1). حتی آنانیکه خدا را رد می کنند، اعانت و معاش خود را از او دریافت می کنند: «او آفتاب خود را بر بدان و نيکان مي‌تاباند و باران خود را بر پارسايان و بدکاران مي‌باراند» (متی 45:5). اینکه فکر کنیم انسان می تواند بدون خدا زندگی کند مثل این است که فرض کنیم که گل آفتابگردان می تواند بدون نور به زندگی خود ادامه دهد یا بدون آب، رشد کند.

خدا به عنوان منجی، به آنانیکه ایمان می آورند، حیات جاودان می دهد. در مسیح حیات است و حیات، نور انسانهاست (یوحنا 4:1). عیسی آمد تا ما حیات داشته باشیم «و آن را به طور کامل داشته باشیم» (یوحنا 10:10). به تمام کسانی که بر او توکل می کنند، وعده ابدیت با او داده شده است (یوحنا 15:3-16). برای اینکه انسان زندگی کند و حقیقتاً حیات داشته باشد، باید مسیح را بشناسد (یوحنا 3:17).

بدون خدا، انسان تنها زندگی جسمانی خواهد داشت. خدا به آدم و حوا هشدار داد که در روزی که او را رد کردند، «مطمئناً خواهند مرد» (پیدایش 17:2). همانطور که می دانیم، آنها نااطاعتی کردند، اما در آن روز جسماً نمردند؛ بلکه، روحاً مردند. چیزی در درون آنها مرد، یعنی زندگی روحانی ای که شناخته بودند، مشارکت با خدا، آزادی در لذت بردن از او، بی گناهی و پاکی روحشان، همه اش از میان رفت.

آدم که آفریده شده بود تا با خدا زندگی کند و با او مشارکت داشته باشد، لعنت شد که موجودی کاملاً نفسانی باشد. آنچه را که خدا قصد داشته بود، که آدم از خاکستر به جلال بیاید، اکنون از خاکستر به خاکستر شد. درست همانند آدم، امروزه نیز انسانِ بدونِ خدا، همچون موجودی زمینی عمل می کند. چنین شخصی شاید به نظر خوشحال بیاد؛ به هر حال، لذت و خشنودی در این زندگی وجود دارد. اما حتی آن لذتها و خوشی ها نمی تواند بدون رابطه داشتن با خدا به تمامی بدست آید.

برخی از کسانی که خدا را رد می کنند، در نشاط و سرگرمی و عیش و نوش زندگی می کنند. سرگرمی های نفسانیشان، به نظر، یک زندگی بی خیال و لذت بخش را به بار می آورد. کتاب مقدس می گوید که لذتی در گناه وجود دارد (عبرانیان 25:11). مشکل این است که این لذت، زود گذر است؛ زندگی در این دنیا کوتاه است (مزمور 3:90-12). دیر یا زود، فرد لذت جو، همانند پسر ولخرج در مثل عیسی در می یابد که لذت دنیایی گذراست (لوقا 13:5-15). همه کسانیکه خدا را رد می کنند، لزوماً آدم خوش گذرانی نیستند. خیلی از آدمهایی هستند که نجات نیافته اند اما زندگی منضبط و متین و حتی زندگی شاد و با سعادتی دارند. کتاب مقدس اصول اخلاقی ای را ارائه می دهد که برای هر کسی در دنیا سودمند است مثل وفاداری، صداقت، خویشتن داری، و غیره. اما انسان بدون خدا تنها این دنیا را دارد. داشتن یک زندگی آرام تضمین نمی کند که برای زندگی پس از مرگ آماده هستیم. به مثل کشاورز ثروتمند در لوقا 16:12-21 نگاه کنید و همینطور به معاوضه ای که عیسی در متی 16:19-23 با مرد جوان ثروتمند (اما خیلی بااخلاق) می کند.

بدون خدا، انسان حتی در زندگی فانی اش نیز کامروا نیست. انسان با هم نوعش در صلح نیست چرا که با خودش در صلح نیست. انسان با خودش آرامش ندارد و بی قرار است چرا که با خدا در صلح نیست. دنبال کردن لذت به خاطرِ خودِ لذت، نشانه ای از پریشانی درونی است. آدمهای خوشگذران در طول تاریخ بارها و بارها پی برده اند که سرگرمی های زودگذر زندگی منجر به نومیدی عمیقتری می شود. خیلی سخت است که بتوان از این احساس دائمی که «یک جای کار اشکال دارد،» خلاص شد. سلیمان پادشاه به دنبال هر آنچه که دنیا برای عرضه دارد رفت، و یافته هایش را در کتاب جامعه ثبت کرد.

سلیمان پی برد که دانش، به خودی خود بیهوده است (جامعه 12:1-18). او دریافت که عیش و عشرت و ثروت بیهوده است (1:2-11)، ماده پرستی و مال اندوزی حماقت است (12:2-23)، و ثروت زیاد فانی است (فصل 6).

سلیمان نتیجه گیری می کند که زندگی هدیه خداست (12:3-13) و تنها راه حکیمانه برای زندگی کردن، خداترسی است: «حال که همه چیز را شنیدیم، ختم کلام این است: از خدا بترس و فرامین او را نگاه دار چرا که انسان بودن به تمامی همین است. زیرا خدا هر عمل و هر امر مخفی را، چه نیک و چه بد، به محاکمه خواهد آورد» (13:12-14).

به عبارت دیگر، زندگی فراتر از ابعاد فیریکی است. عیسی به این نکته تاکید می کند آنگاه که می گوید، «انسان تنها به نان زنده نيست، بلکه به هر کلامي زنده است که از دهان خدا صادر شود» (متی 4:4). نان (جسمانی) نیست که ما را زنده نگاه می دارد، بلکه کلام خدا (روحانی) است که ما را زنده نگاه می دارد. بی فایده است که در درونمان به دنبال علاج بدبختی هایمان بگردیم. انسان تنها زمانی می تواند زندگی و سعادت را بیابد که خدا را اعتراف کند.

بدون خدا، سرنوشت انسان جهنم است. انسان بدون خدا از لحاظ روحانی مرده است؛ وقتی که زندگی جسمانی اش به پایان برسد، جدایی ابدی از خدا را تجربه خواهد کرد. در روایت عیسی از مرد ثروتمند و ایلعازر (لوقا 19:6-31)، مرد ثروتمند زندگی پر عیش و نوش و آسوده ای داشت بدون اینکه درباره خدا فکر کند، درحالیکه ایلعازر در زندگی اش رنج می کشید اما خدا را می شناخت. بعد از مرگشان است که هر دو نفر به اهمیت انتخابهایی که در زندگی کرده بودند براستی پی بردند. مرد ثروتمند خیلی دیر پی برد که زندگی فراتر از مال اندوزی است. در عین حال، ایلعازر در فردوس در آسایش بود. برای هر دو مرد، دوره کوتاه زندگی زمینی شان در قیاس با وضعیت دائمی جانهایشان از اهمیت افتاد.

انسان خلقتی بی همتاست. خدا حس ابدیت را در دلهایمان قرار داده است (جامعه 11:3)، و آن حسِ سرنوشتِ بی انتها تنها می تواند در خودِ خدا برآورده شود.

منظور چیست که ما عجیب و مهیب ساخته شده‌ایم (مزمور 14:139)؟

 مزمور 14:139 بیان می کند که «تو را می‌ستایم، زیرا عجیب و مهیب ساخته شده‌ام؛ اعمال تو شگفت‌انگیزند، جان من این را نیک می‌داند.» زمینه و چارچوب این آیه، طبیعت شگفت انگیز بدنهای جسمانی ماست. بدن انسان، پیچیده ترین و منحصر به فرد ترین ساختار در دنیا است، و این پیچیدگی و یکتایی، به طرز کاملاً شفافی از فکر آفریدگارش سخن می راند. هر جنبه از بدن، حتی کوچکترین سلول میکروسکوپی، آشکار می کند که عجیب و مهیب ساخته شده است.

مهندسان می دانند که چطور پرتوهای قوی اما سبک طراحی کنند بدین گونه که مواد قوی را در لبه های بیرونیِ یک سطح برش متقاطع قرار دهند و داخل را با مواد سبکتر و سست تر پر کنند. این کار به این دلیل صورت می گیرد که در هنگام اِعمال خمش یا فشارهای معمول، بیشترین میزان فشار بر سطوح بیرونی یک ساختار وارد می آید. یک برش متقاطع از استخوان انسان آشکار می کند که مواد قوی در قسمت بیرونی قرار دارد و قسمت درونی به عنوان کارخانه ای برای سلولهای خون از گونه های مختلف، مورد استفاده قرار می گیرد.

وقتی که قابلیتهای یک دوربین عکس برداری پیشرفته را بررسی می کنید که نور کمتر یا بیشتری بر حسب نیاز دریافت کند و یا به طور خودکار بر دامنه وسیعی از میدان فوکوس کند، پی می برید که از عملیات چشم انسان مکرراً تقلید کرده است. و همینطور، با داشتن دو کره ی چشم، ادراک عمق نیز داریم که به ما این قابلیت را می دهد که تشخیص دهیم که جسم چقدر از ما فاصله دارد.

مغز انسان نیز اندام حیرت آوری است که عجیب و مهیب ساخته شده است. مغز انسان توانایی دارد که یاد بگیرد، استدلال کند، و بسیاری از فعالیتهای خودکار بدن نظیر ضربان قلب، فشار خون، و تنفس را کنترل کند و تعادل را در راه رفتن، دویدن، ایستادن، و نشستن حفظ کند و تمام اینکار ها را در حین تمرکز بر چیزهای دیگر انجام دهد. کامپیوترها در قدرت محاسبات خام از مغز انسان بهتر هستند اما در خصوص انجام اکثر وظایف استدلالی ابتدایی هستند. همچنین مغز توانایی حیرت انگیزی در وفق دادن دارد. در یک آزمایش، وقتی افراد عینکهایی را زدند که دنیا را به نظر وارونه می کرد، مغزهایشان سریعاً اطلاعات را دوباره تفسیر کرد به طوری که دنیا را «در جهت درست و غیر وارونه» درک کردند. وقتی دیگران چشمهایشان را برای مدت زمان طولانی بستند، «مرکز دیدِ» مغز، عنقریب برای فعالیتهای دیگر شروع به کار کرد. وقتی افراد به خانه ای در نزدیکی راه آهن نقل مکان کردند، طولی نکشید که صدای قطار توسط مغزشان از فیلتر خارج شد و هشیاریشان را دربرابر سر و صدای زیاد قطار از دست دادند و برایشان عادی شد. 

در خصوص کوچک سازی، بدن انسان نیز عجیب و مهیب ساخته شده است. به عنوان نمونه، داده های مورد نیاز برای تکرارسازی کل بدن انسان، همراه با تمام جزئیات، در یک رشته مارپیچ دوگانه ی دی ان ای (DNA) ثبت می شود که در هسته ی هر یک از بیلیونها سلول بدن انسان یافت می شود. و سیستم اطلاعات و کنترل که سیستم عصبی ما نمایندگی آن را دارد، به طرز حیرت انگیزی در قیاس با کابلهای سیمی و نوری که اختراعات زمخت بشر هستند، فشرد و جمع و جور است. هر سلول، که زمانی سلول «ساده» نامیده می شد، کارخانه کوچکی است که هنوز که هنوزه بشر کامل آن را درک نکرده است. با پیشرفت در میکروسکوپ ها، دورنماهای شگفت انگیز از سلول انسان به وضوح دیده می شود.

تک سلولِ باورشده ی انسانی که تازه در رحم شکل گرفته را در نظر بگیرید. از همان یک سلول در داخل رحم، انواع گوناگون بافتها، اندامها، و سیستمها توسعه می یابند و همگی در زمان درست در فرآیندی کاملاً هماهنگ با هم کار می کنند. برای مثال می توان به حفره در دیواره ی بین دو بطن در قلب نوزاد اشاره کرد. این حفره دقیقاً در زمان درست در فرآیند تولد به تدریج مسدود می شود تا اکسیژن رسانی خون از ششها صورت بگیرد، در حالیکه این کار در زمانی که طفل در رحم است صورت نمی گیرد و اکسیژن را از طریق بند ناف دریافت می کند.

به علاوه، سیستم ایمنی بدن قادر است که با دشمنان بسیاری مبارزه کند و خودش را از کوچکترین ترمیم ها گرفته (حتی ترمیم جزءهای ناصحیح دی ان ای) تا بزگترین ترمیمها (ترمیم استخوانها و بهبودی از تصادفات بزرگ) به حالت اول برگرداند و ترمیم کند. بله، بیماریهایی وجود دارد که نهایتاً وقتی که سنمان بالا می رود بر ما چیره می شوند، اما نمی توانیم تصور کنیم که چند مرتبه در طول زندگی ما بوده که سیستمهای ایمنی بدن ما، ما را از مرگ حتمی نجات داده است.

فعالیتهای بدن انسان نیز حیرت آور است. توانایی نگهداشتن اجسام بزرگ و سنگین و نیز کار کردن با دقت زیاد روی شیء ظریفی بدون اینکه آن را بشکانیم، نیز حیرت انگیز است. ما می توانیم کمان را نشانه گرفته و رها کنیم و تیر را مکرراً به یک هدفِ دور بزنیم، می توانیم سریعاً کلیدهای کیبورد کامپیوتر را فشار دهیم بدون اینکه فکر کنیم کدام کلید را فشار دهیم، می توانیم سینه خیز برویم، قدم بزنیم، بدویم، بچرخیم، بالا برویم، شنا کنیم، پشتک وارو بزنیم، و کارهای «ساده» انجام بدهیم مثل بازکردن لامپ، مسواک زدن، بستن بند کفش، و همه اینها را بدون فکر کردن انجام دهیم. در حقیقت، اینها کارهایی «ساده» هستند، اما انسان هنوز رباتی را طراحی و برنامه نویسی نکرده که قادر باشد دامنه وسیعی از وظایف و حرکات را انجام دهد. 

عملکرد دستگاه گوارش و اندامهای مربوطه، درازی عمر قلب، ساختمان و عملکرد عصبها و عروق خونی، پاکسازی خون از طریق کلیه ها، پیچیدگی گوش میانی و داخلی، حس چشایی و بویایی، و بسیار چیزهای دیگری که ما تقریباً درکشان نمی کنیم، هر کدامشان حیرت انگیز و ماورای توانایی انسان است که کپی برداری بکند. ما به راستی عجیب و مهیب ساخته شده ایم. چقدر سپاسگزار هستیم که آفریدگار را از طریق پسرش، عیسی مسیح بشناسیم و نه تنها از دانش او بلکه از محبت او نیز شگفت زده شویم (مزمور 17:139-24).

کتاب مقدس درباره سوزاندن جسد چه می گوید؟ آیا جسد مسیحیان باید سوزانیده شود؟

کتاب مقدس هیچ تعلیم صریحی درباره سوزاندن جسد نمی دهد. مواردی در عهد عتیق از افرادی است که سوخته می شدند تا بمیرند (اول پادشاهان 18:16؛ دوم پادشاهان 6:21) و مواردی که استخوانهای انسان سوزانیده می شد (دوم پادشاهان 16:23-20)، اما اینها نمونه هایی از سوزاندن جسد نیست. جالب توجه است که در دوم پادشاهان 16:23-20، سوزاندن استخوانهای انسان روی مذبح، مذبح را نجس ساخت. در عین حال، هیج جایی در شریعت عهد عتیق حکم نمی کند که جسد انسان مرده سوزانده نشود، و یا نمی گوید که لعنت یا داوری بر کسی که جسدش سوزانیده می شود قرار می گیرد.

سوزاندن جسد، در روزگار کتاب مقدس صورت می گرفت، اما رسمی نبود که در میان قوم اسرائیل یا ایمانداران عهد جدید رایج باشد. در فرهنگهای روزگار کتاب مقدس، روش معمول برای دورانداختن جسد انسان این بود که در مقبره یا در غار یا در زمین دفن می کردند (پیدایش 19:23؛ 9:35؛ دوم تواریخ 14:16؛ متی 60:27-66). هر چند که تدفین رسم رایجی بود، اما هیچ کجای کتاب مقدس حکم نمی کند که تدفین کردن تنها شیوه مجازِ دورانداختن جسد است.

آیا سوزاندن جسد چیزی است که یک مسیحی بتواند آن را لحاظ کند؟ باز هم می گویم که دستور صریح کتاب مقدسی بر علیه سوزاندن جسد وجود ندارد. برخی از ایمانداران به عمل سوزاندن جسد اعتراض می کنند بر این مبنا که این عمل ملاحظه نمی کند که روزی خدا بدنهای ما را زنده خواهد کرد و قیام خواهد داد و بدنهایمان را با جان/روحمان یکی خواهد کرد (اول قرنتیان 35:15-58؛ اول تسالونیکیان 16:4). اما سوزانیده شدن جسد، باعث نمی شود که کار خدا برای رستاخیز آن بدن دشوارتر شود. اجساد مسیحیانی که هزار سال پیش مرده اند، تا کنون کاملاً تبدیل به خاکستر شده اند. و این به هیچ وجه باعث نخواهد شد که خدا نتواند بدنهایشان را رستاخیز دهد. اولاً خداست که آنها را آفرید؛ پس بازآفرینی آنها کار دشواری برای او نخواهد بود. سوزاندن جسد چیزی جز "تسریع" فرآیند تبدیل شدن جسد به خاکستر نیست. خدا به همان اندازه که قادر است تا بقایای جسد شخص سوزانیده نشده را زنده کند، قادر است تا بقایای شخص سوزانیده شده را زنده کند. موضوع تدفین یا سوزاندن جسد در حدود آزادی مسیحی است. شخصی یا خانواده ای که به این مسئله می پردازد، باید برای دریافت حکمت دعا کند (یعقوب 5:1) و از باوری که در پی آن می آید پیروی کند.

۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

کتاب مقدس دربارة افسردگی چه می گوید؟

 افسردگی یک مسئلة جهانیست که بر میلیونها نفر از مردم اثر می گذارد، چه مسیحی و چه غیر مسیحی. آنهایی که از افسردگی رنج می برند می تواننداحساس غم بسیار عمیق، عصبانیت، ناامیدی، خستگی، و انواع مختلف علائم را داشته باشند. آنها ممکن است کم کم احساس کنند که بدردی نمی خورند و با از دست دادن علاقه شان به همه چیز و همه کس بفکر خودکشی بیفتند. افسردگی معمولا با شرایط زندگی مثل از دست دادن کار، مرگ یک عزیز، طلاق، یا مشکلات روانی مثل مورد سوء استفاده قرار گرفتن و یا کمیِ عزت نفس اتفاق می افتد. 

کتاب مقدس به ما می گوید که پر از شادی و پرستش خدا باشیم و با شادی زندگی کنیم (فیلیپیان 4: 4، رومیان 15: 11) پس خدا می خواهد همة ما شاد زندگی کنیم. این برای کسی که بخاطر موقعیتش دچار افسردگی شده است آسان نیست، اما او می تواند از طریق هدیه ای که خدا به ما داده است درمان شود یعنی از طریق دعا، مطالعة کتاب مقدس و بکار بردن آن، داشتن گروهی که با او همدردی کنند، معاشرت با ایمانداران، توبه، بخشش، و مشاوره.

ما باید آگاهانه بکوشیم که مجذوب خود نباشیم، اما در عوض سعی خود را روی خارج از خود بگذاریم. احساس افسردگی اغلب وقتی از بین می رود که شخص افسرده تمرکز خود را از روی خود برداشته بر روی مسیح و دیگران می گذارد.

افسردگی بالینی یک مسئلة جسمانی است و باید بوسیلة یک پزشک تشخیص داده شود. ممکن است با شرایط نا خوشایند زندگی ایجاد نشده باشد، و یا علائم آن با ارادة خود شخص زیاد نشود. برعکس آنچه در بعضی جوامع مسیحی باور دارند، افسردگی بالینی همیشه بوسیلة گناه ایجاد نمی شود. افسردگی گاهی می تواند در اثر اشکالات جسمانی ایجاد شود که باید با دارو و یا مشاوره درمان شود. البته، خدا قادر است که هر بیماری را شفا ببخشد.

بهر حال، در بعضی موارد، دیدن یک پزشک برای افسردگی فرقی با دیدن پزشک برای یک جراحت ندارد.

چیزهایی هست که کسانیکه از افسردگی رنج می برند می توانند برای کم کردن اضطرابشان انجام دهند. آنها باید مطمئن باشند که در کلام هستند و می مانند، حتی وقتیکه حوصلة آنرا ندارند. احساسات می توانند ما را سرگردان کنند، اما کلام خدا پایدار و بدون تغییر می ماند. ما باید در ایمان قوی به خداوند بمانیم و حتی در مواقع سختیها و وسوسه ها بیشتر به او بچسبیم. کتاب مقدس می گوید که خدا هیچوقت اجازه نمی دهد وسوسه ای به زندگی ما وارد شود که نتوانیم در مقابل آن بایستیم (1 قرنتیان 10: 13). اگر چه افسرده بودن گناه نیست، اما ما برای عکس العمل به دردهایمان مسئول هستیم منجمله برای کمک گرفتن از متخصصین. "پس بوسیلة او قربانی تسبیح را بخدا بگذرانیم یعنی ثمرة لبهائیرا که به اسم او معترف باشند" (عبرانیان 13: 15).

کتاب مقدس دربارة شفا چه می گوید؟ آیا در نجات مسیح شفا هم هست؟

اشعیاء 53: 5، که در 1 پطرس 2: 24 هم در مورد آن آمده، یک آیة کلیدی در بارة شفاست، اما اکثرا اشتباه فهمیده شده و اشتباه به آن عمل کرده شده است. "حال آنکه بسبب تقصیرهای ما مجروح و بسبب گناهان ما کوفته گردید و تادیب سلامتی ما بر وی آمد و از زخمهای او ما شفا یافتیم." کلمة شفا یافتیم می تواند هم شفای روحانی و هم شفای جسمانی باشد. بهر حال متن اشعیاء 53 و 1 پطرس 2 این را واضح می نماید که منظور شفای روحانیست. "که خود گناهان ما را در بدن خویش بردار متحمل شد تا از گناه مرده شده بعدالت زیست نماییم که بضربهای او شفا یافته اید" (1 پطرس 2: 24). این آیه دربارة گناه و عدالت صحبت می کند، نه بیماری. بنابراین شفا یافتن در هر دو آیه بمعنی بخشیده شدن و نجات یافتن است و نه شفای جسمانی.

کتاب مقدس بطور مشخص شفای جسمانی را به شفای روحانی ربط نمی دهد. گاهی مردم با ایمان آوردن به مسیح شفای جسمانی هم دریافت می کنند، ولی این همیشه اتفاق نمی افتد. گاهی ارادة خداست که شفا بیابیم و گاهی نیست. یوحنای رسول به ما دیدی صحیح از این مطلب می دهد: "و اینست آن دلیری که نزد وی داریم که هر چه بر حسب ارادة او سوال نماییم ما را می شنود. و اگر دانیم که هر چه سوال کنیم ما را می شنود – هر چه سوال نماییم – پس می دانیم که آنچه از او درخواست کنیم می یابیم" (1 یوحنا 5: 14-15). خدا هنوز معجزات انجام می دهد. خدا هنوز مردم را شفا می بخشد. بیماری، درد و مرض، و مرگ هنوز واقعیتهای زندگی در این دنیا هستند. تا وقتیکه خداوندمان باز نگشته است، تمام کسانیکه امروز زنده اند روزی خواهند مرد و بیشتر آنها (همراه مسیحیان) بعلت اشکال جسمانی (بیماری و یا تصادف)از این دنیا می روند. ارادة خدا همیشه برای شفای جسمانی ما نیست.

در نهایت، شفای جسمانی ما در بهشت برایمان مهیا شده و در انتظار ماست. در بهشت، دیگر دردی نیست، مرضی نیست، رنجی نیست و مرگی نیست (مکاشفه 21). همة ما نیاز داریم که کمتر مشغول شرایط جسمانی خود و بیشتر متوجة شرایط روحانیمان باشیم (رومیان 12: 1-2). آنوقت می توانیم تمرکز قلبمان را بر روی بهشت بگذاریم که در آنجا دیگر مجبور نیستیم با مسائل و مشکلات جسمانی در گیر شویم. مکاشفه 21: 4 می گوید که شفای واقعی که ما باید مشتاق آن باشیم این است: "و خدا هر اشکی از چشمان ایشان پاک خواهد کرد و بعد از آن موت نخواهد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواهد نمود زیرا که چیزهای اول درگذشت."

کتاب مقدس درمورد حکم اعدام و یا محکوم شدن به مرگ چه می گوید؟

 قانون عهد عتیق در مورد بعضی از اعمال فرمان به حکم اعدام می دهد: مثل قتل (خروج 21: 12)، آدم دزدی (خروج 21: 16)، حیوان صفتی (خروج 22: 19)، زنا (لاویان 20: 10)، هم جنس بازی (لاویان 20: 13)، نبی کاذب بودن (تثنیه 13: 5)، خودفروشی و تجاوز (تثنیه 22: 4)، و جنایات بسیار دیگر. اما در عین حال، خدا حتی در این موارد هم اغلب فیض و رحمت خود را نشان می دهد. داوود زنا و قتل کرد، اما خدا جان او را نگرفت (2 سموئیل 11: 1-5و 14-17، 2 سموئیل 12: 13). در نهایت، هر گناهی که ما انجام می دهیم به مرگ می انجامد چون مزد گناه موت است (رومیان 6: 23) اما خدا را شکر، خدا محبتش را به ما با محکوم نکردن ما نشان می دهد (رومیان 5: 8).

وقتی فریسیان زنی را که در حال عمل زنا گرفته شده بود پیش عیسی آوردند و از او پرسیدند که آیا او باید سنگسار شود یا نه، عیسی گفت، "هر که از شما گناه ندارد اول بر او سنگ اندازد" (یوحنا 8: 7). این نباید اینطور برداشت شود که عیسی حکم اعدام را در همة موارد رد می کند. در اینجا عیسی فقط دورویی فریسیان را بر ملا می نماید. فریسیان می خواستند عیسی را با شکستن قانون عهد عتیق به تله بیندازند. آنها واقعا به سنگسار شدن آن زن اهمیتی نمی دادند (مردی که با این زن در حال زنا گرفته شده بود کجا بود؟) خدا کسیست که خود پایة حکم اعدام را گذاشت. "هر که خون انسان ریزد خون وی بدست انسان ریخته شود زیرا خدا انسانرا بصورت خود ساخت" (پیدایش 9: 6). عیسی حکم اعدام را در مواردی تایید می کند. اما در ضمن در مورد حکم اعدام فیض خود را هم نشان می دهد (یوحنا 8: 1-11). پولس رسول قدرت حکومت را در مورد حکم اعدام در موارد ضروری قبول داشت (رومیان 13: 1-7).

یک مسیحی حکم اعدام را باید چگونه ببیند؟ اول اینکه، ما باید بیاد داشته باشیم که خدا در کلامش حکم اعدام را قرار داده است، بنابراین گستاخی است که فکر کنیم ما می توانیم معیار بالاتری از خدا داشته باشیم. معیار خدا از معیار همة موجودات بالاتر است. او کامل است. معیار او هم در مورد ما و هم در مورد خودش صادق می باشد. بهر حال، او ما را بینهایت دوست دارد و رحمش بینهایت است. در ضمن خشم او هم بینهایت است، اما همة اینها در او در تعادلی کامل هستند.

دوم اینکه، ما باید توجه داشته باشیم که خدا به حکومت قدرت تصمیم گیری داده است که چه وقت حکم اعدام صادر کند (پیدایش 9: 6، رومیان 13: 1-7). این برخلاف کتاب مقدس است که بگوییم خدا در هر موردی بر علیه حکم اعدام است. مسیحیان هیچوقت نباید از اینکه کسی اعدام می شود خوشحال شوند، اما در عین حال، آنها نباید بر علیه این حق دولت برای اعدام عاملین جنایات سهمگین بجنگند. 

۱۳۹۵ آذر ۱, دوشنبه

 خیلی از مردم امروزه کلیسا را یک ساختمان می دانند. این معنی کتاب مقدسی کلیسا نیست. لغت "کلیسا" از لغت یونانی اِکلِزیا گرفته شده است که معنی آن " اجتماع" یا "مجزا شدگان" است. ریشة معنی "کلیسا" از ساختمان نیست، بلکه از مردم است. عجیب است که وقتی از مردم می پرسید به چه کلیسایی می روند، معمولا یک ساختمان را معرفی می کنند. رومیان 16 : 5 می گوید: "کلیسا را که در خانة ایشان است.........سلام برسانید." پولس رسول به کلیسایی اشاره می کند که در خانة آنهاست – نه به ساختمان کلیسا، بلکه به بدن ایمانداران.

کلیسا بدن مسیح است، که سر آن خود اوست. افسسیان 1 : 22-23 می گوید، " و خدا همه چیز را زیر پاهای او نهاد و او را سر همه چیز به کلیسا داد که بدن اوست یعنی پری او که همه را در همه پر می سازد." از روز پنطی کاست تا روزی که مسیح برگردد بدن مسیح از ایمانداران به عیسی مسیح تشکیل می شود (اعمال باب 2). بدن مسیح از دو دید تشکیل شده است:

1) کلیسای جهانی از کسانی تشکیل شده است که با عیسی مسیح رابطة شخصی دارند. " زیرا که جمیع ما بیکروح در یک بدن تعمید یافتیم خواه یهود خواه یونانی خواه غلام خواه آزاد و همه از یک روح نوشانیده شدیم" (1 قرنتیان 12 : 13). این آیه می گوید هر کس که ایماندار است قسمتی از بدن مسیح است و روح مسیح را بعنوان شاهد دارد. کلیسای جهانی خدا همة کسانی هستند که نجات را از طریق ایمان به عیسی مسیح دریافت کرده اند.

2) کلیسای محلی در غلاطیان 1 : 1-2 آمده است که "پولس رسول....و همة برادرانیکه با من می باشند، به کلیساهای غلاطیه". اینجا می بینیم که در منطقة غلاطیه کلیساهای زیادی بودند – یعنی آنچه ما آنرا کلیسای محلی می نامیم. کلیسای تعمیدی (باپتیست)، کلیسای لوتِرَن، کلیسای کاتولیک، و غیره، کلیسای جهانی نیست، بلکه کلیسای محلی، و یک قسمت از بدن ایمانداران است. کلیسای جهانی از کسانی تشکیل شده که متعلق به مسیح هستند و برای نجات به او اعتماد کرده اند. این اعضای کلیسای جهانی باید در کلیساهای محلی مشارکت داشته باشند و بنا شوند.

خلاصه، کلیسا یک ساختمان و یا یک فرقه نیست. براساس کتاب مقدس، کلیسا بدن مسیح است – همة کسانی که ایمانشان را برای نجات روی عیسی مسیح گذاشته اند (یوحنا 3 : 16 ، 1 قرنتیان 12 : 13). کلیساهای محلی اجتماع اعضای کلیسای جهانی هستند. کلیسای محلی جایی است که اعضای کلیسای جهانی کاملا می توانند اصول اول قرنتیان باب 12 را پیاده کنند که تشویق، تعلیم، و بنای یکدیگر در شناخت فیض خداوند عیسی مسیح است. 

۱۳۹۵ آبان ۱۳, پنجشنبه

چرا مردم در پیدایش زندگیهای طولانی داشتند؟

این یکنوع سِر است که چرا مردم در اولین فصل های پیدایش، زندگی های طولانی داشتند. دانشمندان کتاب مقدس تئوریهای مختلفی را عرضه کرده اند. در پیدایش 5 نسب نامه ای است که اسامی فرزندان ایماندار آدم در آن نوشته شده است-این نسب نامه به مسیح می رسد. خدا احتمالا بخاطر ایمان و اطاعت این فرزندان زندگی آنها را با طولانی بودن برکت داد. در حالیکه این توضیح امکانپذیر است، در هیچ جای کتاب مقدس بطور مخصوص طول عمر را به افرادی که در پیدایش 5 هستند محدود نمی کند. درضمن، بغیر از خنوخ، پیدایش 5 هیچکدام از آن افراد را ایماندار (خدایی) نمی خواند. احتمال زیادی دارد که همه در آن دورة زمانی چند صد سال زندگی میکردند. احتمالا چندین عامل به این مطلب کمک می کرد.

پیدایش 1 :6-7 اشاره به آبهای بالای فلک می کند، یعنی یک پوشش از آب که دور زمین را می گیرد. چنین آبی می توانست رشد گیاهان را ایجاد کند و اشعه هایی را که به زمین می تابیدند مسدود نماید. این مطلب باعث شد که شرایط مناسب زندگی فراهم گردد. پیدایش 7: 11 می گوید که در زمان طوفان، آبهای بالای فلک به زمین بارید و به شرایط زندگی خاتمه داد. طول عمر مردم قبل از طوفان (پیدایش 5: 1-32) را با بعد از طوفان (پیدایش 11: 10-32) مقایسه کنید. بلافاصله بعد از طوفان، طول عمرها بطرز بارزی کم شدند.

چیز دیگری که باید در نظر گرفت این است که در چند نسل اول بعد از خلقت، کُد ژنتیکی انسان چند نقص پیدا کرد. آدم و حوا کامل آفریده شدند. آنها مطمئنا نسبت به بیماریها خیلی مقاوم بودند. نسلهای آنها این امتیازات را با درجات کمتری به ارث بردند. در طی زمان، بعلت گناه، خرابی کُد ژنتیکی انسان ازدیاد پیدا کرد و انسان بیشتر و بیشتر نسبت به بیماری و مرگ مقاومت خود را از دست داد. این موضوع می تواند به کم شدن بارز طول عمر هم منتهی شده باشد. 

معنی اینکه انسان به شباهت خدا افریده شده است یعنی چه؟


در روز آخر پیدایش، خدا گفت، "آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم" (پیدایش 1: 26-27). بنابراین، او کارش را با یک "لمس شخصی" تمام کرد. خداوند خدا پس آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید و آدم نفس زنده شد (پیدایش 2:7). به این ترتیب، انسان در بین تمام مخلوقات خدا منحصر بفرد است که هم بدن مادی دارد و هم جان/ روح که غیر مادیست.

"شباهت به" یا "مثل" خدا، به زبان ساده یعنی ما شبیه خدا آفریده شده ایم. آدم از نظر داشتن خون و جسم شبیه خدا نبود. کلام خدا می گوید که "خدا روح است" (یوحنا 4 :24) بنابراین بدن جسمانی ندارد. اما بدن آدم منعکس کنندة این خصوصیت خدا بود که سلامتی کامل داشت و مرگ بر او تسلط نداشت.

شباهت به خدا در مورد قسمت غیرمادی انسان است. این انسان را از دنیای حیوانات جدا می کند و او را برای حکومت بر زمین که مقصود خدا بود مناسب می سازد (پیدایش 1: 28)، و او را قادر می کند که با خالقش بتواند رابطه بر قرار کند. این شباهت، شباهتی فکری، اخلاقی، و اجتماعیست.

از نظر فکری، انسان موجودی منطقی و صاحب اراده است. بعبارت دیگر، انسان می تواند دلیل بیاورد و می تواند انتخاب کند. این انعکاسی از هوش و آزادی خداست. هر وقت کسی چیزی اختراع می کند، کتابی می نویسد، نقاشی می کشد، از یک سمفونی لذت می برد، جمع و تفریق می کند، و یا برای حیوانش اسم انتخاب می کند، این حقیقت را بیان می کند که ما به شباهت خدا آفریده شده ایم.

از نظر اخلاقی، انسان عادل و بیگناه آفریده شد، یعنی انعکاسی از عدالت و قدوسیت خدا. خدا هر آنچه را که آفریده بود دید (منجمله انسان را) و آنرا "بسیار نیکو" خواند (پیدایش 1: 31). وجدان ما یا قطب نمای اخلاقی ما علامت و در پایی از حالت اولیة ماست. هر وقت که کسی قانونی را می نویسد، از بدی منع می کند و خوبی را تشویق می نماید، و یا احساس گناه می کند، این حقیقت را تایید می کند که ما به شباهت خدا آفریده شده ایم.

از نظر اجتماعی، انسان برای مشارکت آفریده شد. این انعکاسیست از طبیعت سه جانبه (تثلیث) و محبت خدا. در باغ عدن، مشارکت اولیة آدم با خدا بود (پیدایش 3: 8 دربارة مشارکت با خداست)، "و خدا اولین زن را آفرید چون خداوند خدا گفت خوب نیست که آدم تنها باشد" (پیدایش 2 : 18). هر وقت کسی ازدواج می کند، دوستی پیدا می کند، بچه ای را بغل می کند، یا به کلیسا می رود، این حقیقت را نشان می دهد که ما به شباهت خدا آفریده شده ایم. 

قسمتی از اینکه ما شبیه خدا آفریده شده ایم این است که آدم قدرت اختیار آزاد را داشت. اگر چه به او طبیعت عادل داده شده بود، اما آدم انتخاب بدی کرد و بر علیه خالقش قیام نمود. با اینکار، آدم شباهت به خدا را در خود خراب کرد، و این شباهت خراب را به نسلهای بعد منتقل نمود (رومیان 5: 12). امروزه، ما هنوز شباهت خدا را با خود حمل می کنیم (یعقوب 3: 9)، اما زخمهای گناه را هم حامل هستیم و از نظر فکری، اخلاقی، اجتماعی، و جسمانی، ما اثرات گناه را از خود نشان می دهیم.

خبر خوش این است که وقتی خدا شخصی را نجات می دهد، شروع به احیای شباهت اولیة او به خدا می نماید، در واقع یک خلقت جدید بوجود می آورد، انسانیت تازه که در عدالت و قدوسیت حقیقی به شباهت خداست (افسسیان 4: 24). این نجات تنها بوسیلة فیض خدا از طریق ایمان به عیسی مسیح بعنوان نجات دهندة ما از گناهی که ما را از خدا جدا کرده امکانپزیر است (افسسیان 2: 8-9). از طریق مسیح، ما خلقت تازه داریم، خلقتی که به شباهت خداست (2 قرنتیان 5: 17).

۱۳۹۵ آبان ۱۲, چهارشنبه

پرستش در پیشگاه تخت خدا

سال‌‌ها پیش یکی از دوستان به من اعترافی کرد که باعث جلب توجه بیشتر من به یکی از کتاب‌‌های عهد جدید شد. او که همچون خودم مدت کوتاهی از ایمانش می‌‌گذشت چنین گفت: «کتاب مکاشفه کتاب ترسناک و اسرارآمیزی است». برایم باور این موضوع که کتابی در عهد جدید در ژانر ترسناک به نگارش درآمده باشد غیرقابل باور بود. در طول سال‌‌های ایمانی‌‌ام نکات جالبی در رابطه با محتوای این کتاب می‌‌شنیدم که نشان می‌‌داد کتاب بسیار مورد بحث محافل مختلف کلیسایی است و تفسیرهای مختلفی از آن به نگارش درآمده است. اعدادی مانند ۶۶۶ که به عدد وحش معروف است در عالم سینما دستمایۀ ساخت و تولید فیلم‌‌های ترسناک و دلهره‌‌آور زیادی شده و عدد ۱۴۴ هزار نفر نیز مورد علاقه فرقه‌‌ای کذبه به نام شاهدان یَهْوه است که آن را شمار نجات‌‌یافتگان اصلی گروه خود می‌‌دانند. به‌‌نظر می‌‌رسید که اعداد مرموز، جنگی تمام‌‌‌‌عیار همچون هارمجدون، بلایای نازل شده و همچنین نبرد نیروهای شریر با خدا در قلمروهای آسمانی در این کتاب بسیار بیشتر مورد توجه خوانندگان است. سؤال این است که آیا تأکید اصلی کتاب تماماً چنین موضوعاتی است؟
پس از گذراندن دوره‌‌های الهیاتی دانستم که سبک کتاب مکاشفه سبک زمان‌‌آخر است که در اصطلاح الاهیاتی به سبک "آپوکالیپتیک" معروف است. از خصوصیات چنین سبکی این است که اتفاقاً در زمان‌‌های جفا به نگارش در می‌‌آید تا به خوانندگانی که تحت آزار و اذیت هستند دلگرمی و امید عطا کند تا در جفاها دوام بیاورند. با این اوصاف کمی عجیب است که بپذیریم کتاب مکاشفه به‌‌صورتی به نگارش درآمده که خوانندگانش را در ترس و وحشت فرو برد بلکه در اصل کتابی است پر از امید و تشویق و دلگرمی. این دانسته‌‌ها به ما کمک می‌‌کند که مکاشفه را از زاویه دیگری نگاه کنیم و به همۀ ابعاد آن توجه نشان دهیم.
در همان ابتدای کتاب می‌‌بینیم که یوحنا که شاهد وقایع در کتاب مکاشفه است دری را گشوده پیش روی خود می‌‌بیند و صدایی چون بانگ شیپور که می‌‌گوید: «فراز آی، و من آنچه را بعد از این می‌‌باید واقع شود بر تو خواهم نمود». یوحنا در روح شاهد وقایعی است که ربطی به اعداد سرّی، جنگ‌‌ها، بلایا و نبرد خدا و شریر ندارد بلکه دعوتی است به یک جلسه پرستشی. در این جلسۀ پرستشی، یوحنا شاهد چنین وقایعی است: تخت‌‌نشین را در عظمت و جلال خود دید که به‌‌همراه ۲۴ پیر بر ۲۴ تخت نشسته‌‌اند. از تخت برق آذرخش برمی‌‌خاست و غریو غرش رعد. پیشاپیش تخت، هفت مشعل مشتعل بود و در اطراف تخت چهار موجود زنده بود پوشیده از چشم که هر کدام شش بال داشتند که شبانه‌‌روز بی‌‌وقفه می‌‌گفتند: «قدوس، قدوس، قدوس خداوند خدای قادر مطلق، او که بود و هست و می‌‌آید» صداهای آن ۲۴ پیر که بر خاک می‌‌‌‌افتادند چنین بود که: «ای خداوند خدای ما، تو سزاوار جلال و عزت و قدرتی، زیرا که آفریدگار همه چیز تویی و همه چیز به خواست تو وجود یافت و به خواست تو آفریده شد.»
قبل از اینکه خوانندگان کتاب به رمز مخفی اعداد، جنگ‌‌ها و مصیبت‌‌ها و بلایایی که در راه است فکر کنند، کتاب مکاشفه به‌‌عنوان آخرین کتاب در عهدجدید ما را متوجه مکان دیگری می‌‌کند که همان بر زمین افتادن در حضور خدای تخت‌‌نشین و پرستش اوست. تمرکز ما به‌‌عنوان فرزندان خدا باید بر پرستش، حمد و تمجید خدا باشد. این پرستش است که ما را تربیت و آماده می‌‌کند و از تمرکز کردن بر مشکلات و سختی‌‌‌‌های زمان حال بازمی‌‌دارد. ما مسیحیان باید در این مصیبت‌‌ها به خدای تخت‌‌نشین نگاه کنیم و افکارمان را بر او و بر پرستشی که سزاوارانه شبانه‌‌روز نثار او می‌‌شود متمرکز سازیم.
کتاب مکاشفه به ما می‌‌گوید که در این جهان برای ما رنج و مصیبت خواهد بود ولی نباید ترسید و شهامت را از دست داد زیرا جفا به پایان خواهد رسید و آسمان و زمینی جدید پدیدار خواهد گشت که دیگر هیچ درد و غم و هیچ اشک و ناله‌‌ای در آن نخواهد بود. و باب ۴ نمونه‌‌ای از این سلاح پایداری و امید را بر ما آشکار می‌‌کند: «پرستش و سراییدن نام خدایی که سزاوار جلال و عزت و قدرت است». عدم تمرکز بر پرستش و ستایش الاهی، ما را از نظر روحانی ضعیف و آسیب‌‌پذیر خواهد ساخت و آنجاست که بر شرایط خود، مشکلات، ناکامی‌‌ها و شکست‌‌ها تمرکز خواهیم نمود. چنین نگرشی مقاومت و ایستادگی ما را درهم خواهد شکست.
در این شماره از مجله کلمه بر موضوع پرستش تأکید بیشتری داریم. کلیسای مسیح باید کلیسایی باشد که تمرکز و توجه خود را بر پرستش و ستایش الهی بنهد و نه بر مشکلات و جفاها. بدین صورت کلیسا از قوت آراسته خواهد شد و همچون شاهدی امین باقی خواهد ماند تا روزی که خداوند جلال باز آید.

رسیدن به بندری متفاوت

واقعۀ مهم و بنیادینِ رستاخیز مسیح چنان حقیقتِ نیرومند و پرصلابتی است که حتی آنانی را که از سر عداوت و دشمنی، آن را واقعه‌‌ای دروغین و ساختگی فرض کرده‌‌ و با آن درافتاده‌‌اند به زانو درآورده است. تأثیر این عمل عظیم و خارق‌‌العادۀ خدا بر زندگی انسان‌‌ها شهادت اغلب افرادی است که به حقانیت مسیح ایمان آورده و او را به‌‌عنوان خداوند و نجات‌‌دهندۀ خود پذیرفته‌‌اند. یکی از شخصیت‌‌هایی که چندی پیش نظرم را به خود جلب نمود یک وکیل انگلیسی است به نام فرانک ماریسون که سال‌‌ها پیش پس از مطالعۀ کتابش به نام "سنگ را که غلطانید؟" با او آشنا ‌‌شدم.
در دهه ۱۹۳۰ ماریسون که هم وکیل و هم خبرنگار موفقی بود تلاشی را برای کشف عیسای واقعی آغاز نمود. او متقاعد شده بود که تاریخ زندگی عیسای مسیح بر پایه‌‌هایی لرزان و نامطمئن استوار شده است. بدون شک در شکل‌‌گیری چنین باوری تأثیرِ عقل‌‌گرایانۀ نقد برتر که در آن زمان رواج زیادی داشت مشهود بود. او با تعصب و تنگ‌‌نظری به اعمال خارق‌‌العاده مسیح همچون معجزاتش می‌‌نگریست و آن را مسئله‌‌ای غیرقابل باور و بحث‌‌انگیز در روایات انجیل می‌‌دانست. با وجود این که ماریسون مجذوب شخصیت عیسای مسیح بود اما اطمینان داشت که رستاخیز او افسانه و خیالی بیش نیست. از آنجا که او پی برده بود که این موضوع پایه و اساس مسیحیت را تشکیل می‌‌دهد تصمیم گرفت با تحقیقاتی جدّی پیرامون رستاخیز مسیح، پوچ بودنِ این اعتقاد خرافی را ثابت نماید و به قول خودش دنیای فریب‌‌خورده را از شرّ آن راحت ‌‌کند.
او برای شروع تحقیقاتش روزهای آخر زندگی مسیح را مورد بررسی قرار داد و مخصوصاً تمرکز خاصی بر هفت روز آخر زندگی او داشت. دلایل او این بود که این بخش از زندگی عیسی به‌‌طرز قابل توجهی بَری از فاکتورهای معجزه و اعمال خارق‌‌العاده است که ماریسون از لحاظ علمی بدان شک داشت. دوم اینکه همه انجیل‌‌نگاران بخش زیادی از اناجیل خود را در هماهنگی با هم به شرح این قسمت اختصاص داده‌‌ بودند.
این تحقیقات که با بررسی و تجزیه و تحلیل منشأ ادبی اناجیل و غربال کردن شواهد دست اول همراه بود به سمتی پیش می‌‌رفت که قضاوت محقق را در مورد رستاخیز شکل بخشد. ماریسون فکر می‌‌کرد که چون وکیل است و از صلاحیت انتقادی برخوردار می‌‌باشد، در بررسی شواهد سختگیری بیشتری به خرج خواهد داد و هیچ شاهدی را که واجد شرایط برای ورود به دادگاه نباشد قبول نخواهد کرد. اما وقتی که با تحقیقات خود مشغول بود جریان دادگاه آن طور که او انتظار داشت چندان هم بی‌‌دردسر نبود. ماریسون اعتراف می‌‌کند که این تحقیقات به انقلابی در افکار و عقایدش منجر گشت. او اذعان می‌‌کند که الزامی به آهستگی اما با قاطعیت در او رشد کرد و او را به این نتیجه رساند که درام هفته آخرِ زندگی عیسی عجیب‌‌تر و عمیق‌‌تر از آن چیزی بود که می‌‌پنداشته است. او خود را همچون کشتی‌‌بانی دید که از ساحل به‌‌سوی مقصد معینی به آب زده بود ولی عاقبت به بندری رسیده بود که در نقشۀ او قرار نداشت، بندری که رسیدن به آن برایش عجیب و غیرقابل انتظار بود.
نتیجۀ تحقیقات فرانک ماریسون کتابی شد به نام "سنگ را که غلطانید؟" که عنوان فصل اول آن "کتابی که نمی‌‌خواست نوشته شود" می‌‌باشد. در این کتاب نویسنده شرح می‌‌دهد که چگونه پس از بررسی مدارک و شواهد برخلاف میل باطنی خود به این نتیجه رسید که رستاخیز مسیح واقعاً اتفاق افتاده است.
واقعۀ بالا یکی از نمونه وقایعی است که نشان می‌‌دهد پایه‌‌های رستاخیز مسیح بسیار محکم‌‌تر از آن است که با تلاش افرادی شکّاک به لرزه درآید و فرو ریزد. بلکه این بنیاد عقاید و باورهای بشر است که در مواجهه با رستاخیز مسیح به لرزه در می‌‌آید و فرو می‌‌ریزد. و این چیزی نیست جز اصالت و حقانیت برخاستن مسیح از مردگان که بدون آن پولس رسول ایمان و وعظ را باطل و انسان‌‌ها را همچنان اسیر گناهان خود می‌‌داند.
اگر چنین رستاخیز پیروزمندانه‌‌ای قادر است مخالفان را به زانو درآورد، چه بیشتر قادر خواهد بود ایمانداران به مسیح را قوتی مضاعف عطا کند و آنان را در نبرد با ملایمات و فراز و نشیب‌‌های زندگی مقاوم سازد. بیایید در روزهای نزدیک شدن به رستاخیز مسیح از خداوند پُرجلال بخواهیم که قدرت رستاخیزش را در ما ایمانداران به‌‌صورتی جدید نمایان سازد و کلیسای خود را در نبرد علیه نیروهای تاریکی و شرارت بیش از پیش تجهیز نماید.

خدایی که سخاوتمندانه می بخشد

ایام کریسمس زمانی است که به هدیه دادن و هدیه گرفتن بیشتر فکر میکنیم. در این ایام اغلب فروشگاههای معتبر با گذاشتن هدایای زیبا در ویترینهایشان نظرها را به خود جلب نموده و انسانها را به اقدام جهت خریدن تحریک میکنند! دوست داریم برای افرادی که مورد نظرمان هستند هدایایی بخریم که دلشان را شاد سازد و لبخند را به چهرههایشان بنشاند. همچنین شاید این انتظار در ما نیز باشد که با شور و اشتیاق منتظر دید و بازدیدهایی باشیم که در آن هدایایی نیز از جانب دیگران نصیبمان گردد. حتی در اناجیل نیز که هر کدام به شرح تولد نجاتدهندۀ جهان میپردازند با هدایایی روبرو هستیم که به خانوادۀ مسیح تقدیم میگردد. متی گزارش میدهد که ستارهشناسانی از شرق راهی دور و دراز را برای یافتن پادشاه یهود میپیمایند تا او را پرستش کنند و هدایای خود را به او تقدیم نمایند.
با دقتی بیشتر در شخصیت خدای کتابمقدس متوجه میشویم که خدای کتابمقدس خدایی است هدیه دهنده و نه گیرنده. چه در عهد عتیق و چه در عهد جدید شاهد این هستیم که خدای ما خدایی است که میبخشد و دیگران را از برکات و هدایای خود دولتمند میسازد. پس از آفرینش شکوهمند خدا، وقتی که آدم و حوا گناه کردند و از برهنگی خود خجالت میکشیدند، خدا پیراهنهایی از پوست برای آدم و زنش ساخت و ایشان را پوشانید. با اینکه آدم و حوا گناه کرده بودند و از حضور خدا رانده شده بودند اما خدا در فکر نجات و رهایی آنان بود.
خدا به نوح نقشۀ کشتی داد تا با آن انسانها بتوانند از داوری او در امان باشند. خدا به سارا در کهنسالگی فرزندی بخشید تا وعده خود را از طریق نسل ابراهیم تداوم بخشد. خدا به بنیاسرائیل زمینی بخشید که شیر و شهد در آن جاری بود. خدا انبیا را به قوم بخشید تا آنان را از نقشههای عظیم الاهی در آینده خبر دهد. خدا کلام مقدس خود را بخشید تا در آن از مسیحایی بگوید که قرار است به جهان آید و بشریت را از گناهانشان نجات بخشد. خدا توسط فرشتگان به شبانان مژده داد که عیسی اکنون به دنیا آمد. خدا به مغها ستاره درخشانی داد که توسط آن جای کودک را بیابند و خود را برای پرستش و تقدیم هدایا به او آماده کنند. خدا به یوسف صبر و بردباری بخشید تا شرایط بغرنج باکرهای همراه با کودک را درک کند. خدا به جهان پادشاه سلامتی را بخشید. خدا صلیب مسیح را بخشید تا در آن غمها و ننگ را بردارد و پسرش را برای گناه جهان بدهد. خدا به انسانهای گناهکار توسط صلیب حیات جاودان هدیه کرد. مطمئناً خدای ما خدایی است که هدایای نیکو میبخشد. در رساله یعقوب چنین آمده است: «هر بخشش نیکو و هر عطای کامل از بالاست، نازل شده از پدر نورهای آسمان که در او نه تغییری است و نه سایۀ ناشی از دگرگونی.»
اگر هدف ما در زندگی این است که به شباهت پسر خدا در آییم باید در شناخت و درک شخصیت خدا بیشتر تفکر کنیم و تلاش کنیم تا به کمک روحالقدس ثمرات نیکو در شخصیتمان به بار بنشیند. بدون تردید خدایی که دهنده و بخشندۀ نیکوییهاست به ما انگیزه میبخشد که ما نیز در دادن و بخشیدن به شباهت او در آییم. اما باید بدانیم که تنها با خواستن و دعا در حضور خدا نیست که چنین ثمرۀ گرانبهایی در شخصیتمان بهوجود میآید. ما نباید منفعل باشیم و تنها چشم بهسوی آسمان بدوزیم، بلکه باید دادن و بخشیدن را عملاً در زندگی روزمرۀ خود تمرین کنیم.
بسیار بهجا و مناسب خواهد بود که در ایام خجستۀ میلاد مسیح فیض بخشندگی را در خود تقویت بخشیم و و با دادن هدایا به آنانی که در نیاز بهسر میبرند آنان را خوشحال سازیم. بگذاریم غنای ما کمبود دیگران را برطرف کند. این هدایا الزاماً چیزی نیست که بخریم و آن را با کادوهایی رنگین بیاراییم بلکه راههای دیگری هم برای تمرین فیض بخشندگی وجود دارد مانند دادن وقت برای ملاقات با افرادی که در ایام کریسمس تنها هستند. رسیدگی به افرادی که نیازمند کمک عملی هستند، ملاقات با بیمارانی که از لحاظ جسمی در شرایط نامطلوبی بهسر میبرند. تمامی این اعمال گذشتن از خود و توجه به دیگری است و نتیجهاش این خواهد بود که نه تنها در این ایام سخاوت و بخشندگی مسیح را بیشتر درک میکنیم بلکه ما نیز در این فیض با او شریک میگردیم. میلاد منجی جهان بر همه شما خوانندگان گرامی مبارک باد.

۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

شخصیت برجسته مسیحی(رینهارد بونکه)

در سال ۱۹۷۳ یک مبشر پنطیکاستی آلمانی با اشتیاقی عجیب خود را برای موعظه انجیل در "ماسِرو" در جنوب غربی آفریقا آماده می‌‌کرد. نام او "رینهارد بونکه" بود. معمولاً تعداد زیادی به جلسه بشارتی او نمی‌‌آمدند. گاهی در یک روز خوب حداکثر پنجاه نفر از جلساتش استقبال می‌‌کردند. ولی این بار با دفعات قبلی فرق داشت. این بار او سالن بزرگی را در آفریقای جنوبی اجاره کرد و مُبشر معروفی را که عطای شفا داشت به آن جلسه دعوت نمود. در شب اول تمام سالن پُر بود و صبح روز بعد جمعیت عظیمی به سالن آمده بودند. بونکه از جلسه بیرون آمد تا واعظ معروف را برای موعظه صدا کند اما با تعجب دید که واعظ در حال بستن چمدانش است. روح‌‌القدس به او گفته بود که آنجا را ترک کند. گویا بونکه چاره‌‌ای نداشت جز آنکه به تنهایی ادامۀ جلسه را رهبری کند. واعظ جوان و گمنام در حضور خدا با ناله و زاری اینگونه دعا کرد: «من واعظ مشهوری نیستم، فقط یک مبشر هستم، یکی از مردان کوچکِ تو، ولی خداوندا امروز موعظه خواهم کرد و ایمان دارم که تو با معجزات عمل خواهی کرد. در نام تو دیگر کارهای بچگانه را کنار می‌‌گذارم و شروع به تکان دادن کوه‌‌ها خواهم نمود.»
عدم حضور واعظ مشهور باعث دلمردگی و تشویش جمعیت حاضر در سالن شده بود. ولی وقتی رینهارد بونکه شروع به موعظه کرد، فضای جلسه از حضور خدا پر شد به‌‌حدی که مترجم او نتوانست روی پای خود بایستد و به زمین افتاد. در همان زمان روح‌‌القدس از بونکه خواست تا برای نابینایان دعا کند. او با اقتدار عجیبی از نابینایان حاضر در جلسه خواست که از جای خود برخیزند. شش نفر از جای خود برخاستند. بونکه در نام عیسای مسیح فرمان داد که چشمان نابینایان باز شود. در همان لحظه اتفاق خاصی نیفتاد. اما هنوز زمان چندی نگذشته بود که ناگهان زن نابینایی فریاد زد: «من می‌‌بینم، من می‌‌بینم» و خود را به صف اول شرکت‌‌کنندگان رساند. پس از آن یک پسربچۀ افلیج را دست به دست به صف اول رساندند. بعد از دعای بونکه کودک شفا یافت و شروع به دویدن در اطراف سالن نمود. مکانی که بونکه در آن خدمت می‌‌کرد از شور و هیجان مردم پر شده بود. تعداد بسیار زیادی از شرکت‌‌کنندگان آن روز در نام عیسای مسیح نجات یافتند.
 

۵۵ میلیون نفر نجات‌‌یافته

از آن شب استثنایی رینهارد بونکه موعظۀ انجیل عیسای مسیح را آغاز کرد. در مجموع او طی جلسات مختلف به جمعیتی قریب به ۱۲۰ میلیون نفر موعظه کرد که در تاریخ کلیسا بی‌‌سابقه است. در لاگوس در نوامبر سال ۲۰۰۰ حدود یک و نیم میلیون نفر در جلسه‌‌اش حضور داشتند. وقتی به هر کدام که تعهد مسیحی خود را نشان دادند فرمی داده ‌‌شد تا آن را پُر کنند، بونکه دانست که در نتیجه خدمات او حدود ۵۵ میلیون نفر نجات یافته‌‌اند.
اغلب جلسات بشارتی او در سراسر آفریقا در شهرهای بزرگی همچون هراره و نایروبی با تعداد زیادی از مسیحیان برگزار می‌‌شد. او همچنین در مکان‌‌هایی موعظه کرد که دیگر ادیان سنتی از قدرت و نفوذ زیادی برخوردار بودند، همچون شمال نیجریه و یا در سودان. به جاهایی پا نهاد که بسیاری حتی نامی از آن نشنیده بودند، مانند بانگویی در مرکز آفریقا و یا دوالا در کامرون. بدون شک رینهارد بونکه بزرگترین مبشر قاره آفریقاست. او جلسات بشارتی عظیمی در اوکراین، برزیل، هندوستان و اندونزی داشته است و همچنین کنفرانس‌‌های بزرگی برای شبانان در غرب و در اروپا برگزار کرده که در طی این خدمات، به هر خانه‌‌ای یک جزوه بشارتی به نام "Minus to Plus" فرستاده شده است. سؤال بجایی است اگر بپرسیم که راز موفقیت رینهارد بونکه در چه بوده است؟
 

دعوت خدا: آفریقا باید نجات یابد

دلیل مهم موفقیت بونکه را باید در دعوت مستقیم خدا از او برای بشارت در آفریقا پیدا نمود. خدمتِ او خدمتی نبود که خودش آن را انتخاب و یا ابداع کرده باشد، بلکه چیزی بود که از جانب خدا به او اعطا شده بود. او جوان‌‌ترین پسر یک خانواده فقیر آلمانی بود که به‌‌سختی از فاجعۀ جنگ جهانی دوم جان سالم به در برده بودند. با اینکه ۷۱ سال از عمر بونکه می‌‌گذرد ولی هنوز به‌‌وضوح به یاد دارد که چگونه ایمان آورد و زمانی که بیش از ده سال نداشت دعوت مخصوصی برای خدمت به آفریقا دریافت کرد.
در ده سالگی از جیب مادرش پولی دزدیده بود تا مقداری شیرینی برای خودش بخرد. مادرش قبلاً به او مطالبی گفته بود که بسیار او را ترسانده بود: «رینهارد، تو می‌‌دانی که دزدی کار اشتباهی است. اقدام به این کار به این معنی است که تو راه جهنم را در پیش گرفته‌‌ای. به این علت عیسی به جهان آمد تا گناهکاران را نجات بخشد. برای همین او باید بر صلیب می‌‌مُرد تا ما را از اسارت گناه آزاد سازد.» بونکه چنین می‌‌نویسد: «در همان لحظه چیزی در قلبم اتفاق افتاد و وقتی که مادرم دستش را بر من نهاد و برایم دعا کرد نجات در مسیح را تجربه کردم.» در همان سال در حالی که مشغول شنیدنِ موعظۀ مبشران میهمانی بود که از کلیسای پنطیکاستی آمده بودند، به‌‌روشنی از خدا شنید که باید روزی برای خدمت به آفریقا برود. پدرش از او سؤال کرد که چگونه از صحت این دعوت اطمینان دارد؟ او پاسخ داد: «پدر جان، من می‌‌دانم که دعوتی از خدا دارم، می‌‌دانم، می‌‌دانم، می‌‌دانم».
دعوت خدا از او با دو رؤیای جداگانه دیگر نیز تأیید شد. در ماه‌‌های آخر ده سالگی‌‌اش وقتی که می‌‌خواست در جلسه دعای کلیسای محلی شرکت کند، خانمی رؤیایی دید که جوان سفیدپوستی نانی را در حضور هزاران سیاهپوست پاره می‌‌کند. او به‌‌سوی رینهارد برگشت و گفت: «تو همان پسر هستی». هفت سال بعد خود رینهارد در یک رؤیا نقشۀ آفریقا را دید و همچنین شهری که در روی نقشه علامت زده شده بود، یعنی ژوهانسبورگ.
چند سال بعد رینهارد و همسرش آنی از یک سازمان بشارتی درخواست کردند که آنها را برای خدمت به آفریقا اعزام کنند. سازمان مزبور در پی آن بود که آنها را به کشور زامبیا بفرستند. ولی رینهارد اصرار داشت که به‌‌خاطر رویایی که قبلاً دیده بود به آفریقای جنوبی بروند. سرانجام در لسوتو بود که طی رویاهای متعددی دعوت خدا را برای تمامی آفریقا دریافت کرد. به مدتِ چهار شب متوالی نقشه آفریقا را در خواب دید که در خون شسته می‌‌شود. روح‌‌القدس به او گفت: «این خون عیسای مسیح است، آفریقا باید نجات یابد». دعوتی که در این رؤیا بود هرگز او را ترک نکرد. از همان زمان شروع به اعلام این کلام نبوتی نمود که انجیل در آفریقا از کیپ‌‌تاون تا قاهره موعظه خواهد شد. او اذعان داشت که علت این مأموریت را نباید در اینکه او شخصیت مهمی است جستجو نمود، بلکه در خدایی که او را به این خدمت مهم دعوت نموده است.
 

شنیدن از روح‌‌القدس و اطاعت از آن

دلیل دیگر علت موفقیت رینهارد بونکه این بود که از همان آغاز زندگی مسیحی‌‌اش یاد گرفت که به صدای روح‌‌القدس گوش دهد و از آن اطاعت نماید. نمونه‌‌های زیادی از این امر در زندگی او دیده می‌‌شد. زمانی که نوزده ساله بود با گروهی از جوانان آلمانی به انگلستان سفر کرد و آنجا شخصی با او دربارۀ کالج کتاب‌‌مقدس در سوانسی صحبت کرد که توسط ایمانداری به نام "ریس هاولز" تأسیس شده بود. روح‌‌القدس در قلبش شهادت داد که اینجا جایی است که باید در آن تحصیل کند. بونکه از روح خدا اطاعت کرد و به ولز رفت. در آنجا زبان انگلیسی آموخت، زبانی که با آن به بیش از ۱۲۰ میلیون نفر موعظه کرد. در آنجا یاد گرفت که چگونه با ایمان زندگی کند. دانشجویان و کارکنان کالج برای هزینه‌‌های کالج دعا می‌‌کردند و خدا بارها از طرق مختلف احتیاجات آنجا را تأمین می‌‌کرد و باعث شادی و تقویت آنان می‌‌گردید. یک بار او به‌‌همراه یکی از دوستانش برای موعظه به کودکان یک شهر ساحلی دعوت شده بودند. او مقداری پول برای رفتن با اتوبوس به آنجا داشت ولی این پول برای خرید بلیط برگشت کفایت نمی‌‌کرد. بونکه خطاب به دوستش گفت که حتماً خداوند مهیا خواهد کرد. پس از موعظه وقتی که شبان آنجا برای صرف چای دعوت‌‌شان کرد بسیار خوشحال شدند. اما شبان فقط پول چای را حساب کرد و به آنها پولی اضافی نداد. زمان زیادی نمانده بود که آخرین اتوبوس نیز شهر ساحلی را ترک کند. در همین لحظه به‌‌طور ناگهانی زنی بیگانه و غریب که موعظه آنها را شنیده بود خود را به آنجا رساند و هدیه کوچکی به آن دو پسر داد. هدیه نقدی آنقدر بود که آنها توانستند بلیط برگشت تهیه کنند.
همچنین شنیدن از روح‌‌القدس موقعیتی پیش آورد تا دیداری بین این واعظ جوان و یکی از بزرگترین مبشران بریتانیا فراهم گردد. یکبار در راه برگشت از ولز به آلمان ساعاتی را در لندن گذراند. بونکه در حال قدم زدن در محله‌‌ای به نام کلاپهام بود که به کنار درب خانۀ بزرگی رسید و تابلویی که بر روی دیوار کنار خانه نصب شده بود نظرش را به خود جلب نمود. بر آن تابلو در مورد شخصی به نام "جورج جفریس" مطالبی نوشته شده بود. بونکه همه چیز را درباره این شخص به‌‌دقت خواند، یک مبشر و واعظ قدرتمند که بنیانگذار کلیسای پنطیکاستی "الیم" بود. بونکه فکر کرد که او مرده و خانه‌‌اش به صورت موزه‌‌ای درآمده است. اما به محض اینکه خواست راه خود را ادامه دهد روح‌‌القدس به او گفت که درب خانه‌‌ را که در حال گذر از آن بود بکوبد. بونکه ناگهان ایستاد و به صدای روح خدا گوش کرد و اطاعت نمود. وقتی که سرایدار خانه در را باز کرد بونکه سؤالاتی در مورد جورج جفریس از او پرسید. سرایدار به او پاسخ داد که آقای جفریس هنوز زنده است ولی به‌‌خاطر کهولت سن افراد زیادی را برای ملاقات نمی‌‌پذیرد. در همین حین ناگهان صدای پیرمردی از درون خانه شنیده شد که گفت: «بگذار داخل شود». بدین صورت بونکه توانست با یکی از بزرگترین مبشرین اوایل قرن بیستم، درست چند هفته قبل از مرگش ملاقات کند. آن روز واعظ سالخورده دستانش را بر روی رینهارد نهاد و برایش دعا کرد. این دعا برای شخصی بود که تا چندی بعد تبدیل به یکی از بزرگترین مبشرین اواخر قرن بیستم می‌‌شد. این اتفاق از این جهت روی داد که بونکه صدای روح‌‌القدس را شنید و اطاعت نمود. شنیدن و اطاعت از روح خدا در قلب خدمات رینهارد بونکه قرار داشت.
یک سال بعد نیز در جلسه ماسرو در سال ۱۹۷۳ روح‌‌القدس به بونکه گفت که به گابورون در بوتسوانا برود. او اطاعت کرد و به گابورون رفت و با اینکه پولی نداشت با ایمان از فرودگاه به سمت مرکز شهر حرکت کرد. هنوز مسافت چندانی نرفته بود که ناگهان روح‌‌القدس به او گفت که به خیابانی برود که در سمت چپ او بود. وقتی به آن خیابان پیچید خود را در بیرون استادیوم بزرگ ملی یافت که هنگام مسابقات ورزشی جمعیتی حدود ده هزار نفر را در خود جای می‌‌داد. در همان زمان پیام خدا را شنید که گفت: «تو اینجا نام مرا موعظه خواهی کرد.» بونکه آنچه را که خدا به او گفته بود با چند شبان محلی در میان گذاشت. آنها از او خواستند که سالن‌‌ دیگری رزرو کند ولی او از روح‌‌القدس اطاعت کرد و همان استادیوم را برای آخرین شب اقامتش اجاره نمود. در شروع جلسه تعداد انگشت‌‌شماری شرکت‌‌کننده در استادیوم دیده می‌‌شد. ولی خدا با معجزات، انجیلِ خود را تأیید نمود و تا قبل از پایان جلسه تمام سالن استادیوم پر از جمعیت شد. آن شب صدها نفر زندگی خود را به مسیح سپردند. اما روح‌‌القدس بونکه را تشویق کرد تا همچنان به دعاهای خود ادامه دهید تا زمانی که حاضرین تعمید روح‌‌القدس بگیرند. در ابتدا قبول چنین کاری چندان راحت نبود، چون فکر می‌‌کرد که واقعه تعمید روح‌‌القدس در دعاهای خصوصی و فردی معمول است و نه برای یک استادیوم بزرگ! ولی او برخلاف میلش اطاعت کرد. حدود هزار نفر برای دعا جلو آمدند و وقتی بونکه دعا کرد مانند این بود که توفانی تمام سالن را به لرزه در آورده است. همزمان تمام جمعیت بر زمین افتادند و شروع به صحبت به زبان‌‌ها کردند. او در طی خدماتش از قوت به قوت حرکت می‌‌کرد و مردی بود که از روح‌‌القدس می‌‌شنید و اطاعت می‌‌کرد.
 

مبشری غیور و مصمّم

رینهارد بونکه می‌‌دانست که خدا از او می‌‌خواهد که مبشر باشد. او باید وعظ کند تا مردم نجات یابند. در جایی چنین گفته است: «پیام صلیب و نجات را بارها تکرار می‌‌کنم و همیشه بر آن تأکید می‌‌ورزم چون بهترین پاسخ را که نجات مردم است به‌‌دنبال دارد، می‌‌خواهم مردم را در آسمان ببینم. من در کار دیگری به غیر از موعظۀ انجیل تبحّر ندارم.» بونکه بالغ بر ۲۰ کتاب نیز به نگارش در آورده است که موضوع اصلی آنها بشارت است. نزدیک به ۲۰۰ میلیون کپی از کتاب‌‌های او به بیش از ۱۰۰ زبان مختلف دنیا ترجمه شده و به چاپ رسیده است.
او حقیقتاً در موعظه انجیل بسیار مقتدر و محکم عمل می‌‌کند. از همان لحظه که موعظه‌‌اش را شروع می‌‌کند شور و اشتیاق او کاملاً هویداست. شخصی است بسیار صادق و جدی که مهارت خاصی در بیان داستان دارد. ممکن است بارها وقایع کتاب‌‌مقدس را شنیده باشیم ولی باز با اشتیاق دوست داریم به او گوش دهیم. با اینکه بسیار با احساس و هیجان صحبت می‌‌کند ولی افکار و اراده انسان‌‌ها را در موعظاتش هدف قرار می‌‌دهد. او از شنوندگانش سؤالاتی می‌‌پرسد که آنان را به شنیدن پیامش مشتاق و علاقمند کند. بونکه اغلب درباره زن زناکار در انجیل یوحنا باب ۸ موعظه می‌‌کند چون اعتقاد دارد که این بهترین واقعه‌‌ای است که برای معرفی انجیل می‌‌توان از آن استفاده نمود. او با استادی و مهارت خاصی توجه شنوندگان را به خود جلب می‌‌کند. او اعلام می‌‌کند که چگونه زن مستحق مرگ بود و به‌‌عنوان گناهکار همۀ ما مستحق مرگ هستیم. گاهی با چاشنی طنز ادامه می‌‌دهد که چرا متهم‌‌کنندگان نتوانستند سنگ‌‌های خود را بیندازند. او همچنین توضیح می‌‌دهد که عیسای بی‌‌گناه تنها کسی بود که این حق را داشت که زن را مجازات کند اما برخلاف انتظار همگان او آن زن را بخشید. بدین وسیله موعظه بشارتی بونکه به‌‌صورت قدرتمندی بر انجیل مسیح نور می‌‌افکند. شریعت خدا مجازات مرگ را برای فرد گناهکار مطالبه می‌‌کند. زن زناکار در راهی قدم نهاد که باید در نتیجۀ گناهش می‌‌مرد. اما مسیح به‌‌جای آن زن طعم تلخ مرگ را ‌‌چشد. مسیح به‌‌جای همۀ ما انسان‌‌ها مُرد. یک شبان محلی در آفریقا زمانی چنین گفت: «موعظه رینهارد بونکه با استفاده از واقعۀ زن زناکار از وضوح و روشنی خاصی برخوردار است و به همین دلیل عکس‌‌العمل و هجوم توده‌‌های مردم را برای اعتراف به گناه و دریافت نجات به دنبال دارد.»
بعضی از رسانه‌‌های عمومی با تأکید بیش از حد بر شفاها و معجزات در جلسات بونکه، او را واعظی معرفی کرده‌‌اند که هدف از برپایی جلساتش عمدتاً به‌‌خاطر شفای جسمانی مردم است. ولی این استنباط درستی از خدمت او نیست زیرا هدف او در خدمت بسیار فراتر از شفای جسمانی بیماران و دردمندان است. او هرگز جلسات خود را تنها به‌‌خاطر شفا و معجزات برگزار نکرده، بلکه او مبشری است مصمم که اشتیاق برترش این است که مردم خود را به مسیحِ خداوند بسپارند تا نجات یابند. او چنین می‌‌گوید: «وقتی مردم را به دعای نجات رهبری کرده‌‌ام گویی اِکوی آسمان را شنیده‌‌ام. فهمیده‌‌ام که لب‌‌های فانی من انجیل ابدی را موعظه کرده و تمامی آسمان در عمل نجات گناهکاران بر روی زمین دخیل‌‌اند.»
این انجیل است که به رینهارد بونکه انگیزه می‌‌بخشد و نه معجزات. خودش می‌‌داند که عظمت جلساتش، گواهی است بر عظمت و بزرگی انجیل. او می‌‌گوید که ما نباید برای قدرت دعا کنیم. انجیل، خود قدرت است. وقتی انجیل موعظه می‌‌شود، این قدرت آزاد می‌‌گردد و کار پُرجلالِ خود را به انجام می‌‌رساند. مانند زمان اعمال رسولان هر گاه رسولانِ مسیح با جرأت و شهامت دعا می‌‌کردند، دست خدا برای شفا و بروز دیگر آیات و نشانه‌‌ها دراز می‌‌شد و حقیقت انجیلِ خود را به اثبات می‌‌رسانید. ایمانِ رینهارد بونکه بر این است که روح‌‌القدس منتظر است تا به انجیل مسیح شهادت دهد.
پس از آن جلسه عظیم و استثنایی در سال ۱۹۷۳ گزارش‌‌های زیادی از وقوع شفاها و اخراج ارواح شریر در جلسات بشارتی بونکه به گوش رسیده است. او در تمامی جلسات از مردم خواسته که تمام ابزار جادوگری را در آتش بسوزانند. همچنین ادعا شده است که در هنگام موعظه، شخصی به نام "دانیل اکچوک" از مرگ برخاسته و زنده شده است. شکاکان وقت زیادی صرف کرده‌‌اند تا صحّت و سقم معجزات بونکه را زیر سؤال ببرند و آن را کم اثر جلوه دهند ولی این کار سنجیده‌‌ای در مورد خدمات بونکه نیست، زیرا مرکزیت خدمت او اعتبار و صحت انجیل است و نه معجزات. انجیل جایی است که رینهارد بونکه مصمم و یکدل تمرکز خود را بر آن نهاده است. کسانی که در جلسات بونکه نجات یافتند مسیحیانی بودند که وفاداری خود را در طی سالیان دراز حفظ کرده‌‌اند. انجیلی که توسط بونکه موعظه شده امتحان خود را در تغییر و دگرگونی زندگی‌‌های مردم به ثبوت رسانده است.
خدمات بونکه حوادث ناگواری را نیز پشت سر نهاده است. در سال ۱۹۹۰ در اوگاندا نیروی مسلح پلیس به یکی از جلسات بونکه وارد شد و آن را به هم ریخت. در سال ۱۹۹۱ در نیجریه در حدود ۸۰۰۰ متعصب مذهبی کلیساها را به آتش کشیدند و مسیحیان زیادی را کشتند. ۳ نفر از همکاران بونکه نیز در تصادفی در جاده کشته شدند. ولی این حوادث بونکه را در هدف خدمت خود بیشتر مصمم ساخت. در کنار چنین حوادث ناگواری، شاید جالب‌‌ترین واقعه در چادر موعظه او در سال ۱۹۷۶ رخ داد. او چادری را برای برگزاری جلساتش مورد استفاده قرار می‌‌داد که تنها ۸۰۰ نفر می‌‌توانستند در آن حضور داشته باشند. روح‌‌القدس به او گفته بود که برای برپا کردن چادری برای ۱۰ هزار نفر به او اعتماد کند. با این وجود که مردم از ناممکن بودن چنین کاری سخن می‌‌گفتند ولی بونکه در سال ۱۹۷۸ چادر زرد رنگ بزرگی تهیه کرد که گنجایش حدود ۱۰ هزار نفر را داشت. ولی چادر او هنوز احتیاج به فضای بیشتری داشت. در فوریه ۱۹۸۴بونکه بزرگترین چادر بشارتی در جهان را با دعایی برای خدمت بشارتی‌‌اش در آفریقا وقف و تخصیص نمود. این چادر عظیم حدود ۳۰ هزار نفر را در خود جای می‌‌داد.
اما عمر این چادر بزرگ نیز سه ماه بیشتر دوام نداشت. در یکی از روزهای ماه مه در کیپ‌‌تاون باد سهمگینی به قدرت ۱۲۰ مایل در ساعت بخش اعظم سقف چادر را در هم شکست و تنها پایه‌‌های فلزی آن بر جای ماند. مردان بزرگ به‌‌خاطر این ضایعۀ دردناک گریستند. به‌‌نظر می‌‌رسید که دیگر مأموریت مهم بشارتی در این شهر لغو شده است. ولی هنگامی که تیم بشارتی به دعا مشغول شدند شبان "دیوید اونیانس" نبوت قدرتمندی ایراد نمود: «جلال من سایبانی است که مردم را می‌‌پوشاند و ستایش‌‌های قوم من ستون‌‌های آن خواهد بود». اعضای گروه بونکه این نبوت را با تمامی قلب پذیرفتند و تصمیم گرفتند در فضای باز به موعظه انجیل بپردازند. وقتی که تعداد مردم به مرز ۷۰ هزار نفر رسید و هیچ چادری نیز قادر به جا دادن آن نبود بونکه دانست که دعای آنان پاسخ داده شده است. خدا یک تراژدی را به یک فتح و پیروزی تبدیل نموده بود. تعداد مردمی که در جلسات او شرکت می‌‌کردند هر روز رو به فزونی می‌‌رفت. در همان ایام چادر بزرگ قبلی نیز تا حدودی ترمیم شده بود ولی بونکه هرگز از آن استفاده نکرد. او آن را به مبشر دیگری هدیه داد. چادر بزرگ پروژه عظیمی بود ولی بونکه اجازه نداد که هیجانات ناشی از داشتنِ آن و یا تراژدی خراب شدن آن بین او و هدفی که در پیش دارد فاصله‌‌ای بیندازد و آن هدف این بود که او طبق دعوت خدا برای همیشه مبشر باقی بماند.
جدا از زندگی خانوادگی شاد و موفق، رینهارد شغل دیگری نداشت به جز موعظۀ انجیل که تمام نیرو و انرژی او صرف آن می‌‌شد. اغلب از لحاظ جسمانی خستگی مفرط داشت. وقف و سرسپردگی مصمم او طرز زندگی‌‌اش را شکل می‌‌داد. زندگی فاخر و پُرجلال برایش معنایی نداشت. او امروز در خانه‌‌ای معمولی در شهر فرانکفورت آلمان در نزدیک دفتر کارش زندگی می‌‌کند و اعضای گروهش دربارۀ صداقت کاملش در حیطۀ مسائل مالی شهادت می‌‌دهند. او افتخارات خدمتی خود را برای نفع شخصی مورد استفاده قرار نمی‌‌دهد. بونکه در رابطه با همکاران و دوستانش مشوق بزرگی است، ولی شور و حرارت او برای انجیل هیچ عذر و بهانه‌‌ای را در مورد تنبلی و غفلت نمی‌‌پذیرد. او استاندارد اخلاقی بالایی را از خود و اعضای گروهش انتظار دارد زیرا معتقد است که نیکنامی برای شخصی که انجیل را اعلام می‌‌کند ضروری است. بونکه در این مورد بسیار جدی است و به اعضای گروهش هشدار داده است که وقتی شخصی در گناهی جدی گرفتار می‌‌شود نه تنها آینده آنها را به خطر می‌‌اندازد بلکه آینده تمام خدمت آنان را تحت‌‌ تأثیر منفی و نامطلوب خود قرار خواهد داد.