۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

کتاب مقدس اثرات مخرب چند همسری را در زندگی یعقوب به روشنی به تصویر می کشد.

یوسف با حسرت به سوی شرق می‌نگریست و در آرزوی آن بود که خود را از کاروان جدا ساخته،‏ فرار کند.‏ در جایی نه چندان دور،‏ در پشت آن تپه‌ها،‏ وطن او حِبرون قرار داشت.‏ نزدیک غروب بود و پدر او یعقوب در خانه‌شان در حال استراحت بود و از بلایی که بر سر پسر محبوبش آمده بود،‏ هیچ اطلاعی نداشت.‏ اما یوسف نمی‌توانست به پیش او بازگردد؛‏ تنها چیزی که این جوان می‌دانست این بود که شاید هرگز نتواند چهرهٔ سالخوردهٔ پدر عزیزش را دوباره ببیند.‏ تاجران در حالی که شترانشان را در جاده‌ای پررفت و آمد به سوی جنوب هدایت می‌کردند،‏ به یوسف چشم دوخته بودند.‏ آنان اکنون اربابان یوسف بودند و مدام او را تحت نظر داشتند.‏ این پسر برای آنان همچون صَمْغ و روغن خوشبو کالایی باارزش بود—‏کالایی که در سرزمین دوردست،‏ یعنی در مصر سود هنگفتی برایشان به همراه می‌آورد.‏

یوسف در آن زمان،‏ احتمالاً جوانی ۱۷ ساله بود.‏ تصوّر کنید که او به سمت غرب برمی‌گردد و به خورشید که در کرانهٔ دریای بزرگ به افق نزدیک می‌شود،‏ نگاه می‌کند و در این فکر فرو می‌رود که چرا چنین مصیبتی گریبانگیر او شده است.‏ او نمی‌توانست باور کند که برادرانش اول قصد کشتن او را داشتند،‏ اما سپس وی را به تاجران به بردگی فروختند.‏ حتماً برای یوسف سخت بود که جلوی اشک‌های خود را بگیرد.‏ او حتی نمی‌توانست تصوّر کند که چه آینده‌ای در انتظار اوست.‏

یوسف به بردگی فروخته شد و همراه کاروان می‌رود
یوسف آزادی‌اش را از دست داد،‏ اما نه ایمانش را

چرا یوسف دچار چنین مصیبتی شده بود؟‏ ما از ایمان این جوان که از سوی اعضای خانوادهٔ خود تحت آزار و اذیت قرار گرفته و طرد شده بود،‏ چه یاد می‌گیریم؟‏

خانواده‌ای با پیشینهٔ پیچیده

یوسف از یک خانوادهٔ بزرگ بود،‏ اما اعضای خانواده‌اش سعادتمند و متحد نبودند.‏ کتاب مقدّس اثرات مخرّب چندهمسری را در خانوادهٔ یعقوب به‌روشنی به تصویر می‌کشد.‏ خدا هر چند در ابتدای آفرینش بشر معیار تک‌همسری را قرار داده بود،‏ اجازه داد که رسم چندهمسری که ریشهٔ عمیقی در آداب و رسوم آن زمان داشت،‏ تا آمدن پسرش ادامه یابد.‏ با آمدن عیسی معیار تک‌همسری بار دیگر برقرار شد.‏ (‏مَتّی ۱۹:‏۴-‏۶‏)‏ یعقوب حداقل ۱۴ فرزند داشت که از چهار زن به دنیا آمده بودند؛‏ دو زن یعقوب لیه و راحیل بودند که کنیزان خود زلفه و بِلْهَه را به‌زنی به یعقوب دادند.‏ یعقوب از همان اول عاشق راحیل زیبا بود.‏ او به لیه خواهر راحیل که او را با فریب به همسری وی درآورده بودند،‏ چنین احساسی نداشت.‏ واضح است که رقابتِ سخت و درازمدتی که بین آن دو زن وجود داشت و حسادت آنان بر روی فرزندانشان بی‌تأثیر نبود!‏—‏پیدایش ۲۹:‏۱۶-‏۳۵؛‏ ۳۰:‏۱،‏ ۸،‏ ۱۹،‏ ۲۰؛‏ ۳۷:‏۳۵.‏

راحیل برای مدتی طولانی نازا بود و هنگامی که سرانجام یوسف را زایید،‏ یعقوب سالخورده بود.‏ یوسف نزد پدرش یعقوب از جایگاهی خاص برخوردار بود.‏ برای مثال،‏ وقتی که همهٔ اعضای خانوادهٔ یعقوب در راه بودند که عیسو برادر خشن و خطرناک او را ملاقات کنند،‏ یعقوب ترتیبی داد که راحیل و یوسفِ کوچک در میان خانواده از امن‌ترین جا برخوردار شوند.‏ آن روزِ پراضطراب احتمالاً بر یوسف تأثیر عمیقی گذاشته بود.‏ تصوّر کنید که او با چشمانی متعجب به پدر سالخورده،‏ اما نیرومند خود نگاه می‌کرد و به خودش می‌گفت:‏ «چرا پدرم می‌لنگد؟‏» مسلّماً هنگامی که به دلیل آن پی برد،‏ بسیار متحیّر شد.‏ او شنید که پدرش شب پیش با فرشته‌ای قدرتمند مجاهده کرده است!‏ چرا؟‏ زیرا در پی این بود که از یَهُوَه برکت بگیرد.‏ پاداش یعقوب این بود که نامش به اسرائیل تغییر یافت.‏ این نام بعدها بر قومی بزرگ نهاده شد!‏ (‏پیدایش ۳۲:‏۲۲-‏۳۱)‏ با گذشت زمان بر یوسف آشکار شد که هر یک از پسران اسرائیل یکی از سران قبایل آن قوم بزرگ می‌شد!‏

یوسف هنوز جوانی بیش نبود که به سوگ عزیزترین شخص در زندگی خود نشست.‏ مادر او در هنگام زایمان برادرش بنیامین جان داد.‏ پدر او به‌شدّت سوگواری کرد.‏ یعقوب را تصوّر کنید که با ملایمت اشک چشمان یوسف را پاک می‌کرد و با همان امیدی که مایهٔ تسلّی پدربزرگش ابراهیم بود،‏ به پسرش تسلّی می‌داد.‏ مسلّماً یوسف از شنیدن این که یَهُوَه روزی مادرش را به زندگی باز می‌گرداند،‏ بسیار دلگرمی می‌یافت!‏ شاید پس از آن،‏ محبت یوسف به «خدای زندگان،‏» حتی بیشتر هم شده بود.‏ (‏لوقا ۲۰:‏۳۸؛‏ عبرانیان ۱۱:‏۱۷-‏۱۹‏)‏ یعقوب پس از واقعهٔ جانسوز مرگ همسرش،‏ همیشه با دو پسری که راحیل برایش باقی گذاشته بود،‏ با مهربانی و ملایمت رفتار می‌کرد.‏—‏پیدایش ۳۵:‏۱۸-‏۲۰؛‏ ۳۷:‏۳؛‏ ۴۴:‏۲۷-‏۲۹.‏

معمولاً چنین رفتاری بسیاری از بچه‌ها را لوس و فاسد می‌سازد؛‏ اما یوسف از خصوصیات خوب والدینش درس گرفت و نه تنها ایمانی قوی،‏ بلکه قوّهٔ تشخیص خوب و بد را نیز در خود پرورش داد.‏ یوسف ۱۷ ساله بود که چوپان شد.‏ او هنگامی که در کار چوپانی به برادرانش که از وی بزرگ‌تر بودند کمک می‌کرد،‏ به بعضی از اشتباهات آنان پی برد.‏ آیا او وسوسه شد که برای خشنود ساختن برادرانش موضوع را مخفی نگه دارد؟‏ آنچه واضح است یوسف کار درست را انجام داد؛‏ او موضوع را به اطلاع پدرش رساند.‏ (‏پیدایش ۳۷:‏۲)‏ احتمالاً این عمل شجاعانهٔ یوسف ثابت کرد که دیدگاه بسیار خوبی که یعقوب از این پسر عزیزش داشت،‏ اشتباه نبود.‏ چقدر خوب است که جوانان مسیحی بر روی این سرمشق عالی فکر کنند!‏ هنگامی که وسوسه می‌شوید تا گناه جدّی شخصی همچون برادر،‏ خواهر و یا دوست‌تان را پنهان کنید،‏ خردمندانه است که از یوسف سرمشق بگیرید و مطمئن شوید که موضوع به اطلاع مسئولانی که می‌توانند به خطاکار کمک کنند،‏ رسیده است.‏—‏لاویان ۵:‏۱.‏

ما همچنین می‌توانیم از خانوادهٔ یوسف درس بگیریم.‏ با این که امروزه در بین مسیحیان حقیقی چندهمسری وجود ندارد،‏ اما خانواده‌های زیادی در میانشان هستند که از والدین ناتنی،‏ فرزندان ناتنی و برادر یا خواهر ناتنی تشکیل شده‌اند.‏ درسی که همهٔ ما می‌توانیم از خانوادهٔ یعقوب بگیریم این است که فرق قائل شدن و جانبداری کردن باعث تضعیف اتحاد خانواده می‌شود.‏ در خانواده‌هایی که اعضای آن ناتنی هستند،‏ والدین خردمند هرچه در توان دارند،‏ انجام می‌دهند تا فرزندان تنی و ناتنی خود را مطمئن سازند که هر یک از آنان را دوست دارند،‏ به هر یک از آنان توانایی‌هایی منحصربه‌فرد عطا شده است و هر کدام به نوبهٔ خود می‌تواند در سعادت خانواده سهمی داشته باشد.‏—‏رومیان ۲:‏۱۱‏.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر