۱۳۹۵ دی ۶, دوشنبه

کتاب مقدس دربارة اینکه چگونه می توان هدف زندگی را پیدا کرد، چه می گوید؟

 کتاب مقدس در اینباره خیلی واضح است که هدف ما در زندگی باید چه باشد. انسان در عهد عتیق و هم در عهد جدید می خواسته و کشف کرده که هدف زندگی چیست. سلیمان، حکیمترین مردی که تا بحال زیسته است، کشف کرد که وقتی انسان فقط برای این دنیا زندگی می کند، باطل اباطیل است. او این را در کتاب جامعه می گوید. "پس ختم تمام امر را بشنویم، از خدا بترس و اوامر او را نگاه دار چونکه تمامی تکلیف انسان این است. زیرا خدا هر عمل را با هر کار مخفی خواه نیکو و خواه بد باشد بمحاکمه خواهد آورد" (جامعه 12: 13-14). سلیمان می گوید که همة هدف از زندگی ما جلال دادن خدا با افکار و با زندگیمان است. پس باید از فرامین او اطاعت کنیم، چون روزی در حضور او برای داوری شدن خواهیم ایستاد. بخشی از هدف ما در زندگی ترس خدا و اطاعت از اوست.

بخش دیگر این است که ابدیت را از همین دنیا شروع کنیم. برخلاف کسانیکه تمام تمرکزشان بر روی این دنیاست، پادشاه داوود بدنبال سیری خود در آینده بود. او گفت، "و اما من روی ترا در عدالت خواهم دید و چون بیدار شوم از صورت تو سیر خواهم شد" (مزمور 17: 15). برای داوود، ارضای کامل وقتی خواهد بود که او بیدار شده (در دنیای بعدی)روی خدا را دیده (مشارکت با او) شبیه او شود (1 یوحنا 3: 2).

در مزمور 73، آساف در مورد این صحبت می کند که چطور وسوسه شد که به شریران حسد بَرَد، چون بنظر می آمد آنها به هیچ چیز اهمیت نمی دهند و اموال روی اموال می اندوزند و از دیگران سوء استفاده می کنند، اما بعد آساف متوجة عاقبت آنها شد. او برخلاف آنها بدنبال چیز دیگری بود که در آیة 25 می گوید، "کیست برای من در آسمان و غیر از تو هیچ چیز را در زمین نمی خواهم". برای آساف رابطه با خدا بالاتر از هر چیزی در زندگیش اهمیت داشت. بدون آن رابطه، زندگی هدف واقعی ندارد.

پولس رسول در مورد تمام افتخارات مذهبی اش قبل از ملاقات با مسیح زنده صحبت می کند و می گوید که همة آنها در مقابل عالی بودن معرفت و شناخت مسیح مثل توده ای از زباله هستند. در فیلیپیان 3: 9-10، پولس می گوید که او چیزی جز شناختن مسیح و "یافت شدن در او" نمی خواهد واینکه عدالت او را بدست آوَرَد و با ایمان در او زندگی کند، حتی اگر در این راه مجبور به زحمات زیاد و مردن باشد. هدف پولس شناختن مسیح، داشتن عدالت بوسیلة ایمان به او، و زندگی در مشارکت با او بود، حتی وقتیکه اینها باعث زحمت برای او می شدند (2 تیموتاوس 3: 12). در نهایت، نگاه او بر روی زمانی بود که سهمی از "قیامت از مردگان" داشته باشد.

هدف ما در زندگی، همانطور که خدا انسان را از ابتدا با این هدف آفرید، این است، 1) جلال دادن خدا و لذت بردن از مشارکت با او، 2) رابطة صحیح با دیگران، 3) کار، 4) حکومت بر دنیا. اما چون انسان گناه کرد، مشارکت او با خدا قطع شد، رابطه با دیگران دچار مشکل گردید، کار طاقت فرسا شد، و بنظر نمی آید که انسان غلبة زیادی بر طبیعت داشته باشد. تنها با برقراری مجدد رابطه با خدا، از طریق ایمان به مسیح است که هدف از زندگی برای انسان کشف می شود.

من چگونه میتوانم ارادۀ خداوند را برای زندگیم درک نمایم؟

 برای درک ارادۀ خداوند در رابطه با موقعیت پیش آمده، دو نکته کلیدی وجود دارند: 1) مطمئن شوید که آنچه از خدا سئوال میکنید یا قصد انجام آن را دارید، کاری نباشد که کلام خدا آنرا منع نموده باشد. 2) مطمئن شوید که آنچه از خدا سئوال میکنید یا قصد انجام آن را دارید، منجر به جلال خداوند و رشد روحانی شما خواهد شد. حال اگر این دو امر مصداق دارند و خداوند هنوز پاسخ درخواست شما را نداده است، احتمالاً خواستۀ شما در ارادۀ او نیست و یا اینکه شما باید بیشتر انتظار بکشید. بعضی اوقات درک نقشۀ الهی کار دشواری است. مردم میخواهند که خداوند به شکلی واضح به آنها بگوید که چه کار کنند، کجا کار کنند، کجا زندگی کنند، با چه کسی ازدواج کنند و ... رومیان 12: 2 به ما میگوید که "همشکل این جهان مشوید بلکه به تازگی ذهن خود صورت خود را تبدیل دهید تا شما دریافت کنید که ارادۀ نیکوی پسندیده کامل خدا چیست".

خداوند به ندرت اطلاعاتی مشخص و کامل به ما میدهد. او به ما حق انتخاب داده است. تنها وقتی با انتخاب ما مخالف است که بر مبنای گناه و برخلاف ارادهاش باشد. خداوند میخواهد که تصمیمات ما بر وفق ارادهاش باشند. پس چگونه خواهید فهمید که ارادۀ او چیست؟ اگر تقرّب جسته با او قدم بردارید و حقیقتاً ارادۀ او را برای زندگیتان طلب نمایید، او ارادۀ خود را در قلبتان خواهد نهاد. کلید مسئله این است که ارادۀ او را بر ارادۀ خود ترجیح دهید. "در خداوند تمتع ببر، پس مسئلت دل تو را به تو خواهد داد" ( مزمور 37: 4). اگرتصمیم تو بر علیه معیار کلام خدا نیست و به لحاظ روحانی تو را نفع خواهد بخشید، کلام خدا این اجازه را به تو میدهد و میتوانی آنچه را در دل نهادهای عمل نمایی.

۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

دید یک مسیحی دربارة سیگار کشیدن چیست؟ آیا سیگار کشیدن گناه است؟

کتاب مقدس هیچوقت مستقیما به سیگار کشیدن اشاره نکرده است. اصولی هست، که می توان سیگار کشیدن را با آنها ارزیابی کرد. اولا، کتاب مقدس به ما دستور می دهد که نگذاریم هیچ چیزی بر بدن ما مسلط شود. "همه چیز برای من جایز است- لکن هر چیز مفید نیست. همه چیز برای من رواست- لیکن نمی گذارم که چیزی بر من مسلط شود" (1 قرنتیان 6: 12). نمی توان انکار کرد که سیگار کشیدن معتاد کننده ای قویست. در این قسمت از کلام کمی جلوتر به ما گفته شده است که "نمی دانید که بدن شما هیکل روح القدس است که در شما است که از خدا یافته اید و از آن خود نیستید. زیرا که بقیمتی خریده شدید پس خدا را ببدن خود تمجید کنید" (1 قرنتیان 6: 19-20). سیگار کشیدن بدون شک برای سلامتی شما مضر است. ثابت شده است که سیگار کشیدن به سلامتی و به ریه ها ضرر می زنند.

آیا سیگار کشیدن را می توان "مفید" خواند (1 قرنتیان 6: 12)؟ آیا می توان گفت که سیگار کشیدن واقعا خدا را در بدن شما جلال می دهد (1 قرنتیان 10: 31)؟ آیا صادقانه یکنفر می تواند "برای جلال خدا" سیگار بکشد؟ ما باور داریم که جواب به هر سه سوال "نه" است. در نتیجه، باورداریم که سیگار کشیدن گناه است و ایمانداران به مسیح نباید اینکار را بکنند.

بعضی بر خلاف این عقیده بحث می کنند و می گویند که بسیاری از مردم غذاهای ناسالم می خورند، که می توانند معتاد کننده و مضر برای بدن باشند. مثلا ، خیلی از مردم آنقدر به کافئین معتاد هستند که بدون نوشیدن قهوة صبحشان قادر به انجام هیچ کاری نیستند. در حالیکه این مطلب کاملا صحیح است، اما چطور می تواند سیگار کشیدن را توجیه کند؟ نظر ما هم همین است که مسیحیان باید از زیاده روی در غذا و خوردن غذاهای ناسالم بپرهیزند. بله، مسیحیان اغلب در این مورد دو رو هستند که یک کدام را محکوم به گناه بودن می کنند و دیگری را نه.، اما باز هم باید تاکید کرد که این مطلب سیگار کشیدن را موجب جلال خدا نمی گرداند.

بحث دیگری که بر علیه این دید در مورد سیگار است این است که خیلی از مردان خدا سیگاری بوده اند، مثل واعظ معروف انگلیسی سی اچ اسپارجیون، که به کشیدن سیگار برگ معروف بود. باز هم باید تاکید کرد که بحث فایده ای ندارد. ما عقیده داریم که اسپارجیون برای کشیدن سیگار در اشتباه بود. ولی بغیر از آن آیا او مرد خدا و معلم کلام خدا بود؟ قطعا! آیا این مطلب همة اعمال و عادات او را موجب جلال خدا می گرداند؟ نه.

با گفتن اینکه سیگار کشیدن یک گناه است، نمی گوییم که همة سیگاری ها فاقد نجات هستند. خیلی از ایمانداران به مسیح هستند که سیگار می کشند. سیگار کشیدن جلوی نجات یافتن شخص را نمی گیرد و باعث از دست دادن نجات کسی هم نمی شود. سیگار کشیدن نا بخشیدنی تر از هر گناه دیگری نیست، چه برای کسی که مسیحی می شود و یا یک مسیحی که گناهش را به خدا اعتراف می کند (1 یوحنا 1 :9). در عین حال ما شدیدا قبول داریم که سیگار کشیدن گناهی است که باید با قدرت خدا ترک شود. 

هفت گناه کشنده کدامند؟

 هفت گناه کشنده لیستی است که در زمان مسیحیان اولیه از آن استفاده می شد تا به پیروان مسیح دربارة سقوط انسان بعلت گناه تعلیم داده شود. تصور اشتباهی که از این هفت گناه کشنده در ذهنهاست این است که این گناهان از نظر خدا قابل بخشش نیستند. کتاب مقدس واضحا می گوید که تنها گناهی که خدا نمی بخشد ادامه در بی ایمانیست، چون اینکار تنها راه بخشش یعنی عیسی مسیح و مرگ نیابتی او را بر صلیب رد می کند. 

آیا این عقیدة هفت گناه کشنده کتاب مقدسی است؟ بله و نه. امثال سلیمان 6 : 16-19 می گوید "شش چیز است که خداوند از آنها نفرت دارد. بلکه هفت چیز که نزد جان وی مکروه است 1) چشمان متکبر، 2) زبان دروغگو، 3) دستهایی که خون بیگناهرا می ریزد،4) دلیکه تدابیر فاسد را اختراع می کند، 5) پایهاییکه در زیانکاری تیزرو می باشند، 6) شاهد دروغگو که بکذب متکلم شود، 7) کسیکه در میان برادران نزاعها می پاشد. " بهر حال این لیست چیزی نیست که بیشتر مردم بعنوان هفت گناه کشنده می دانند.

براساس پاپ گریگوری بزرگ در قرن ششم، هفت گناه کشنده عبارتند از: غرور، حسادت، پرخوری، شهوت، عصبانیت، طمع، و بی توجهی بخصوص به امور روحانی. هر چند که نمی توان انکار کرد که اینها گناه هستند، اما در کتاب مقدس هیچوقت به آنها "هفت گناه کشنده" گفته نشده است. لیست سنتی هفت گناه کشنده راه خوبی است برای گروه بندی گناهان زیادی که در دنیا وجود دارند. تقریبا هر نوع گناهی می تواند زیر یکی از این گروهها جای داشته باشد. مهمتر اینکه، ما باید متوجه باشیم که این هفت گناه "کشنده تر" از بقیة گناهان نیستند. همة گناهان به مرگ می انجامند (رومیان 6: 23). خدا را شکر، که از طریق عیی مسیح، همة گناهان ما، منجمله هفت گناه کشنده، می توانند بخشیده شوند (متی 26: 28، اعمال رسولان 10: 43، افسسیان 1: 7).

آیا همة گناهان نزد خدا یکسان هستند؟

در متی 5: 21-28، عیسی مسیح زنا را با داشتن شهوت در قلب یکی قلمداد می کند، اما معنی آن این نیست که همة گناهان مساوی هستند. آنچه مسیح می خواست به فریسیان بفهماند این بود که گناه گناه است، حتی اگر فقط بخواهی که آن را انجام دهی و آنرا عملا انجام ندهی. رهبران مذهبی زمان عیسی مسیح فکر می کردند که اشکالی ندارد اگر در مورد هر چه بخواهند فکر کنند، تا جایی که آن خواسته ها را انجام ندهند. عیسی مسیح آنها را وامیدارد که متوجه باشند که خدا افکار انسان را هم مثل اعمالش قضاوت و داوری می کند. عیسی مسیح اعلام کرد که اعمال ما ناشی از چیزهایی است که در قلبمان می گذرد (متی 12: 34).

بنابراین، اگر چه عیسی مسیح گفت که شهوت و زنا گناه هستند، ولی معنی آن این نیست که آنها برابرند. قتل بسیار بدتر از تنفر از کسیست، با وجودیکه هر دو در نظر خدا گناهند. اندازه هایی در گناهان وجود دارند. بعضی گناهان از گناهان دیگر بدتر است. از طرف دیگر در رابطه با نتیجة ابدی و نجات، همة گناهان یکی هستند. هر گناهی به محکومیت ابدی می انجامد (رومیان 6: 23). هر گناهی، مهم نیست چقدر کوچک باشد، بر خلاف خدای ابدی و مستحق تنبیه ابدیست. بعلاوه، گناهی آنقدر بزرگ نیست که خدا نتواند آنرا ببخشد. عیسی مسیح مرد تا جریمة گناهان را بپردازد (1 یوحنا 2: 2). عیسی مسیح برای همة گناهان ما مرد (2 قرنتیان 5: 21). آیا همة گناهان برای خدا مساوی هستند؟ بله و نه. در شدت؟ نه. در جریمه؟ بله. در بخشش؟ بله. 

تعریف گناه چیست؟

گناه در کتاب مقدس بعنوان تجاوز از قانون خدا (1 یوحنا 3: 4) و طغیان بر علیه خدا (تثنیه 9: 7، یوشع 1: 18) تعریف شده است. گناه از لوسیفر شروع شد، که احتمالا زیباترین و قدرتمندترین فرشته در میان فرشتگان بود. او به این مقامش قانع نبود و می خواست بالاتر از خدا باشد، که این باعث سقوط او و شروع گناه شد (اشعیا 14: 12-15). شیطان اسم جدیدش شد و او گناه را در باغ عدن وارد نسل بشر کرد، یعنی جایی که آدم و حوا را با همان وسوسه، گول زد " مانند خدا خواهید بود". پیدایش 3 توضیح می دهد که آدم و حوا بر علیه خدا و فرمان او طغیان کردند. از آن زمان به بعد گناه در انسان از نسلی به نسل بعد وارد شد و ما که از نسل آدم هستیم، گناه را از او به ارث برده ایم. رومیان 5: 12 به ما می گوید که از طریق آدم گناه وارد دنیا شد، و بنابراین مرگ به همة انسانها رسوخ کرد " زیرا که مزد گناه موت است" (رومیان 6: 23).

از طریق آدم ارث گناه وارد نسل بشر شد، و طبیعت انسان گناه آلود گردید. وقتی آدم گناه کرد، طبیعت درونی او بوسیلة گناهِ طغیانش عوض شد و برای او مرگ روحانی و فقر آورد که به همة کسانی که بعد از او آمدند منتقل شد. ما گناهکاریم نه بخاطر اینکه گناه می کنیم، بلکه گناه می کنیم چونکه گناهکاریم. این فقر روحی که به ارث می رسد، ارث گناه خوانده می شود. همانطور که ما خصوصیات جسمانی خود را از والدین خود می گیریم، طبیعت گناه آلود را هم از آدم به ارث می بریم. پادشاه داوود برای این موقعیت سقوط کردة طبیعت انسان در مزمور 51: 5 عزاداری می کند" اینک در معصیت سرشته شدم و مادرم در گناه به من آبستن شد."

نوع دیگر گناه، گناه نسبت داده شده است. هم در امور مالی و هم در امور قانونی، لغت یونانی "نسبت دادن"، یعنی "چیزی را که متعلق به کسی بوده بحساب شخص دیگری گذاشتن." قبل از اینکه قانون موسی داده شود، گناه به انسان نسبت داده نمی شد، هر چند که انسان بخاطر ارث بردن گناه گناهکار بود. بعد از اینکه قانون داده شد، گناهانیکه بر خلاف قانون بودند به آنها نسبت داده می شد (رومیان 5: 12). حتی قبل از اینکه تجاوز از قانون بحساب انسان گذاشته شود، جریمة نهایی گناه (مرگ) حکومت می کرد 0رومیان 5 : 14). همة انسانها، از آدم تا موسی، تسلیم مرگ بودند، نه بخاطر اعمال گناه آلودشان بر علیه قانون موسی (که در آنوقت نداشتند)، اما بخاطر طبیعت گناه آلودی که به ارث برده بودند. بعد از موسی، انسانها تسلیم مرگ شدند هم بعلت ارث گناه از آدم و هم بعلت منسوب شدن به گناه تجاوز از قانون خدا.

خدا اصول منسوب شدن را برای نفع انسان بکار برد، وقتیکه گناهان انسان را به حساب عیسی مسیح گذاشت، و او بهای گناهان را که مرگ بود بر روی صلیب پرداخت. در منسوب کردن گناهانمان به عیسی مسیح، خدا با او مثل با یک گناهکار رفتار کرد، با وجودیکه او گناهکار نبود، و گذاشت که او برای گناهان همة دنیا بمیرد (1 یوحنا 2: 2). خیلی مهم است که بفهمیم که گناه به او منسوب شد، اما او گناه را از آدم به ارث نبرد. او جریمة گناه را داد، اما هرگز گناهکار نشد. گناه طبیعت خالص، پاک و کامل او را لمس نکرد. با او طوری رفتار شد که انگار او مجرم به همة گناهان دنیا در اعصار مختلف بود، باوجودیکه گناه نکرد. در عوض، خدا عدالت مسیح را به ایمانداران منسوب کرد و آن عدالت را بحساب ما گذاشت، درست همانطور که گناهان ما را بحساب مسیح گذاشت (2 قرنتیان 5: 21).

نوع سوم گناه، گناه شخصیست، که هر روزه بوسیلة هر انسانی انجام می گیرد. چون ما طبیعت گناه را از آدم به ارث برده ایم، شخصا و بطور انفرادی گناه می کنیم، همه نوع گناه، از دروغهای مصلحتی گرفته تا قتل. کسانی که ایمانشان را بر روی ایمان به مسیح نگذاشته اند باید جریمة این گناهان شخصی، گناهان ارثی و گناهان محسوب شده شان را بپردازند. بهر حال ایمانداران از جریمة ابدی گناه که جهنم و مرگ روحانیست آزاد شده اند، اما ما حالا قدرت مقاومت با گناه را از طریق روح القدس که در ما ساکن است، داریم که ما را پاک می گرداند و ما را به گناهانمان ملزم و متقاعد می کند (رومیان 8: 9-11). وقتیکه ما به گناهان شخصیمان نزد خدا اعتراف می کنیم و برای آنها از او طلب بخشش می کنیم، احیا می شویم و در موقعیت و رابطة کاملی با او قرار می گیریم. "اگر به گناهان خود اعتراف کنیم او امین و عادل است تا گناهان ما را بیامرزد و ما را از هر ناراستی پاک سازد" (1 یوحنا 1: 9). 

ما همه سه بار محکومیم چون ارث گناه را برده ایم، گناهانی بحسابمان گذاشته شده و خودمان هم گناه کرده ایم. تنها جریمة گناه مرگ است (رومیان 6: 23)، نه فقط مرگ جسمانی بلکه مرگ ابدی (مکاشفه 20: 11-15). خدارا شکر، ارث گناه، گناهان محسوب شده و گناهان شخصی همه بر روی صلیب مسیح مصلوب شدند و الان با ایمان به عیسی مسیح بعنوان نجات دهند "در وی بسبب خون او فدیه یعنی آمرزش گناهان را به اندازة دولت فیض او یافته ایم" (افسسیان 1: 7).

۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

آیا انسان می تواند بدون خدا زندگی کند؟

 برخلاف ادعاهای خداناباوران و ملحدان در طول تاریخ، انسان نمی تواند بدون خدا زندگی کند. انسان می تواند بدون تصدیق کردن وجود خدا، وجودی میرا داشته باشد، اما بدون واقعیت خدا نمی تواند وجود داشته باشد.

خدا به عنوان آفریدگار، سرچشمه حیات انسان است. اینکه بگوییم انسان جدا از خدا می تواند وجود داشته باشد، مثل این است که بگوییم که یک ساعت می تواند بدون سازنده اش، و یا یک داستان بدون راوی اش وجود داشته باشد. ما وجودمان را مدیون خدایی هستیم که ما را در صورت خود آفرید (پیدایش 27:1). وجود ما وابسته به خداست، خواه وجودش را تصدیق کنیم یا نکنیم.

خدا به عنوان نگهدارنده، پیوسته زندگی را ارزانی می بخشد (مزمور 10:104-32). او حیات است (یوحنا 6:14)، و تمامی خلقت بوسیله قدرت مسیح در کنار هم نگاه داشته می شود (کولسیان 17:1). حتی آنانیکه خدا را رد می کنند، اعانت و معاش خود را از او دریافت می کنند: «او آفتاب خود را بر بدان و نيکان مي‌تاباند و باران خود را بر پارسايان و بدکاران مي‌باراند» (متی 45:5). اینکه فکر کنیم انسان می تواند بدون خدا زندگی کند مثل این است که فرض کنیم که گل آفتابگردان می تواند بدون نور به زندگی خود ادامه دهد یا بدون آب، رشد کند.

خدا به عنوان منجی، به آنانیکه ایمان می آورند، حیات جاودان می دهد. در مسیح حیات است و حیات، نور انسانهاست (یوحنا 4:1). عیسی آمد تا ما حیات داشته باشیم «و آن را به طور کامل داشته باشیم» (یوحنا 10:10). به تمام کسانی که بر او توکل می کنند، وعده ابدیت با او داده شده است (یوحنا 15:3-16). برای اینکه انسان زندگی کند و حقیقتاً حیات داشته باشد، باید مسیح را بشناسد (یوحنا 3:17).

بدون خدا، انسان تنها زندگی جسمانی خواهد داشت. خدا به آدم و حوا هشدار داد که در روزی که او را رد کردند، «مطمئناً خواهند مرد» (پیدایش 17:2). همانطور که می دانیم، آنها نااطاعتی کردند، اما در آن روز جسماً نمردند؛ بلکه، روحاً مردند. چیزی در درون آنها مرد، یعنی زندگی روحانی ای که شناخته بودند، مشارکت با خدا، آزادی در لذت بردن از او، بی گناهی و پاکی روحشان، همه اش از میان رفت.

آدم که آفریده شده بود تا با خدا زندگی کند و با او مشارکت داشته باشد، لعنت شد که موجودی کاملاً نفسانی باشد. آنچه را که خدا قصد داشته بود، که آدم از خاکستر به جلال بیاید، اکنون از خاکستر به خاکستر شد. درست همانند آدم، امروزه نیز انسانِ بدونِ خدا، همچون موجودی زمینی عمل می کند. چنین شخصی شاید به نظر خوشحال بیاد؛ به هر حال، لذت و خشنودی در این زندگی وجود دارد. اما حتی آن لذتها و خوشی ها نمی تواند بدون رابطه داشتن با خدا به تمامی بدست آید.

برخی از کسانی که خدا را رد می کنند، در نشاط و سرگرمی و عیش و نوش زندگی می کنند. سرگرمی های نفسانیشان، به نظر، یک زندگی بی خیال و لذت بخش را به بار می آورد. کتاب مقدس می گوید که لذتی در گناه وجود دارد (عبرانیان 25:11). مشکل این است که این لذت، زود گذر است؛ زندگی در این دنیا کوتاه است (مزمور 3:90-12). دیر یا زود، فرد لذت جو، همانند پسر ولخرج در مثل عیسی در می یابد که لذت دنیایی گذراست (لوقا 13:5-15). همه کسانیکه خدا را رد می کنند، لزوماً آدم خوش گذرانی نیستند. خیلی از آدمهایی هستند که نجات نیافته اند اما زندگی منضبط و متین و حتی زندگی شاد و با سعادتی دارند. کتاب مقدس اصول اخلاقی ای را ارائه می دهد که برای هر کسی در دنیا سودمند است مثل وفاداری، صداقت، خویشتن داری، و غیره. اما انسان بدون خدا تنها این دنیا را دارد. داشتن یک زندگی آرام تضمین نمی کند که برای زندگی پس از مرگ آماده هستیم. به مثل کشاورز ثروتمند در لوقا 16:12-21 نگاه کنید و همینطور به معاوضه ای که عیسی در متی 16:19-23 با مرد جوان ثروتمند (اما خیلی بااخلاق) می کند.

بدون خدا، انسان حتی در زندگی فانی اش نیز کامروا نیست. انسان با هم نوعش در صلح نیست چرا که با خودش در صلح نیست. انسان با خودش آرامش ندارد و بی قرار است چرا که با خدا در صلح نیست. دنبال کردن لذت به خاطرِ خودِ لذت، نشانه ای از پریشانی درونی است. آدمهای خوشگذران در طول تاریخ بارها و بارها پی برده اند که سرگرمی های زودگذر زندگی منجر به نومیدی عمیقتری می شود. خیلی سخت است که بتوان از این احساس دائمی که «یک جای کار اشکال دارد،» خلاص شد. سلیمان پادشاه به دنبال هر آنچه که دنیا برای عرضه دارد رفت، و یافته هایش را در کتاب جامعه ثبت کرد.

سلیمان پی برد که دانش، به خودی خود بیهوده است (جامعه 12:1-18). او دریافت که عیش و عشرت و ثروت بیهوده است (1:2-11)، ماده پرستی و مال اندوزی حماقت است (12:2-23)، و ثروت زیاد فانی است (فصل 6).

سلیمان نتیجه گیری می کند که زندگی هدیه خداست (12:3-13) و تنها راه حکیمانه برای زندگی کردن، خداترسی است: «حال که همه چیز را شنیدیم، ختم کلام این است: از خدا بترس و فرامین او را نگاه دار چرا که انسان بودن به تمامی همین است. زیرا خدا هر عمل و هر امر مخفی را، چه نیک و چه بد، به محاکمه خواهد آورد» (13:12-14).

به عبارت دیگر، زندگی فراتر از ابعاد فیریکی است. عیسی به این نکته تاکید می کند آنگاه که می گوید، «انسان تنها به نان زنده نيست، بلکه به هر کلامي زنده است که از دهان خدا صادر شود» (متی 4:4). نان (جسمانی) نیست که ما را زنده نگاه می دارد، بلکه کلام خدا (روحانی) است که ما را زنده نگاه می دارد. بی فایده است که در درونمان به دنبال علاج بدبختی هایمان بگردیم. انسان تنها زمانی می تواند زندگی و سعادت را بیابد که خدا را اعتراف کند.

بدون خدا، سرنوشت انسان جهنم است. انسان بدون خدا از لحاظ روحانی مرده است؛ وقتی که زندگی جسمانی اش به پایان برسد، جدایی ابدی از خدا را تجربه خواهد کرد. در روایت عیسی از مرد ثروتمند و ایلعازر (لوقا 19:6-31)، مرد ثروتمند زندگی پر عیش و نوش و آسوده ای داشت بدون اینکه درباره خدا فکر کند، درحالیکه ایلعازر در زندگی اش رنج می کشید اما خدا را می شناخت. بعد از مرگشان است که هر دو نفر به اهمیت انتخابهایی که در زندگی کرده بودند براستی پی بردند. مرد ثروتمند خیلی دیر پی برد که زندگی فراتر از مال اندوزی است. در عین حال، ایلعازر در فردوس در آسایش بود. برای هر دو مرد، دوره کوتاه زندگی زمینی شان در قیاس با وضعیت دائمی جانهایشان از اهمیت افتاد.

انسان خلقتی بی همتاست. خدا حس ابدیت را در دلهایمان قرار داده است (جامعه 11:3)، و آن حسِ سرنوشتِ بی انتها تنها می تواند در خودِ خدا برآورده شود.

منظور چیست که ما عجیب و مهیب ساخته شده‌ایم (مزمور 14:139)؟

 مزمور 14:139 بیان می کند که «تو را می‌ستایم، زیرا عجیب و مهیب ساخته شده‌ام؛ اعمال تو شگفت‌انگیزند، جان من این را نیک می‌داند.» زمینه و چارچوب این آیه، طبیعت شگفت انگیز بدنهای جسمانی ماست. بدن انسان، پیچیده ترین و منحصر به فرد ترین ساختار در دنیا است، و این پیچیدگی و یکتایی، به طرز کاملاً شفافی از فکر آفریدگارش سخن می راند. هر جنبه از بدن، حتی کوچکترین سلول میکروسکوپی، آشکار می کند که عجیب و مهیب ساخته شده است.

مهندسان می دانند که چطور پرتوهای قوی اما سبک طراحی کنند بدین گونه که مواد قوی را در لبه های بیرونیِ یک سطح برش متقاطع قرار دهند و داخل را با مواد سبکتر و سست تر پر کنند. این کار به این دلیل صورت می گیرد که در هنگام اِعمال خمش یا فشارهای معمول، بیشترین میزان فشار بر سطوح بیرونی یک ساختار وارد می آید. یک برش متقاطع از استخوان انسان آشکار می کند که مواد قوی در قسمت بیرونی قرار دارد و قسمت درونی به عنوان کارخانه ای برای سلولهای خون از گونه های مختلف، مورد استفاده قرار می گیرد.

وقتی که قابلیتهای یک دوربین عکس برداری پیشرفته را بررسی می کنید که نور کمتر یا بیشتری بر حسب نیاز دریافت کند و یا به طور خودکار بر دامنه وسیعی از میدان فوکوس کند، پی می برید که از عملیات چشم انسان مکرراً تقلید کرده است. و همینطور، با داشتن دو کره ی چشم، ادراک عمق نیز داریم که به ما این قابلیت را می دهد که تشخیص دهیم که جسم چقدر از ما فاصله دارد.

مغز انسان نیز اندام حیرت آوری است که عجیب و مهیب ساخته شده است. مغز انسان توانایی دارد که یاد بگیرد، استدلال کند، و بسیاری از فعالیتهای خودکار بدن نظیر ضربان قلب، فشار خون، و تنفس را کنترل کند و تعادل را در راه رفتن، دویدن، ایستادن، و نشستن حفظ کند و تمام اینکار ها را در حین تمرکز بر چیزهای دیگر انجام دهد. کامپیوترها در قدرت محاسبات خام از مغز انسان بهتر هستند اما در خصوص انجام اکثر وظایف استدلالی ابتدایی هستند. همچنین مغز توانایی حیرت انگیزی در وفق دادن دارد. در یک آزمایش، وقتی افراد عینکهایی را زدند که دنیا را به نظر وارونه می کرد، مغزهایشان سریعاً اطلاعات را دوباره تفسیر کرد به طوری که دنیا را «در جهت درست و غیر وارونه» درک کردند. وقتی دیگران چشمهایشان را برای مدت زمان طولانی بستند، «مرکز دیدِ» مغز، عنقریب برای فعالیتهای دیگر شروع به کار کرد. وقتی افراد به خانه ای در نزدیکی راه آهن نقل مکان کردند، طولی نکشید که صدای قطار توسط مغزشان از فیلتر خارج شد و هشیاریشان را دربرابر سر و صدای زیاد قطار از دست دادند و برایشان عادی شد. 

در خصوص کوچک سازی، بدن انسان نیز عجیب و مهیب ساخته شده است. به عنوان نمونه، داده های مورد نیاز برای تکرارسازی کل بدن انسان، همراه با تمام جزئیات، در یک رشته مارپیچ دوگانه ی دی ان ای (DNA) ثبت می شود که در هسته ی هر یک از بیلیونها سلول بدن انسان یافت می شود. و سیستم اطلاعات و کنترل که سیستم عصبی ما نمایندگی آن را دارد، به طرز حیرت انگیزی در قیاس با کابلهای سیمی و نوری که اختراعات زمخت بشر هستند، فشرد و جمع و جور است. هر سلول، که زمانی سلول «ساده» نامیده می شد، کارخانه کوچکی است که هنوز که هنوزه بشر کامل آن را درک نکرده است. با پیشرفت در میکروسکوپ ها، دورنماهای شگفت انگیز از سلول انسان به وضوح دیده می شود.

تک سلولِ باورشده ی انسانی که تازه در رحم شکل گرفته را در نظر بگیرید. از همان یک سلول در داخل رحم، انواع گوناگون بافتها، اندامها، و سیستمها توسعه می یابند و همگی در زمان درست در فرآیندی کاملاً هماهنگ با هم کار می کنند. برای مثال می توان به حفره در دیواره ی بین دو بطن در قلب نوزاد اشاره کرد. این حفره دقیقاً در زمان درست در فرآیند تولد به تدریج مسدود می شود تا اکسیژن رسانی خون از ششها صورت بگیرد، در حالیکه این کار در زمانی که طفل در رحم است صورت نمی گیرد و اکسیژن را از طریق بند ناف دریافت می کند.

به علاوه، سیستم ایمنی بدن قادر است که با دشمنان بسیاری مبارزه کند و خودش را از کوچکترین ترمیم ها گرفته (حتی ترمیم جزءهای ناصحیح دی ان ای) تا بزگترین ترمیمها (ترمیم استخوانها و بهبودی از تصادفات بزرگ) به حالت اول برگرداند و ترمیم کند. بله، بیماریهایی وجود دارد که نهایتاً وقتی که سنمان بالا می رود بر ما چیره می شوند، اما نمی توانیم تصور کنیم که چند مرتبه در طول زندگی ما بوده که سیستمهای ایمنی بدن ما، ما را از مرگ حتمی نجات داده است.

فعالیتهای بدن انسان نیز حیرت آور است. توانایی نگهداشتن اجسام بزرگ و سنگین و نیز کار کردن با دقت زیاد روی شیء ظریفی بدون اینکه آن را بشکانیم، نیز حیرت انگیز است. ما می توانیم کمان را نشانه گرفته و رها کنیم و تیر را مکرراً به یک هدفِ دور بزنیم، می توانیم سریعاً کلیدهای کیبورد کامپیوتر را فشار دهیم بدون اینکه فکر کنیم کدام کلید را فشار دهیم، می توانیم سینه خیز برویم، قدم بزنیم، بدویم، بچرخیم، بالا برویم، شنا کنیم، پشتک وارو بزنیم، و کارهای «ساده» انجام بدهیم مثل بازکردن لامپ، مسواک زدن، بستن بند کفش، و همه اینها را بدون فکر کردن انجام دهیم. در حقیقت، اینها کارهایی «ساده» هستند، اما انسان هنوز رباتی را طراحی و برنامه نویسی نکرده که قادر باشد دامنه وسیعی از وظایف و حرکات را انجام دهد. 

عملکرد دستگاه گوارش و اندامهای مربوطه، درازی عمر قلب، ساختمان و عملکرد عصبها و عروق خونی، پاکسازی خون از طریق کلیه ها، پیچیدگی گوش میانی و داخلی، حس چشایی و بویایی، و بسیار چیزهای دیگری که ما تقریباً درکشان نمی کنیم، هر کدامشان حیرت انگیز و ماورای توانایی انسان است که کپی برداری بکند. ما به راستی عجیب و مهیب ساخته شده ایم. چقدر سپاسگزار هستیم که آفریدگار را از طریق پسرش، عیسی مسیح بشناسیم و نه تنها از دانش او بلکه از محبت او نیز شگفت زده شویم (مزمور 17:139-24).

کتاب مقدس درباره سوزاندن جسد چه می گوید؟ آیا جسد مسیحیان باید سوزانیده شود؟

کتاب مقدس هیچ تعلیم صریحی درباره سوزاندن جسد نمی دهد. مواردی در عهد عتیق از افرادی است که سوخته می شدند تا بمیرند (اول پادشاهان 18:16؛ دوم پادشاهان 6:21) و مواردی که استخوانهای انسان سوزانیده می شد (دوم پادشاهان 16:23-20)، اما اینها نمونه هایی از سوزاندن جسد نیست. جالب توجه است که در دوم پادشاهان 16:23-20، سوزاندن استخوانهای انسان روی مذبح، مذبح را نجس ساخت. در عین حال، هیج جایی در شریعت عهد عتیق حکم نمی کند که جسد انسان مرده سوزانده نشود، و یا نمی گوید که لعنت یا داوری بر کسی که جسدش سوزانیده می شود قرار می گیرد.

سوزاندن جسد، در روزگار کتاب مقدس صورت می گرفت، اما رسمی نبود که در میان قوم اسرائیل یا ایمانداران عهد جدید رایج باشد. در فرهنگهای روزگار کتاب مقدس، روش معمول برای دورانداختن جسد انسان این بود که در مقبره یا در غار یا در زمین دفن می کردند (پیدایش 19:23؛ 9:35؛ دوم تواریخ 14:16؛ متی 60:27-66). هر چند که تدفین رسم رایجی بود، اما هیچ کجای کتاب مقدس حکم نمی کند که تدفین کردن تنها شیوه مجازِ دورانداختن جسد است.

آیا سوزاندن جسد چیزی است که یک مسیحی بتواند آن را لحاظ کند؟ باز هم می گویم که دستور صریح کتاب مقدسی بر علیه سوزاندن جسد وجود ندارد. برخی از ایمانداران به عمل سوزاندن جسد اعتراض می کنند بر این مبنا که این عمل ملاحظه نمی کند که روزی خدا بدنهای ما را زنده خواهد کرد و قیام خواهد داد و بدنهایمان را با جان/روحمان یکی خواهد کرد (اول قرنتیان 35:15-58؛ اول تسالونیکیان 16:4). اما سوزانیده شدن جسد، باعث نمی شود که کار خدا برای رستاخیز آن بدن دشوارتر شود. اجساد مسیحیانی که هزار سال پیش مرده اند، تا کنون کاملاً تبدیل به خاکستر شده اند. و این به هیچ وجه باعث نخواهد شد که خدا نتواند بدنهایشان را رستاخیز دهد. اولاً خداست که آنها را آفرید؛ پس بازآفرینی آنها کار دشواری برای او نخواهد بود. سوزاندن جسد چیزی جز "تسریع" فرآیند تبدیل شدن جسد به خاکستر نیست. خدا به همان اندازه که قادر است تا بقایای جسد شخص سوزانیده نشده را زنده کند، قادر است تا بقایای شخص سوزانیده شده را زنده کند. موضوع تدفین یا سوزاندن جسد در حدود آزادی مسیحی است. شخصی یا خانواده ای که به این مسئله می پردازد، باید برای دریافت حکمت دعا کند (یعقوب 5:1) و از باوری که در پی آن می آید پیروی کند.