۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

شخصیت برجسته مسیحی(رینهارد بونکه)

در سال ۱۹۷۳ یک مبشر پنطیکاستی آلمانی با اشتیاقی عجیب خود را برای موعظه انجیل در "ماسِرو" در جنوب غربی آفریقا آماده می‌‌کرد. نام او "رینهارد بونکه" بود. معمولاً تعداد زیادی به جلسه بشارتی او نمی‌‌آمدند. گاهی در یک روز خوب حداکثر پنجاه نفر از جلساتش استقبال می‌‌کردند. ولی این بار با دفعات قبلی فرق داشت. این بار او سالن بزرگی را در آفریقای جنوبی اجاره کرد و مُبشر معروفی را که عطای شفا داشت به آن جلسه دعوت نمود. در شب اول تمام سالن پُر بود و صبح روز بعد جمعیت عظیمی به سالن آمده بودند. بونکه از جلسه بیرون آمد تا واعظ معروف را برای موعظه صدا کند اما با تعجب دید که واعظ در حال بستن چمدانش است. روح‌‌القدس به او گفته بود که آنجا را ترک کند. گویا بونکه چاره‌‌ای نداشت جز آنکه به تنهایی ادامۀ جلسه را رهبری کند. واعظ جوان و گمنام در حضور خدا با ناله و زاری اینگونه دعا کرد: «من واعظ مشهوری نیستم، فقط یک مبشر هستم، یکی از مردان کوچکِ تو، ولی خداوندا امروز موعظه خواهم کرد و ایمان دارم که تو با معجزات عمل خواهی کرد. در نام تو دیگر کارهای بچگانه را کنار می‌‌گذارم و شروع به تکان دادن کوه‌‌ها خواهم نمود.»
عدم حضور واعظ مشهور باعث دلمردگی و تشویش جمعیت حاضر در سالن شده بود. ولی وقتی رینهارد بونکه شروع به موعظه کرد، فضای جلسه از حضور خدا پر شد به‌‌حدی که مترجم او نتوانست روی پای خود بایستد و به زمین افتاد. در همان زمان روح‌‌القدس از بونکه خواست تا برای نابینایان دعا کند. او با اقتدار عجیبی از نابینایان حاضر در جلسه خواست که از جای خود برخیزند. شش نفر از جای خود برخاستند. بونکه در نام عیسای مسیح فرمان داد که چشمان نابینایان باز شود. در همان لحظه اتفاق خاصی نیفتاد. اما هنوز زمان چندی نگذشته بود که ناگهان زن نابینایی فریاد زد: «من می‌‌بینم، من می‌‌بینم» و خود را به صف اول شرکت‌‌کنندگان رساند. پس از آن یک پسربچۀ افلیج را دست به دست به صف اول رساندند. بعد از دعای بونکه کودک شفا یافت و شروع به دویدن در اطراف سالن نمود. مکانی که بونکه در آن خدمت می‌‌کرد از شور و هیجان مردم پر شده بود. تعداد بسیار زیادی از شرکت‌‌کنندگان آن روز در نام عیسای مسیح نجات یافتند.
 

۵۵ میلیون نفر نجات‌‌یافته

از آن شب استثنایی رینهارد بونکه موعظۀ انجیل عیسای مسیح را آغاز کرد. در مجموع او طی جلسات مختلف به جمعیتی قریب به ۱۲۰ میلیون نفر موعظه کرد که در تاریخ کلیسا بی‌‌سابقه است. در لاگوس در نوامبر سال ۲۰۰۰ حدود یک و نیم میلیون نفر در جلسه‌‌اش حضور داشتند. وقتی به هر کدام که تعهد مسیحی خود را نشان دادند فرمی داده ‌‌شد تا آن را پُر کنند، بونکه دانست که در نتیجه خدمات او حدود ۵۵ میلیون نفر نجات یافته‌‌اند.
اغلب جلسات بشارتی او در سراسر آفریقا در شهرهای بزرگی همچون هراره و نایروبی با تعداد زیادی از مسیحیان برگزار می‌‌شد. او همچنین در مکان‌‌هایی موعظه کرد که دیگر ادیان سنتی از قدرت و نفوذ زیادی برخوردار بودند، همچون شمال نیجریه و یا در سودان. به جاهایی پا نهاد که بسیاری حتی نامی از آن نشنیده بودند، مانند بانگویی در مرکز آفریقا و یا دوالا در کامرون. بدون شک رینهارد بونکه بزرگترین مبشر قاره آفریقاست. او جلسات بشارتی عظیمی در اوکراین، برزیل، هندوستان و اندونزی داشته است و همچنین کنفرانس‌‌های بزرگی برای شبانان در غرب و در اروپا برگزار کرده که در طی این خدمات، به هر خانه‌‌ای یک جزوه بشارتی به نام "Minus to Plus" فرستاده شده است. سؤال بجایی است اگر بپرسیم که راز موفقیت رینهارد بونکه در چه بوده است؟
 

دعوت خدا: آفریقا باید نجات یابد

دلیل مهم موفقیت بونکه را باید در دعوت مستقیم خدا از او برای بشارت در آفریقا پیدا نمود. خدمتِ او خدمتی نبود که خودش آن را انتخاب و یا ابداع کرده باشد، بلکه چیزی بود که از جانب خدا به او اعطا شده بود. او جوان‌‌ترین پسر یک خانواده فقیر آلمانی بود که به‌‌سختی از فاجعۀ جنگ جهانی دوم جان سالم به در برده بودند. با اینکه ۷۱ سال از عمر بونکه می‌‌گذرد ولی هنوز به‌‌وضوح به یاد دارد که چگونه ایمان آورد و زمانی که بیش از ده سال نداشت دعوت مخصوصی برای خدمت به آفریقا دریافت کرد.
در ده سالگی از جیب مادرش پولی دزدیده بود تا مقداری شیرینی برای خودش بخرد. مادرش قبلاً به او مطالبی گفته بود که بسیار او را ترسانده بود: «رینهارد، تو می‌‌دانی که دزدی کار اشتباهی است. اقدام به این کار به این معنی است که تو راه جهنم را در پیش گرفته‌‌ای. به این علت عیسی به جهان آمد تا گناهکاران را نجات بخشد. برای همین او باید بر صلیب می‌‌مُرد تا ما را از اسارت گناه آزاد سازد.» بونکه چنین می‌‌نویسد: «در همان لحظه چیزی در قلبم اتفاق افتاد و وقتی که مادرم دستش را بر من نهاد و برایم دعا کرد نجات در مسیح را تجربه کردم.» در همان سال در حالی که مشغول شنیدنِ موعظۀ مبشران میهمانی بود که از کلیسای پنطیکاستی آمده بودند، به‌‌روشنی از خدا شنید که باید روزی برای خدمت به آفریقا برود. پدرش از او سؤال کرد که چگونه از صحت این دعوت اطمینان دارد؟ او پاسخ داد: «پدر جان، من می‌‌دانم که دعوتی از خدا دارم، می‌‌دانم، می‌‌دانم، می‌‌دانم».
دعوت خدا از او با دو رؤیای جداگانه دیگر نیز تأیید شد. در ماه‌‌های آخر ده سالگی‌‌اش وقتی که می‌‌خواست در جلسه دعای کلیسای محلی شرکت کند، خانمی رؤیایی دید که جوان سفیدپوستی نانی را در حضور هزاران سیاهپوست پاره می‌‌کند. او به‌‌سوی رینهارد برگشت و گفت: «تو همان پسر هستی». هفت سال بعد خود رینهارد در یک رؤیا نقشۀ آفریقا را دید و همچنین شهری که در روی نقشه علامت زده شده بود، یعنی ژوهانسبورگ.
چند سال بعد رینهارد و همسرش آنی از یک سازمان بشارتی درخواست کردند که آنها را برای خدمت به آفریقا اعزام کنند. سازمان مزبور در پی آن بود که آنها را به کشور زامبیا بفرستند. ولی رینهارد اصرار داشت که به‌‌خاطر رویایی که قبلاً دیده بود به آفریقای جنوبی بروند. سرانجام در لسوتو بود که طی رویاهای متعددی دعوت خدا را برای تمامی آفریقا دریافت کرد. به مدتِ چهار شب متوالی نقشه آفریقا را در خواب دید که در خون شسته می‌‌شود. روح‌‌القدس به او گفت: «این خون عیسای مسیح است، آفریقا باید نجات یابد». دعوتی که در این رؤیا بود هرگز او را ترک نکرد. از همان زمان شروع به اعلام این کلام نبوتی نمود که انجیل در آفریقا از کیپ‌‌تاون تا قاهره موعظه خواهد شد. او اذعان داشت که علت این مأموریت را نباید در اینکه او شخصیت مهمی است جستجو نمود، بلکه در خدایی که او را به این خدمت مهم دعوت نموده است.
 

شنیدن از روح‌‌القدس و اطاعت از آن

دلیل دیگر علت موفقیت رینهارد بونکه این بود که از همان آغاز زندگی مسیحی‌‌اش یاد گرفت که به صدای روح‌‌القدس گوش دهد و از آن اطاعت نماید. نمونه‌‌های زیادی از این امر در زندگی او دیده می‌‌شد. زمانی که نوزده ساله بود با گروهی از جوانان آلمانی به انگلستان سفر کرد و آنجا شخصی با او دربارۀ کالج کتاب‌‌مقدس در سوانسی صحبت کرد که توسط ایمانداری به نام "ریس هاولز" تأسیس شده بود. روح‌‌القدس در قلبش شهادت داد که اینجا جایی است که باید در آن تحصیل کند. بونکه از روح خدا اطاعت کرد و به ولز رفت. در آنجا زبان انگلیسی آموخت، زبانی که با آن به بیش از ۱۲۰ میلیون نفر موعظه کرد. در آنجا یاد گرفت که چگونه با ایمان زندگی کند. دانشجویان و کارکنان کالج برای هزینه‌‌های کالج دعا می‌‌کردند و خدا بارها از طرق مختلف احتیاجات آنجا را تأمین می‌‌کرد و باعث شادی و تقویت آنان می‌‌گردید. یک بار او به‌‌همراه یکی از دوستانش برای موعظه به کودکان یک شهر ساحلی دعوت شده بودند. او مقداری پول برای رفتن با اتوبوس به آنجا داشت ولی این پول برای خرید بلیط برگشت کفایت نمی‌‌کرد. بونکه خطاب به دوستش گفت که حتماً خداوند مهیا خواهد کرد. پس از موعظه وقتی که شبان آنجا برای صرف چای دعوت‌‌شان کرد بسیار خوشحال شدند. اما شبان فقط پول چای را حساب کرد و به آنها پولی اضافی نداد. زمان زیادی نمانده بود که آخرین اتوبوس نیز شهر ساحلی را ترک کند. در همین لحظه به‌‌طور ناگهانی زنی بیگانه و غریب که موعظه آنها را شنیده بود خود را به آنجا رساند و هدیه کوچکی به آن دو پسر داد. هدیه نقدی آنقدر بود که آنها توانستند بلیط برگشت تهیه کنند.
همچنین شنیدن از روح‌‌القدس موقعیتی پیش آورد تا دیداری بین این واعظ جوان و یکی از بزرگترین مبشران بریتانیا فراهم گردد. یکبار در راه برگشت از ولز به آلمان ساعاتی را در لندن گذراند. بونکه در حال قدم زدن در محله‌‌ای به نام کلاپهام بود که به کنار درب خانۀ بزرگی رسید و تابلویی که بر روی دیوار کنار خانه نصب شده بود نظرش را به خود جلب نمود. بر آن تابلو در مورد شخصی به نام "جورج جفریس" مطالبی نوشته شده بود. بونکه همه چیز را درباره این شخص به‌‌دقت خواند، یک مبشر و واعظ قدرتمند که بنیانگذار کلیسای پنطیکاستی "الیم" بود. بونکه فکر کرد که او مرده و خانه‌‌اش به صورت موزه‌‌ای درآمده است. اما به محض اینکه خواست راه خود را ادامه دهد روح‌‌القدس به او گفت که درب خانه‌‌ را که در حال گذر از آن بود بکوبد. بونکه ناگهان ایستاد و به صدای روح خدا گوش کرد و اطاعت نمود. وقتی که سرایدار خانه در را باز کرد بونکه سؤالاتی در مورد جورج جفریس از او پرسید. سرایدار به او پاسخ داد که آقای جفریس هنوز زنده است ولی به‌‌خاطر کهولت سن افراد زیادی را برای ملاقات نمی‌‌پذیرد. در همین حین ناگهان صدای پیرمردی از درون خانه شنیده شد که گفت: «بگذار داخل شود». بدین صورت بونکه توانست با یکی از بزرگترین مبشرین اوایل قرن بیستم، درست چند هفته قبل از مرگش ملاقات کند. آن روز واعظ سالخورده دستانش را بر روی رینهارد نهاد و برایش دعا کرد. این دعا برای شخصی بود که تا چندی بعد تبدیل به یکی از بزرگترین مبشرین اواخر قرن بیستم می‌‌شد. این اتفاق از این جهت روی داد که بونکه صدای روح‌‌القدس را شنید و اطاعت نمود. شنیدن و اطاعت از روح خدا در قلب خدمات رینهارد بونکه قرار داشت.
یک سال بعد نیز در جلسه ماسرو در سال ۱۹۷۳ روح‌‌القدس به بونکه گفت که به گابورون در بوتسوانا برود. او اطاعت کرد و به گابورون رفت و با اینکه پولی نداشت با ایمان از فرودگاه به سمت مرکز شهر حرکت کرد. هنوز مسافت چندانی نرفته بود که ناگهان روح‌‌القدس به او گفت که به خیابانی برود که در سمت چپ او بود. وقتی به آن خیابان پیچید خود را در بیرون استادیوم بزرگ ملی یافت که هنگام مسابقات ورزشی جمعیتی حدود ده هزار نفر را در خود جای می‌‌داد. در همان زمان پیام خدا را شنید که گفت: «تو اینجا نام مرا موعظه خواهی کرد.» بونکه آنچه را که خدا به او گفته بود با چند شبان محلی در میان گذاشت. آنها از او خواستند که سالن‌‌ دیگری رزرو کند ولی او از روح‌‌القدس اطاعت کرد و همان استادیوم را برای آخرین شب اقامتش اجاره نمود. در شروع جلسه تعداد انگشت‌‌شماری شرکت‌‌کننده در استادیوم دیده می‌‌شد. ولی خدا با معجزات، انجیلِ خود را تأیید نمود و تا قبل از پایان جلسه تمام سالن استادیوم پر از جمعیت شد. آن شب صدها نفر زندگی خود را به مسیح سپردند. اما روح‌‌القدس بونکه را تشویق کرد تا همچنان به دعاهای خود ادامه دهید تا زمانی که حاضرین تعمید روح‌‌القدس بگیرند. در ابتدا قبول چنین کاری چندان راحت نبود، چون فکر می‌‌کرد که واقعه تعمید روح‌‌القدس در دعاهای خصوصی و فردی معمول است و نه برای یک استادیوم بزرگ! ولی او برخلاف میلش اطاعت کرد. حدود هزار نفر برای دعا جلو آمدند و وقتی بونکه دعا کرد مانند این بود که توفانی تمام سالن را به لرزه در آورده است. همزمان تمام جمعیت بر زمین افتادند و شروع به صحبت به زبان‌‌ها کردند. او در طی خدماتش از قوت به قوت حرکت می‌‌کرد و مردی بود که از روح‌‌القدس می‌‌شنید و اطاعت می‌‌کرد.
 

مبشری غیور و مصمّم

رینهارد بونکه می‌‌دانست که خدا از او می‌‌خواهد که مبشر باشد. او باید وعظ کند تا مردم نجات یابند. در جایی چنین گفته است: «پیام صلیب و نجات را بارها تکرار می‌‌کنم و همیشه بر آن تأکید می‌‌ورزم چون بهترین پاسخ را که نجات مردم است به‌‌دنبال دارد، می‌‌خواهم مردم را در آسمان ببینم. من در کار دیگری به غیر از موعظۀ انجیل تبحّر ندارم.» بونکه بالغ بر ۲۰ کتاب نیز به نگارش در آورده است که موضوع اصلی آنها بشارت است. نزدیک به ۲۰۰ میلیون کپی از کتاب‌‌های او به بیش از ۱۰۰ زبان مختلف دنیا ترجمه شده و به چاپ رسیده است.
او حقیقتاً در موعظه انجیل بسیار مقتدر و محکم عمل می‌‌کند. از همان لحظه که موعظه‌‌اش را شروع می‌‌کند شور و اشتیاق او کاملاً هویداست. شخصی است بسیار صادق و جدی که مهارت خاصی در بیان داستان دارد. ممکن است بارها وقایع کتاب‌‌مقدس را شنیده باشیم ولی باز با اشتیاق دوست داریم به او گوش دهیم. با اینکه بسیار با احساس و هیجان صحبت می‌‌کند ولی افکار و اراده انسان‌‌ها را در موعظاتش هدف قرار می‌‌دهد. او از شنوندگانش سؤالاتی می‌‌پرسد که آنان را به شنیدن پیامش مشتاق و علاقمند کند. بونکه اغلب درباره زن زناکار در انجیل یوحنا باب ۸ موعظه می‌‌کند چون اعتقاد دارد که این بهترین واقعه‌‌ای است که برای معرفی انجیل می‌‌توان از آن استفاده نمود. او با استادی و مهارت خاصی توجه شنوندگان را به خود جلب می‌‌کند. او اعلام می‌‌کند که چگونه زن مستحق مرگ بود و به‌‌عنوان گناهکار همۀ ما مستحق مرگ هستیم. گاهی با چاشنی طنز ادامه می‌‌دهد که چرا متهم‌‌کنندگان نتوانستند سنگ‌‌های خود را بیندازند. او همچنین توضیح می‌‌دهد که عیسای بی‌‌گناه تنها کسی بود که این حق را داشت که زن را مجازات کند اما برخلاف انتظار همگان او آن زن را بخشید. بدین وسیله موعظه بشارتی بونکه به‌‌صورت قدرتمندی بر انجیل مسیح نور می‌‌افکند. شریعت خدا مجازات مرگ را برای فرد گناهکار مطالبه می‌‌کند. زن زناکار در راهی قدم نهاد که باید در نتیجۀ گناهش می‌‌مرد. اما مسیح به‌‌جای آن زن طعم تلخ مرگ را ‌‌چشد. مسیح به‌‌جای همۀ ما انسان‌‌ها مُرد. یک شبان محلی در آفریقا زمانی چنین گفت: «موعظه رینهارد بونکه با استفاده از واقعۀ زن زناکار از وضوح و روشنی خاصی برخوردار است و به همین دلیل عکس‌‌العمل و هجوم توده‌‌های مردم را برای اعتراف به گناه و دریافت نجات به دنبال دارد.»
بعضی از رسانه‌‌های عمومی با تأکید بیش از حد بر شفاها و معجزات در جلسات بونکه، او را واعظی معرفی کرده‌‌اند که هدف از برپایی جلساتش عمدتاً به‌‌خاطر شفای جسمانی مردم است. ولی این استنباط درستی از خدمت او نیست زیرا هدف او در خدمت بسیار فراتر از شفای جسمانی بیماران و دردمندان است. او هرگز جلسات خود را تنها به‌‌خاطر شفا و معجزات برگزار نکرده، بلکه او مبشری است مصمم که اشتیاق برترش این است که مردم خود را به مسیحِ خداوند بسپارند تا نجات یابند. او چنین می‌‌گوید: «وقتی مردم را به دعای نجات رهبری کرده‌‌ام گویی اِکوی آسمان را شنیده‌‌ام. فهمیده‌‌ام که لب‌‌های فانی من انجیل ابدی را موعظه کرده و تمامی آسمان در عمل نجات گناهکاران بر روی زمین دخیل‌‌اند.»
این انجیل است که به رینهارد بونکه انگیزه می‌‌بخشد و نه معجزات. خودش می‌‌داند که عظمت جلساتش، گواهی است بر عظمت و بزرگی انجیل. او می‌‌گوید که ما نباید برای قدرت دعا کنیم. انجیل، خود قدرت است. وقتی انجیل موعظه می‌‌شود، این قدرت آزاد می‌‌گردد و کار پُرجلالِ خود را به انجام می‌‌رساند. مانند زمان اعمال رسولان هر گاه رسولانِ مسیح با جرأت و شهامت دعا می‌‌کردند، دست خدا برای شفا و بروز دیگر آیات و نشانه‌‌ها دراز می‌‌شد و حقیقت انجیلِ خود را به اثبات می‌‌رسانید. ایمانِ رینهارد بونکه بر این است که روح‌‌القدس منتظر است تا به انجیل مسیح شهادت دهد.
پس از آن جلسه عظیم و استثنایی در سال ۱۹۷۳ گزارش‌‌های زیادی از وقوع شفاها و اخراج ارواح شریر در جلسات بشارتی بونکه به گوش رسیده است. او در تمامی جلسات از مردم خواسته که تمام ابزار جادوگری را در آتش بسوزانند. همچنین ادعا شده است که در هنگام موعظه، شخصی به نام "دانیل اکچوک" از مرگ برخاسته و زنده شده است. شکاکان وقت زیادی صرف کرده‌‌اند تا صحّت و سقم معجزات بونکه را زیر سؤال ببرند و آن را کم اثر جلوه دهند ولی این کار سنجیده‌‌ای در مورد خدمات بونکه نیست، زیرا مرکزیت خدمت او اعتبار و صحت انجیل است و نه معجزات. انجیل جایی است که رینهارد بونکه مصمم و یکدل تمرکز خود را بر آن نهاده است. کسانی که در جلسات بونکه نجات یافتند مسیحیانی بودند که وفاداری خود را در طی سالیان دراز حفظ کرده‌‌اند. انجیلی که توسط بونکه موعظه شده امتحان خود را در تغییر و دگرگونی زندگی‌‌های مردم به ثبوت رسانده است.
خدمات بونکه حوادث ناگواری را نیز پشت سر نهاده است. در سال ۱۹۹۰ در اوگاندا نیروی مسلح پلیس به یکی از جلسات بونکه وارد شد و آن را به هم ریخت. در سال ۱۹۹۱ در نیجریه در حدود ۸۰۰۰ متعصب مذهبی کلیساها را به آتش کشیدند و مسیحیان زیادی را کشتند. ۳ نفر از همکاران بونکه نیز در تصادفی در جاده کشته شدند. ولی این حوادث بونکه را در هدف خدمت خود بیشتر مصمم ساخت. در کنار چنین حوادث ناگواری، شاید جالب‌‌ترین واقعه در چادر موعظه او در سال ۱۹۷۶ رخ داد. او چادری را برای برگزاری جلساتش مورد استفاده قرار می‌‌داد که تنها ۸۰۰ نفر می‌‌توانستند در آن حضور داشته باشند. روح‌‌القدس به او گفته بود که برای برپا کردن چادری برای ۱۰ هزار نفر به او اعتماد کند. با این وجود که مردم از ناممکن بودن چنین کاری سخن می‌‌گفتند ولی بونکه در سال ۱۹۷۸ چادر زرد رنگ بزرگی تهیه کرد که گنجایش حدود ۱۰ هزار نفر را داشت. ولی چادر او هنوز احتیاج به فضای بیشتری داشت. در فوریه ۱۹۸۴بونکه بزرگترین چادر بشارتی در جهان را با دعایی برای خدمت بشارتی‌‌اش در آفریقا وقف و تخصیص نمود. این چادر عظیم حدود ۳۰ هزار نفر را در خود جای می‌‌داد.
اما عمر این چادر بزرگ نیز سه ماه بیشتر دوام نداشت. در یکی از روزهای ماه مه در کیپ‌‌تاون باد سهمگینی به قدرت ۱۲۰ مایل در ساعت بخش اعظم سقف چادر را در هم شکست و تنها پایه‌‌های فلزی آن بر جای ماند. مردان بزرگ به‌‌خاطر این ضایعۀ دردناک گریستند. به‌‌نظر می‌‌رسید که دیگر مأموریت مهم بشارتی در این شهر لغو شده است. ولی هنگامی که تیم بشارتی به دعا مشغول شدند شبان "دیوید اونیانس" نبوت قدرتمندی ایراد نمود: «جلال من سایبانی است که مردم را می‌‌پوشاند و ستایش‌‌های قوم من ستون‌‌های آن خواهد بود». اعضای گروه بونکه این نبوت را با تمامی قلب پذیرفتند و تصمیم گرفتند در فضای باز به موعظه انجیل بپردازند. وقتی که تعداد مردم به مرز ۷۰ هزار نفر رسید و هیچ چادری نیز قادر به جا دادن آن نبود بونکه دانست که دعای آنان پاسخ داده شده است. خدا یک تراژدی را به یک فتح و پیروزی تبدیل نموده بود. تعداد مردمی که در جلسات او شرکت می‌‌کردند هر روز رو به فزونی می‌‌رفت. در همان ایام چادر بزرگ قبلی نیز تا حدودی ترمیم شده بود ولی بونکه هرگز از آن استفاده نکرد. او آن را به مبشر دیگری هدیه داد. چادر بزرگ پروژه عظیمی بود ولی بونکه اجازه نداد که هیجانات ناشی از داشتنِ آن و یا تراژدی خراب شدن آن بین او و هدفی که در پیش دارد فاصله‌‌ای بیندازد و آن هدف این بود که او طبق دعوت خدا برای همیشه مبشر باقی بماند.
جدا از زندگی خانوادگی شاد و موفق، رینهارد شغل دیگری نداشت به جز موعظۀ انجیل که تمام نیرو و انرژی او صرف آن می‌‌شد. اغلب از لحاظ جسمانی خستگی مفرط داشت. وقف و سرسپردگی مصمم او طرز زندگی‌‌اش را شکل می‌‌داد. زندگی فاخر و پُرجلال برایش معنایی نداشت. او امروز در خانه‌‌ای معمولی در شهر فرانکفورت آلمان در نزدیک دفتر کارش زندگی می‌‌کند و اعضای گروهش دربارۀ صداقت کاملش در حیطۀ مسائل مالی شهادت می‌‌دهند. او افتخارات خدمتی خود را برای نفع شخصی مورد استفاده قرار نمی‌‌دهد. بونکه در رابطه با همکاران و دوستانش مشوق بزرگی است، ولی شور و حرارت او برای انجیل هیچ عذر و بهانه‌‌ای را در مورد تنبلی و غفلت نمی‌‌پذیرد. او استاندارد اخلاقی بالایی را از خود و اعضای گروهش انتظار دارد زیرا معتقد است که نیکنامی برای شخصی که انجیل را اعلام می‌‌کند ضروری است. بونکه در این مورد بسیار جدی است و به اعضای گروهش هشدار داده است که وقتی شخصی در گناهی جدی گرفتار می‌‌شود نه تنها آینده آنها را به خطر می‌‌اندازد بلکه آینده تمام خدمت آنان را تحت‌‌ تأثیر منفی و نامطلوب خود قرار خواهد داد.

شخصیت برجسته مسیحی ( هایدی بیکر)



جواهری اصیل

هایدی بیکر واعظی غیرمتعارف است. او گاه در خطابه‌هایش بر زمین می‌خوابد و یا ناگاه به زبان‌ها صحبت می‌کند. گاه در میان موعظه‌اش رویایی می‌بیند و یا نبوت‌های عجیب و غریب می‌کند. شاید برخی صحّت گفته‌ها و خدماتش را زیر سؤال ببرند. به همین دلیل اولین سؤالی که در رویارویی با این واعظ غیرمتعارف باید از خود بپرسیم این است که چقدر می‌توان به او اعتماد کرد؟
پاسخ اعتمادی همه جانبه است. می‌توان ساعت‌ها برنامه‌های او را در یوتیوب دید. واقعیت این است که هیچ چیز مبهم و نمایش‌گونه در این زن نمی‌توان یافت. صحنه‌آرایی برای او صورت نگرفته است. او با ظاهری ساده از معجزات خدا سخن می‌گوید. از رنج‌هایش سخن به میان می‌آورد، از اینکه چگونه یتیم‌خانه‌ای را با تلاش‌های شبانه‌روزی در موزامبیک ساخت و ظرف یک شب دولت آن را تصاحب کرد. هایدی به کرّات از خدماتش در میان فقرا در هنگ‌کنگ و لندن در شانزده سال گذشته سخن می‌گوید. او اعمال عظیم خدا را در فقیرترین نقاط جهان نظاره کرده است. مسیحیت او قطعاً مسیحیتی اصیل است.
خدمات هایدی بر هیچ یک از مسیحیان پنهان نیست. صدها خادم و مؤسسه خدمات مسیحی بر اصالت و صحّت خدمت او صحه زده‌اند. هایدی همواره در معرض دید مسیحیان بوده است و هرگز حتی کوچکترین لکه‌ای، خدماتش را خدشه‌دار نکرده است.

شروع زندگی روحانی

هایدی در ۱۳ مارس ۱۹۷۶ تولد تازه یافت. او در خانواده‌ای متوسط در کالیفرنیا به دنیا آمد. در کلیسای اسقفی پرورش یافت و توسط روح‌القدس به هنگام شرکت در عشای ربانی لمس خاصی شد. اما خود هایدی می‌گوید که تولد تازه‌اش در یکی از جلسات بیداری رخ داد که در آن واعظ سرخپوستی پیرامون آزادی از نفرتش از سفیدپوستان شهادتی تکان‌دهنده داد. پس از شهادت، واعظ مردم را دعوت به جلو آمدن کرد و هایدی می‌گوید دستی مرا به سمت جلو می‌برد. قلبم شکست و اشک از چشمانم جاری شد. پس از آن جلسه از هایدی دعوت به عمل آمد که در جلسات بیداری دیگری شرکت کند و در آن جلسات بود که به زبان‌ها تکلم نمود. کلیسای پنطیکاستی هایدی را تعمید آب داد و بدین گونه رسماً عضو کلیسا شد.

دعوت هایدی: "به آفریقا، آسیا و انگلستان برو"

هایدی همچون اسفنجی حقایق انجیل را جذب می‌نمود. او در ایام روزه‌اش پیام واضحی از خداوند دریافت کرد: «تو را خوانده‌ام تا خادم من باشی، به آفریقا، آسیا و انگلستان برو».
هایدی به این دعوت وفادار ماند، اما نخست می‌بایست از آزمونی سخت عبور نماید. او عاشق دانشجویی در دانشگاه کالیفرنیا شده بود اما نامزدش با دعوت خدا از هایدی موافق نبود. قلب هایدی به درد آمده بود. یک روز پس از دعای بسیار پیام واضحی از خدا شنید: «این مرد را بر قربانگاه من بگذار، جلال من بر زندگی تو خواهد بود». هایدی سه ساعت تمام گریست اما از فرمان خدا اطاعت کرد. پس از آن برکت خدا را در زندگی‌اش دید. او با رولاند بیکر ازدواج کرد و زندگی آنها جلال خدا را به تمام معنی منعکس می‌کرد. رولاند بیکر فرزند ارشد خانواده میسیونری بود که زندگی‌شان را وقف فقرا در چین کرده بودند. رولاند قلب بزرگی برای فقرا داشت. بدین سان هایدی یاری وفادار در خدمت خود یافت.
دعوت هایدی به واقعیت مبدل شد. تقریباً بلافاصله پس از ازدواج، آنان به اندونزی رفتند و هفت سال را در آنجا و آسیا به خدمت خدا از طریق موسیقی و نمایش پرداختند. جلسات آنها مملو از جمعیت بود. خداوند هایدی را دعوت کرد که فقط برگزارکننده جلسه و واعظ نباشد. خداوند از هایدی خواست تا با فقرا نشست و برخاست کند. هایدی و شوهرش به اتفاق دو فرزندشان در محله‌ای فقیرنشین سکنی گزیدند. پس از آن در هنگ‌کنگ نیز خدمت مشابهی را در پیش گرفتند. همسایه‌های آنها تبهکاران و بدکاره‌ها بودند. پس از چهار سال خدمت بی‌وقفه هایدی به شدت مریض شد. خداوند در این زمان از او خواست تا به مطالعه الاهیات در لندن بپردازد.
در پاییز سال ۱۹۹۱ به اتفاق خانواده‌اش برای تحصیل الاهیات وارد لندن شد. اما آنان هرگز خدمت به فقرا را فراموش نکردند. همیشه خدمت انجیل را برای بی‌خانمانان بجا می‌آوردند. گاه با خطرات غیرقابل تصور روبرو می‌شدند اما همیشه به خدمت خود ادامه می‌دادند. هایدی پس از دریافت مدرک دکترا آمادۀ مرحله جدیدی در خدمتش شد: "سفر به آفریقا".

موزامبیک: فرزندان چی‌هانگو

موزامبیک کشوری در جنوب شرقی آفریقا، از جمله فقیرترین کشورهای جهان است. بیش از ۲۰ میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می‌کنند و از نعمت سواد محرومند. به هنگام ورود خانواده بیکر در پاییز سال ۱۹۹۵ به آن کشور وضعیت بسیار وخیم‌تر بود. موزامبیک از جنگ داخلی پنج ساله رنج می‌برد. اقتصادی وجود نداشت. زیرساخت‌های کشور نابود شده بود و بیش از ۱۲ درصد از جمعیت به بیماری ایدز مبتلا بودند.
هایدی و رولانداز سال ۱۹۸۰ برای موزامبیک دعا می‌کردند. در یکی از کنفرانس‌های دعوت شده به آنها پیشنهاد شد که مسئولیت یتیم‌خانه‌ای را در مکانی دورافتاده به نام چی‌هانگو بپذیرند. خانواده بیکر با دیدن بچه‌های بی‌سرپرست منقلب شدند. هایدی و رولاند مسئولیت یتیم‌خانه را به عهده گرفتند و بدون داشتن منابع مالی قابل اتکا، یتیم‌خانه را به خانه‌ای حقیقی تبدیل کردند. به‌تدریج بر شمار بچه‌های چی‌هانگو افزوده شد. هایدی با بچه‌ها از محبت خدا سخن می‌گفت. یکی از این کودکان بئاتریس نام داشت که مادرش در قید حیات نبود و پدرش الکلی دائمی. بئاتریس پر از درد و رنج بود. هایدی زندگی او را متحول کرد. ۳۵۰ کودک هایدی را مادر خطاب می‌کردند و به خدا پدر می‌گفتند. آنان برای نیازهای روزانه دعا می‌کردند و خدا را می‌پرستیدند. یتیم‌خانه گویی تبدیل به بهشت خدا شده بود.

برکت تورنتو:

عیسی گفت «همیشه به حد کفایت خواهد بود»
 همراهی با بیش از ۳۰۰ بچه هایدی را بیش از حد خسته کرده بود. او همچنین مشکوک به بیماری سل بود. هایدی احتیاج داشت از لحاظ روحانی تقویت شود. به همین منظور به تورنتو رفت چرا که در آنجا واعظی به نام رندی کلارک پادشاهی خدا را با آیات و معجزات به پیش می‌برد. ریه‌های هایدی در این جلسات شفا یافت و او خود را در آغوش خدا می‌دید. علاوه بر این او رویاهای نیرومندی نیز داشت. او خود را با مسیح می‌دید که در محاصره هزاران کودک قرار گرفته‌اند. او در این رویا به مسیح می‌گفت «چگونه از این همه بچه مراقبت کنم؟» مسیح به او گفت «به چشمان من نگاه کن، چیزی به آنها بده که بخورند». سپس بخشی از بدن کوبیده‌اش را به من داد و دوباره گفت «به چشمان من نگاه کن، چیزی به آنها بده که بنوشند». آنگاه جامی از آب و خون به من داد که سمبل رنج و شادی بود. عیسی به هایدی در جمله پایانی گفت: «همیشه به حد کفایت خواهد بود، چرا که من جان داده‌ام».

برکت مسیح واقعاً کافی بود

ایمان هایدی پس از این رویا آزموده شد. پس از بازگشت به موزامبیک دولت از آنها خواست که دست از تعلیم مسیحی بچه‌های یتیم بردارند. خانواده بیکر این دستور را نپذیرفتند و از آن شهر اخراج شدند. آنها پشتیبانی مالی کلیسای خود را نیز در آمریکا از دست دادند و رولاند به‌شدت بیمار شد. هایدی می‌گوید: «اگر خدا بر ما ظاهر نشده بود ما قطعاً می‌مردیم».
خدا برکت خود را به هایدی با انجام معجزه‌ای نشان داد. خانواده بیکر نیازمندترین بچه‌های چی‌هانگو را با خود به مرکزی در موزامبیک برده بودند. آنان از کمبود نیازهای اولیه رنج می‌بردند و شرایط به‌شدت وخیم بود. اما شخصی درب منزل آنان را به صدا درآورد. یکی از دوستان هایدی مقداری غذا برای چهار نفر آورده بود. اما تعداد آنها بیش از ۵۰ نفر بود. هایدی برای غذا دعا کرده و آن را بین بچه‌ها تقسیم کرد. همه به اندازه کافی خوردند. کلام مسیح ثابت شد. برای همه به اندازه کافی وجود داشت. سه ماه و نیم بعد قطعه زمینی به وسعت پانزده هکتار به علاوه چند چادر ارتشی به هایدی هدیه داده شد. موزامبیک صاحب یک یتیم‌خانه جدید شده بود. هایدی مرکز دیگری را نیز در نزدیکی موزامبیک تأسیس کرد.

بازگشت به تورنتو و تأسیس هزاران کلیسا

 در سال ۱۹۹۸ هایدی و رولاند به تورنتو برای خدمت بازگشتند. جلال خدا چنان بر هایدی قرار گرفت که او به مدت هفت روز به سختی می‌توانست حرکت کند. مردم فکر می‌کردند که فلج شده است. هایدی در این ایام یاد گرفت که کاملاً بر خدا توکل کند. این تجربه ریشه شکوفایی کلیساها در موزامبیک شد. پیش از رفتن به تورنتو تنها چهار کلیسا در موزامبیک تأسیس شده بود. اما اکنون هزاران کلیسا در شرف تأسیس بود. در سال ۱۹۹۸ از خانواده بیکر تقاضا شد که سرپرستی ۹۰ کلیسا را به عهده گیرد. آنها برای شبانان کلیساها سمینارهایی ترتیب دادند و برنامۀ سه ماهۀ آموزشی برقرار کردند. شرکت‌کنندگان چهار صبح از خواب بیدار می‌شدند و ساعت‌ها دعا می‌کردند. سپس این شبانان برای تأسیس کلیسا به خدمت می‌پرداختند. اما در سال ۲۰۰۰ سیلی مهیب موزامبیک را در بر گرفت. محصولات ویران شد، بیماری شیوع یافت و هزاران نفر جان باختند. مصیبتی ملی کشور را در بر گرفته بود. دولت هزاران کمپ پناهندگی احداث نمود. هایدی به اتفاق شبانانش برای توزیع غذا و بشارت انجیل به این کمپ‌ها می‌رفتند. در یکی از جلسات‌شان در نتیجه موعظه هایدی دو هزار نفر ایمان آوردند. در نتیجه خدمات بشارتی تا اکتبر سال ۲۰۰۰، بیش از ۴۰۰ کلیسا تأسیس شده بود. تا آگوست سال ۲۰۰۱ حدود پنج‌ هزار کلیسا شکل گرفته بود. ده سال بعد خدمات بیکر بین کلیساها و بچه‌ها در سرتاسر جهان شایع شده بود. اگر به وب‌سایت آنها در www.irismin.org مراجعه کنید خدمات آنها را در پانزده کشور خواهید دید. آنها ده هزار کودک را در روز غذا می‌دهند و بر بیش از ده هزار کلیسا نظارت دارند.

معجزات: قیام از مردگان، شفای کور و کر

 بخش مهمی از گسترش کار کلیسا در خدمات هایدی به‌علت ظهور معجزات بود. یکی از شبانان می‌گوید که معجزه به رشد تصاعدی کلیسا می‌انجامد. در پایان یکی از جلسات آموزش شبانان، هایدی از شبانان خواست برای مردگان دعا کنند. پس از آن یکی از شبانان که سه روز روزه گرفته بود به خانه‌ای دعوت شد که زنی در آنجا مرده بود. او از عزاداران خواست که سکوت کنند و بیش از یک ساعت دعا کرد. در ساعت دوم جان به آن زن بازگشت. شبانان دیگر نیز شهادت‌های مشابهی پیرامون قیام مردگان می‌دادند. حدود یکصد نفر در نتیجه این دعاها به زندگی بازگشتند. یکی از روزنامه‌نگاران حرفه‌ای به نام دارن ویلسون برنامه‌ای دربارۀ مردی به نام فرانسیس دارد که از مرگ بازگشته است. عنوان این برنامه انگشت خداست که می‌توانید آن را در یوتیوب ملاحظه کنید.[1]
در سال ۱۹۹۸ هایدی نبوتی دریافت کرد پیرامون دعای شفای او برای نابینایان و کران. او به‌سراغ نابینایان می‌رفت و به آنان می‌گفت: «می‌دانم که مرا نمی‌بینید ولی می‌خواهم برای‌تان دعا کنم.» آنان مسیحی می‌شدند اما چشمان‌شان باز نمی‌شد. هایدی ناامید نمی‌شد و باز به دعا ادامه می‌داد. معجزات به ظهور می‌رسید، کوران بینا و کران شنوا می‌شدند. در یکی از جلسات بشارتی ده هزار نفر حضور یافتند. در یکی از این جلسات دختر کوچکی جلو آمد. هایدی واقعه را چنین شرح می‌دهد:
«او هم کور بود و هم کر. دعا کردم که ای خداوند عیسی نزد تو نیز هزاران نفر می‌آمدند و اولین کسی که نزدت آمد هم کور بود و هم کر. آنجا هیچ دوربینی وجود نداشت. فقط تاریکی بود و باران و هزاران نفر نیازمند. دعا کردم و چشمان دختر ناگاه باز شد و با خنده‌ای زیبا مرا نگاه کرد. مادرش از شوق فقط فریاد می‌زد.»
پاستور رِگو یکی از کشیشانی بود که در میان فقرا و محرومین خدمت می‌کرد. هایدی در پایان یکی از جلساتش نبوت کرد که رگو و کشیش دیگری به نام یونی مرده‌ای را زنده خواهند کرد. هایدی آنان را تشویق نمود که برای هر کسی که ملاقاتش می‌کنند دعا کنند. کشیش رِگو از این نبوت اطاعت نمود. او تجربه خود را در این مورد چنین بیان می‌کند:
«ما کتاب‌مقدس را باز می‌کنیم و در مورد آنچه مسیح انجام داد سخن می‌گوییم و اینکه ما نیز باید همان را انجام دهیم. رسولان نیز چنین کردند. برای مریضان دعا کردیم و ارواح شریر گریختند. مردم ترجیح می‌دادند در پاسخ به دعوت ما جلو بیایند زیرا قوت عظیم خدا را دریافت کرده بودند.
یک روز با برادران در کلیسا بودیم. احساس کردیم که خدا ما را فراخوانده که دعا کنیم و برای سه روز بدون آب و غذا روزه بگیریم. در شب دوم شخصی به خانه من آمد. او ما را در کلیسا دیده بود و خانه ما نیز در نزدیکی کلیسا واقع شده بود. او آملیا نام داشت و گفت که همسرش فوت کرده است. من به اتفاق او خانه را ترک کردیم تا هماهنگی‌هایی را برای فردای آن روز انجام دهیم. وقتی وارد خانه او شدیم همه در حال گریه بودند. من به درون اتاق رفتم. سرِ همسر او کاملاً با پارچه‌ای پوشیده شده بود. ناگهان احساس کردم چیزی مرا لمس می‌کند. فکر کردم که بهتر است دعا کنم تا خدا قدرت معجزه خود را نمایان سازد. به یاد آوردم که پطرس هم معجزاتی انجام داد. چه کسی گفته که ما قادر به انجام چنین اعمالی نخواهیم بود؟ از جایم بلند شدم. در خودم احساس قدرت می‌کردم، قدرتی که از منبعی خارج از خودم به درون من ریخته می‌شد. به همه گفتم که ساکت باشند و گریه نکنند زیرا این مادر که مرده است یک مسیحی است. باید از خدا بخواهیم که گناهان ما را ببخشد. هیچ کس نمی‌خواست ساکت باشد. باز خواستم که همه سکوت را رعایت کنند.
مردم می‌خواستند ناراحتی خود را از این واقعه دلخراش نشان دهند ولی عاقبت سکوت بر همگان مستولی شد. ما سرود خواندیم و خداوند را پرستیدیم. یکی دیگر از دوستان نیز در آن لحظه قدرت خدا را لمس نمود. بسوی این مادری که مرده بود رفتم. پارچه روی او را پس زدم و شروع به دعا نمودم. برای یک ساعت دعا کردم. او کاملاً سرد بود. پس از یک ساعت دیگر حس کردم که بدنش در حال گرم شدن است. با اشاره به تمام قسمت‌های بدنش دعای خود را ادامه دادم. پاهایش هنوز سرد بود. بلندش کردم و دیدم که چشمانش باز شده است. شروع کرد به استفراغ و چیزهای سفید و زردی از دهانش بیرون می‌ریخت. به خانمی گفتم کنار او بنشیند و نگهش دارد. او اینک می‌توانست همه را ببیند. به دعا ادامه دادیم. زانوان او نیز شروع به گرم شدن کرد. در ساعت سوم بود که تمامی بدنش در حال حرکت بود. او زنده شده بود. تعدادی از مردان می‌خواستند او را به بیمارستان ببرند. به آنان گفتم چرا موقعی که مرده بود او را به بیمارستان نبردید؟ چرا حالا این کار را می‌کنید؟ برویم به کلیسا، او زنده است. همگی به کلیسا رفتیم و خدا را پرستیدیم. آن زن نیز شروع به سخن گفتن کرد و همه بهم با خوشحالی می‌گفتند که او زنده شده است، او زنده شده است...»

صمیمیت با خدا، عشق به فقرا

هایدی در موعظه‌ها، کتاب‌ها و مصاحبه‌هایش به وضوح از عطش خود برای خدا و نه حتی معجزه‌های الهی سخن می‌گوید. از همان ملاقات اولیه‌اش با خدا، تشنگی سیری‌ناپذیر برای حضور خدا تمام وجودش را در بر گرفت. او در پی صمیمیت با خدا همه چیز را قربانی می‌کرد. مشکلات بی‌شماری که یکی پس از دیگری سد راهش می‌شدند در برابر عطش او برای صمیمیت با خدا رنگ می‌باختند. هایدی به‌خوبی دریافته بود که بهای صمیمیت، قربانی است. ریشه عشق او به فقرا در همین صمیمیت با خدا جای داشت. او به میان فقرا رفت و همچون آنان شد. او فقرا را برکت داد و آنان نیز سبب برکت هایدی شدند. هایدی می‌گوید: «چیزی در فقرا وجود دارد که قلب خدا را شاد می‌کند. آنان می‌دانند که نیازمندند و به ما یاد می‌دهند که به دنبال خدا باشیم.»

ظروف خاکی

هایدی معتقد است که می‌توان با فهرست نمودن شهادت‌هایی که خبر از پیروزی در مسیح می‌دهند، این حس را در مردم ایجاد کرد که تمامی زندگی‌اش مملو از برکات و ثمرات روحانی است. ولی باید خاطرن‌شان ساخت که حیات ایمان در نظر هایدی پیوسته و به‌صورت فزاینده‌ای در معرض آزمون قرار می‌گیرد. نه تنها ضعف‌ها و کاستی‌ها در این آزمون‌ها آشکار می‌گردند، بلکه رحمت او نیز خود را نشان می‌دهد که هر روز صبح تازه است. هر روز می‌میریم و هر روز پس از اینکه توکل‌مان را بر خود از دست می‌دهیم قیام می‌کنیم. ما در ابتدای مراحل یادگیری اعتماد به خدا هستیم، خدایی که مردگان را برمی‌خیزاند. محرومیت فقیران و گمشدگان تمامی آفریقا بار سنگینی را به دوش هایدی نهاده است که حمل آن بدون دخالت مسیح ممکن نیست. نباید مشکلات را نادیده گرفت. هر یک از ما مانند ظروف خاکی و سفالی وارد جنگ و ستیز ایمان می‌شویم و به استقبال چیزی می‌رویم که پیش روی‌مان قرار دارد. هایدی از بروز تناقضات در خدمتش به حیرت و تعجب نمی‌افتد. موعظه می‌کند و پاسخ‌های عالی می‌شنود ولی در همان حال باید با جهالت‌ها، سوءتفاهم‌ها و قلب‌های سخت مقابله کند. قدرت را موعظه می‌کند ولی گرسنگانی را در کنار خود مرده می‌یابد که ثروتمندان فراموش‌شان کرده‌اند. اتحاد در روح را موعظه می‌کند ولی باید با حسادت‌ها، و با اهانت و توهین‌ها نیز برخورد نماید. ولی با تمامی مشکلات اعتراف هایدی این است که همیشه به قدر کفایت داریم. از او خواسته شد که موزامبیک را ترک کند ولی هنوز آنجاست زیرا ایمان دارد که مسیح گمشدگانی را در آنجا می‌طلبد. هایدی در جایی گفته است: «بعضی مواقع از پایداری و مقاومت خسته می‌شویم. نمی‌توانیم همه را راضی کنیم. ممکن است بعضی را برنجانیم، ناامیدشان کنیم و نتوانیم در حمل بارهای‌شان کمکی کنیم. باید اعتراف کنیم که ما ظروف خاکی و شکننده‌ای هستیم که مسیح ما را با تمام ضعف‌های‌مان انتخاب کرده است. او به ما کفایت خود را بخشیده است. همانطور که به پولس فرمود که فیض من تو را کافی است. به ما در عین ناتوانی، کفایت زیادی بخشیده شده است و از این دلشاد هستیم و میدان را خالی نمی‌کنیم. آیه‌ای که پولس رسول می‌نویسد چه زیبا و دلنشین است: «این گنجینه را در ظروف خاکی داریم تا برتری قوت از جانب خدا باشد نه از جانب ما» (دوم قرنتیان ۴:‏۷).
خواننده گرامی شاید با مطالعه این سطور می‌اندیشید که آیا می‌توان هرگز خدمتی همچون هایدی داشت؟ به یک معنا تنها خدا از جواب این سؤال باخبر است. اما زندگی خانواده بیکر اصول مهمی را به تصویر می‌کشد: "عطش صمیمیت با خدا، آمادگی برای قربانی دادن و بودن با فقرا، هر یک نقشی غیرقابل جایگزین در خدمت مسیحی دارند". وقتی این اصول را می‌بینیم بی‌اختیار خدمت خداوندمان عیسای مسیح را به یاد می‌آوریم. خدمت هایدی برای امروزِ کلیسا همچو جواهری بی‌مانند است.

شخصیت برجسته مسیحی(جویس مایر)


در کودکی مورد تجاوز پدرش قرار گرفت. وقتی به ۱۸ سالگی رسید خانه پدری را ترک کرد و با مردی دزد و میخواره پیمان زناشویی بست. در ۲۳ سالگی طلاق گرفت و تبدیل شد به مادری تنها، ورشکسته و بدونِ هویت. یک سال نگذشته بود که مجدداً ازدواج کرد و همه چیز را در مورد زندگی‌‌ خود با شوهر جدیدیش "دیوید مایر" در میان گذاشت ولی در بیان آنها صداقت نداشت. شخصیتی بود بسیار لجباز، یکدنده و بدخُلق. اما از آن ماجراهای نه چندان خوشایند حدود ۲۰ سال گذشته است و امروز میلیونها نفر به موعظه‌‌های این زن گوش می‌‌دهند. محبوبیتی که روز به روز بیشتر می‌‌شود و مخصوصاً ایرانیان علاقۀ خاصی به شنیدن موعظه‌‌های او دارند.
باید گفت که "جویس مایر" واعظی است غیرقابل انتظار. زندگی او تأییدی است بر این حقیقت که خدا ضعیفان و حقیران و آنانی را که در جامعۀ خود منفورند انتخاب می‌‌کند و آنها را سرافراز می‌‌کند. موفقیت جویس مایر بر سه پایه قرار دارد:
وفاداری نسبت به خواندگی خود، حمایت شوهرش از او، و طرز تعلیم او از کلام خدا که بسیار عملی و صادقانه است.
 
دعوتی از جانب خدا: به همه جا خواهی رفت و کلام مرا تعلیم خواهی داد
جویس مایر در ۹ سالگی قلب خود را به عیسای مسیح سپرد. خانواده‌‌اش هرگز به کلیسا نمی‌‌رفتند. ولی دختر و پسرعموهایش در جلسات کلیسای محلی شرکت می‌‌کردند و وقتی جویس یکبار در روز یکشنبه با آنان به کلیسا رفت از شادی سر از پا نمی‌‌شناخت. اما زمان زیادی از ورودش به کلیسا سپری نشده بود که در خود احساس گناه و ناپاکی کرد. سوء‌‌استفاده جنسی از طرف پدرش بر روی او فشار می‌‌آورد. هیچ امیدی نداشت که بتواند به خدا نزدیک شود. با این وجود در یکی از جلسات با اینکه شبان کلیسا دعوتی از جماعت نکرد، دست پسر و دختر عموهایش را گرفت و گفت: «بیایید بچه‌‌ها، برویم تا نجات بیابیم.» آنها نزد شبان کلیسا رفتند و شبان نیز برای آنان دعا کرد تا نجات الاهی را دریافت کنند. جویس مایر امروز نیز به قدرت پاک‌‌کنندۀ خدا در آن روز شهادت می‌‌دهد. اما در ابتدا ایمانش چندان رشد قابل‌‌توجهی نداشت و مطمئناً هیچ دعوتی نیز از جانب خدا نبود.
وقتی به خانه‌‌اش در سنت‌‌لوئیس میسوری بازگشت نور ایمانی که در او دیده می‌‌شد با ملاقات پدرش به تاریکی گرایید. این تاریکی تا به سن نوجوانی بر زندگی‌‌اش حاکم بود. به محض اینکه به ۱۸ سالگی رسید خانه را ترک کرد و پس از چند ماه با اولین مردی که به او علاقه نشان داد ازدواج نمود. همسرش دزد بود و وقتی جویس در یک بخش حسابداری شرکتی کار پیدا کرد او را مجبور نمود تا چکی تقلبی برایش جعل کند. همچنین او خودش نیز از محل کارهایش چیزهایی می‌‌دزدید و در نتیجه شریک جرم شوهرش محسوب می‌‌شد. همسر او همچنین به زنان دیگر نیز چشم داشت و زمانی که جویس به او گفت حامله است آن را بهانه قرار داد تا بتواند او را ترک کند و با زن دیگری زندگی نماید. جویس طلاق گرفت و برای فراموشی این شکست تلخ خانوادگی به سیگار و مواد مخدرهای خفیف پناه آورد. در ارتباطاتش نیز حد و مرزی نمی‌‌شناخت و با هر مردی رابطه برقرار می‌‌کرد. ناامیدی مطلق بر او حاکم بود و به‌‌نظر می‌‌رسید نور ایمانی که چندی پیش در زندگی‌‌اش پدیدار شده بود در حال خاموشی کامل بود.
ولی این اتفاق ناگوار هیچ‌‌گاه نیفتاد. یک سال بعد جویس با یک شخص ایماندار به نام "دیوید مایر" ازدواج کرد و با وجود لطمه‌‌هایی که از سواستفاده پدرش و شوهر سابقش در او بوجود آمده بود، کورسویی از ایمان در قلبش شروع به تابیدن کرد. جویس هر هفته با همسرش در جلسات کلیسای لوتری در سنت‌‌لوئیس شرکت می‌‌کرد و زمانی که کودکان اضافه شدند به‌‌نظر می‌‌رسید که خانواده مایر جزو خانواده‌‌های بسیار معمولی مسیحی آمریکا هستند. هنوز در زندگی او نشانه‌‌ای از آن دعوت الهی برای آینده‌‌اش به‌‌عنوان معلم کتاب‌‌مقدس به‌‌چشم نمی‌‌خورد. این دعوت هنوز اعلام نشده بود.
خواندگی و دعوت خدا در سال ۱۹۷۶ دریافت شد. جویس در حال رانندگی از آرایشگاه به سمت خانه‌‌اش بود که در دعا فریادکشید: «خدایا، باید چیز بیشتری باشد. باید چیزی باشد که من از کمبود آن رنج می‌‌برم، زیرا در کلامت می‌‌خوانم که مردم در ایمان به تو باید در پیروزی زندگی‌‌کنند و من مطمئناً از این پیروزی برخوردار نیستم.» بسیار شوکه شد و برایش غیرقابل باور بود که خدا در همان لحظه به او پاسخ داد: «جویس، من در حال تعلیم دادن صبر و شکیبایی به تو هستم.» لحظاتی بعد از این کلام روح‌‌القدس او را در بر گرفت. خودش واقعه را اینگونه توصیف می‌‌کند: «گویی شخصی وجودم را باز کرد و عصارۀ محبت را در من فروریخت.» زمان زیادی پس از این واقعه نبود که او دعوت خدا را به‌‌عنوان معلم کتاب‌‌مقدس دریافت نمود. تجربه او با روح‌‌القدس باعث شد که برای مطالعه و تحصیل کتاب‌‌مقدس از غیرت تازه‌‌ای برخوردار شود. او ایمان داشت که روح‌‌القدس معلم شخصی اوست و باور داشت که خوانده شده تا آنچه را که یادگرفته با دیگران در میان بگذارد. در واقع او هیچ شکی در دل نداشت که خدا این کلمات را به او گفته است: «تو به همه جا خواهی رفت و کلام مرا تعلیم خواهی داد.»
جویس مایر بیش از ۳۵ سال نسبت به این دعوت آسمانی امین و وفادار ماند. با اینکه او هنوز تا یک خدمت بین‌‌المللی تمام وقت  فاصله زیادی داشت ولی ایمان داشت که خدا برایش خدمت بزرگی در آینده در نظر گرفته است. او ابتدا با تعلیم در یک گروه خانگی در منزل خودش شروع کرد که شامل ۲۵ نفر ایماندار از کلیسای لوتری‌‌ بود. همچنین  صبح زود جلسه‌‌ای برای همکارانش در رستوران میس هولینگز  در مرکز شهر برپا کرد. با اینکه مردم از تعالیمش لذت می‌‌بردند ولی هنوز هیچ باری در قلب خود برای بسط و توسعۀ خدمت مختصر خود نداشت. در واقع هر چه زمان می‌‌گذشت راه برای ادامه خدمت مشکل‌‌تر نیز می‌‌شد. ابتدا بین خودش و کلیسای محلی مشکلاتی بروز کرد. در کلیسای لوتری ادارۀ جلسات تعلیمی توسط یک زن معمول نبود و پس از مدتی شبان کلیسا از جویس خواهش کرد که جلسات تعلیمی را متوقف کند. جویس موافق نبود و سرانجام به همراه همسرش دیوید اطاعت از چنین قوانین کلیسایی را رد کردند. ابتدا هر دو را از مسئولیت‌‌هایی که در کلیسا داشتند محروم کردند و از آنها خواسته شد که کلیسا را ترک کنند.
کلیسای بعدی یک کلیسای کاریزماتیک بود و شبانی داشت که او نیز چندان اعتقادی به تعلیم زنان در کلیسا نداشت. با این وجود جویس و دیوید آرامشی در خود احساس نمی‌‌کردند که کلیسا را ترک کنند. آنان تصمیم گرفتند در کلیسا بمانند تا جایی که کلیسا به خاطر نبودن مراجعه کننده در خطر تعطیل شدن قرار گرفت. مشکلات مالی نیز از مسائل دیگری بود که خانواده مایر با آن دست و پنجه نرم می‌‌کردند. پس از شروع کلاسهایی که در آن جویس به تعلیم کلام خدا مشغول بود، او احساس نمود که خدا می‌‌خواهد کار خود را در رستوران ترک گوید تا بتواند با تمرکز بیشتری به کار تعلیم کلام مشغول باشد. زندگی هزینه زیادی داشت و او فکر می‌‌کرد که باید تدارک خدا بیشتر از احتیاجات او باشد، ولی عملاً اینطور نبود. مهمترین مشکل در این مورد به خود جویس مربوط می‌‌شد. غیرقابل انتظار نبود که هنوز در شخصیت جویس مسائلی از گذشته وجود داشت. خشم زیاد، تمایل به انتقاد از دیگران و نه از خودش، و خصوصیت کمال‌‌گرایانه همچنان بخشی از شخصیت او بود. روزهای سختی بود و جویس با کم کردن هزینه‌‌ها و صرفه‌‌جویی شدید زندگی را ادامه می‌‌داد. ولی همچنان به خداوند وفادار بود. او هیچگاه قدمی بر خلاف دعوت الاهی خود برنداشت.
خانوادۀ مایر در سال ۱۹۸۲ به کلیسای دیگری رفتند و در این کلیسای جدید بود که خدمت او به سطح جدیدی ارتقا یافت. پس از چند هفته جویس موافقت نمود که آموزش کتاب‌‌مقدس را شروع کند. بار اول حدود ۱۵۰ نفر در کلاس او حضور یافتند. بزودی بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر از زنان به جلساتی که سه بار در هفته برای آنان ترتیب داده بود جذب شدند. وقتی که او را به‌‌عنوان کمک‌‌شبان منصوب کردند نقطه عطفی در خدمت او شروع شده بود. یک سال بعد به رادیو رفت و موعظه‌‌هایش در ۶ ایستگاه رادیویی از شیکاگو تا کانزاس‌‌سیتی پخش می‌‌شد. او همیشه از اینکه کلیسایش او را کاملاً حمایت نموده بود احساس قدردانی می‌‌کرد و مخصوصاً از شبان کلیسایش "ریک شلتون" که بسیار به او کمک می‌‌کرد. ولی در سال ۱۹۸۵ بر این ایمان بود که اراده خدا بر این است که خدمت مستقل خود را شروع کند. و این خدمت به نام "حیات در کلام" (LifeinTheWord) مشهور شد.
این خدمت جدید با چالش‌‌های جدیدی روبرو بود. آنان از لحاظ مالی همچنان در فشار بودند. جویس برای خدمتش از اتومبیل فرسوده‌‌ای استفاده می‌‌کرد که لاستیک‌‌هایش کاملاً ساییده شده بود. خانوادۀ مایر قادر نبودند به مکان‌‌هایی که که از خانه‌‌شان زیاد دور بود مسافرت کنند زیرا نمی‌‌توانستند هزینه مسافرخانه را بپردازند. حتی هدایای جمع شده در جلسات نیز کفاف خرید یک وعده خوراک را نمی‌‌داد. البته تعداد شرکت‌‌کنندگان هم چندان قابل ملاحظه نبود. در طول چند سال تعداد جماعت بین ۵۰ تا ۷۰ نفر در نوسان بود. چالش دیگر موضوع سرطان بود. جویس در بحبوحۀ خدمت خود ناگهان متوجه شد که دارای سرطان رو به رشدی در ناحیه سینه است که از سال ۱۹۸۹ شروع شده و باید به‌‌زودی تحت عمل جراحی قرار گیرد. نه پولی بود و نه جماعت کلیسایی و اینک سرطان هم بر این مشکلات اضافه شده بود. ممکن است عده‌‌ای با این چالش‌‌ها تسلیم شوند و از خدمت کنار روند ولی جویس مایر وفادار باقی ماند. در این میان با ترس‌‌هایی نیز مواجه بود ولی در نهایت ایمانش رشد بیشتری نمود و او را تبدیل به واعظی کرد که خدا در ابتدا مدنظر داشت.
در سال ۱۹۹۳ جویس و همسرش هدایایی جمع‌‌آوری نمودند تا بتوانند در هوای آزاد مطالعه کتاب‌‌مقدس هفتگی را برگزار کنند. این همان قدمی بود که جویس باید برمی‌‌داشت تا به تحقق دعوت الاهی کمک کند. دعوتی که از سال ۱۹۷۶ نسبت بدان وفادار مانده است. مردم او را بسیار زیاد دوست داشتند. هدایا برای حمایت او فراهم ‌‌شد و بزودی جلسات هفتگی تبدیل به جلسات روزانه گردید که با فیلمبرداری نه تنها به تمام نقاط آمریکا بلکه به تمامی جهان ارسال می‌‌شد. حضور بیشتر او در قارۀ آسیا بود. برنامه‌‌های او به ترکیه، سوریه، بنگلادش، بوتان، هند، نپال، پاکستان، تایلند، کامبوج، هنگ‌‌کنگ، اندونزی، کره جنوبی، قرقیزستان، مغولستان، فیلیپین، سری لانکا و تایوان ارسال می‌‌شد. کلام خدا از طریق او عمل می‌‌کرد و او در همه نقاط جهان در حال تعلیم بود و چنین خدمت وسیعی پاسخ و عکس‌‌العمل مناسبی نیز در بر داشت. در یک ماه تنها حدود ده هزار نامه از کشور هندوستان دریافت می‌‌کرد که مردم از اعمال عجیب خدا برایش نوشته بودند. همچنین موفقیت برنامه‌‌های تلویزیونی او را به واعظی محبوب تبدیل کرده بود و همچنین یک نویسندۀ پرکار. زنی که در ۱۸ سالگی مدرسه را ترک کرده و هیچگاه به دانشگاه نرفته بود، در حدود ۵۰ کتاب نوشته بود که بعضی از آنها در مجله نیویورک تایمز به‌‌عنوان پرفروشترین کتاب انتخاب شده بود. از کتابی به نام BattlefieldOfTheMind تابحال میلیونها نسخه به فروش رسیده است.
دیگر مشکلات سپری شده بود و روزهایی فرارسیده بود که صدها نفر در جلسات جویس مایر شرکت می‌‌کردند. اغلب در کنفرانس‌‌هایی صحبت می‌‌کرد که هزاران نفر مشتاقانه در آن شرکت می‌‌کردند. شنوندگان از او لذت می‌‌بردند، و جویس هم از دادن تعلیم به آنان لذت می‌‌برد. او می‌‌توانست اینک به گذشته بنگرد و در گذر سختیها و مشکلات شکرگزار باشد. خدا از او دعوتی به‌‌عمل آورد و او نسبت به دعوت خدا وفادار باقی ماند. در سال ۱۹۷۶ او ایمان داشت که خدا او را برای خدمت موعظه فراخوانده است. زندگی او ما را به چالش می‌‌طلبد که نسبت به دعوتی که خدا از ما کرده است همیشه وفادار باقی بمانیم.
 
حمایت همسرش، دیوید مایر
زندگی جویس مایر همچنین چالشی است برای شوهران و زنان که اگر دعوتی از خدا دارند باید مورد حمایت کامل همسر خود قرار گیرند. اگر دیوید مایر در کنار او نبود اینک جویس مایر را چنین واعظ موفق و محبوبی نمی‌‌دیدیم. دیوید ایمان ضعیف او را با حمایتش تقویت کرد و زمانی که جویس تعلیم کلام خدا را آغاز نمود در کنارش ایستاد. امروز دیوید مایر مسئول رسیدگی به حسابهای مؤسسه خدماتی بزرگی است که توسط همسرش در حال انجام است.
البته حمایت از جویس مایر چندان هم ساده نبود. در ۲۰ سالگی مملو از خشم و غضب بود و هرگاه به‌‌یاد می‌‌آورد که از پدر و همسر سابقش چه رنج‌‌هایی دیده دریایی از خشم و نفرت قلبش را پر می‌‌کرد. ایمانش در ۹ سالگی فراموش‌‌نشدنی است ولی نشانه‌‌های زیادی از  یک پیرو حقیقی عیسی مسیح  در او وجود نداشت و این برای شوهرش چندان مطلوب نبود. او زنی بود که همچون دیگران از فرمول‌‌های زمانه پیروی می‌‌کرد. وقتی همه چیز بر وفق مرادت نیست همچون آتش شعله‌‌ور شو و دیگران را نیز بسوزان! و او اینکار را می‌‌کرد. همچنین زمانی که دلواپس و نگران بود از صحبت با همسرش خودداری می‌‌کرد و در انزوای کامل فرو می‌‌رفت. این عکس‌‌العمل‌‌ها به مدت ۶ سال ادامه داشت. ولی در اغلب آن لحظاتِ پر فراز و نشیب دیوید همچنان همسرش را دوست داشت و به او عشق می‌‌ورزید و در چارچوب عشقی که منشأ آن خداوند بود ایمان زخمی و کم‌‌رمقِ جویس را با حمایت و عشق خود بهبود می‌‌بخشید.
دیوید در زمان تعلیم کتاب‌‌مقدس بطور کامل در کنار جویس قرار داشت و این چیزی نیست که اکثریت مردان آن را براحتی انجام دهند. در ابتدا این اعتقاد کلیسای ‌‌آنها بود که تعلیم و موعظه زنان را مجاز نمی‌‌دید و دیگری مسائل خانوادگی بود. در دهه ۸۰ جویس و همسرش چهار فرزند داشتند. دیوید می‌‌توانست چنین ایرادی از همسرش بگیرد که بچه‌‌ها به یک مادر نیاز دارند و نه یک معلم کتاب‌‌مقدس. موضوع مهم دیگر فشار مالی در نتیجۀ هزینه‌‌های زندگی بود. اگر جویس مشغول خدمت خداوند می‌‌شد سؤال این بود که چگونه باید هزینه‌‌ها پرداخت می‌‌شد؟ با توجه به اینکه جویس خودش زنی بود که در مواقع بحران مالی حال و روز خوشی نیز نداشت. دیوید می‌‌توانست شانه‌‌های خود را در اینگونه مواقع بالا بیندازد و بگوید که او مقصر این شرایط مالی نیست و این می‌‌توانست جویس را ناراحت‌‌تر و پریشان‌‌تر کند. همچنین برای مردان ساده نیست که ببینند همسرشان محبوبیت جهانی دارد و هر روز بیشتر و بیشتر مورد تحسین و تعریف قرار گیرد، مخصوصاً در خدمتی که بیشتر در تخصص مردان است! اما دیوید در تمامی این چالش‌‌ها در کنار همسرش ایستاد و مطمئناً خدا نیز در برخورد و حالت جویس نسبت به فداکاری‌‌های شوهرش تغییرات لازم را ایجاد نمود.
همچنین زمانی که جویس تصمیم گرفت خدمت خود را به‌‌صورت مستقل اداره کند نه تنها دیوید او را به اینکار تشویق نمود بلکه مواظب مسائل مالی و هزینه‌‌ها نیز بود. وقتی که جویس بر این اعتقاد بود که دعوت خدا این است که در تلویزیون نیز برنامه تعلیمی داشته باشد این دیوید بود که با حامیان مالی تماس گرفت و آنها را برای کمک‌‌های بیشتر ترغیب نمود. همچنانکه خدمت جویس مایر وسیع‌‌تر می‌‌شد، دیوید به حساب و کتابها رسیدگی می‌‌کرد که در خدمت مسیحی بسیار کار مهم و اساسی است. زیرا بدون چنین نظارتی کار خدمت خوب پیش نخواهد رفت و بقای چندانی نخواهد داشت. دقت دیوید به‌‌صورتی بود که وقتی یکی از سناتورهای آمریکایی در مورد وضعیت مالی و پرداخت مالیات  و حسابهای برنامه‌‌های تلویزیونی تحقیقات مفصلی را آغاز کرد در خدمت جویس مایر هیچ سوءاستفاده مالی یافت نشد و از این نظر هیچ لکه‌‌ای بر مؤسسه خدماتی او قرار نگرفت. جویس مایر از این موضوع سربلند بیرون آمد و این به‌‌خاطر صداقت و مسئولیت‌‌پذیری شوهرش بود. تا به حال به دو پایه  که رمز موفقیت جویس مایر بوده پرداختیم یعنی وفاداری نسبت به دعوت خدا و حمایت همسرش و اینک به قسمت سوم یعنی شیوه صادقانه و واقع‌‌بینانه او در تعلیم کتاب‌‌مقدس می‌‌پردازیم.
 
صداقت در تعلیم
در تمامی نقاط جهان اعتیادی نسبت به شنیدن موعظه‌‌های جویس مایر وجود دارد.‏ ‏اگر مردم نتوانند شاهد برنامه تلویزیونی او باشند آن را ضبط می‌‌کنند. زیرا او امیدی را که در  پیام کتاب‌‌مقدس وجود دارد به زندگی روزانه مردم مرتبط می‌‌کند. او بسیار ساده صحبت می‌‌کند و حقایق کلام خدا را به‌‌طرز کاملاً قابل فهمی بیان می‌‌کند. لباس‌‌ او مثل برخی از واعظان شفادهنده پرجلال نیست که چشمها را خیره کند. حالات و حرکات عجیب و غریبی از خود بروز نمی‌‌دهد تا دیگران را تحت تأثیر ظاهر خود قرار دهد. او خوب می‌‌پوشد، معمولی قدم می‌‌زند و خیلی راحت با شما صحبت می‌‌کند، گویی در آشپزخانه خانه‌‌اش در سنت‌‌لوئیس کنارش نشسته‌‌اید و او با شما کلامی دارد. صحبت‌‌هایش خالی از طنز نیست ولی نه مثل یک کمدین که تنها هدفش این است که لحظاتی شما را بخنداند. زیرا به محض اینکه صحبت می‌‌کند خودتان پی می‌‌برید که می‌‌خواهد در باره موضوعی جدی صحبت کند. سادگی بیان و همچنین ارتباط دادن کلام خدا به زندگی روزمره او را محبوب بسیاری منجمله زنان نموده است.
کاملاً واضح است که او خود را برای تعلیم کلام آماده کرده است. اما برایش فرق نمی‌‌کند که در حضور هزاران نفر صحبت کند یا در حضور تعدای قلیل مانند سالها پیش که خدمتش را در گروه خانگی شروع کرده بود. مردم از شنیدن پیامهای او که بسیار عملی و کاربردی است لذت می‌‌برند. او نکات عملی یک زندگی شاد و موفق مسیحی را بسیار جالب تعلیم می‌‌دهد. او در سخنانش به رفتار و اخلاقیات توجه خاصی دارد و اینکه یک مسیحی سرسپرده نیازمند انضباط در زندگی خود است تا بتواند افکارو شیوه‌‌های منفی را که مانع رشد شخصیت اوست شناسایی کند و از آنها دست بکشد. البته او به دنبال تعلیم تکنیک‌‌های تلقین افکار مثبت نیست، بلکه تعالیم مثبت‌‌نگری او بر پایۀ کلام خدا قرار دارد که ما را بدان تشویق می‌‌کند (فیلیپیان ۴:‏۸).
نکته دیگری که او را به واعظی برجسته تبدیل نموده صداقت او در بازگویی زندگی خودش هست. همانطور که گفتم صحبتهایش به این می‌‌ماند که در آشپزخانۀ منزلش نشسته باشید و برایتان صحبت کند. البته خیلی از این وقایع زندگی چندان هم خوشایند نیست. بازگشت به گذشته به معنی پرده‌‌برداری از وقایع تلخ و اندوهباری است. شرح کودکی دردناکی که داشته و سوءاستفاده‌‌هایی که پدرش و همسر سابقش از او کرده‌‌اند چندان هم ساده نیست. کشمکش‌‌هایش در زندگی، چالش‌‌های خانوادگی و کلیسایی و همچنین سخن از آنچه او را به خود مجذوب می‌‌کرده و باعث لذت او از دنیای گناه‌‌آلود می‌‌شده است نیز می‌‌تواند پرده از اسراری بردارد که دوست نداریم دیگران از آن آگاه شوند. ولی در شنیدن صحبت‌‌های جویس مایر حس می‌‌کنید که با شخصی عادی روبرویید، شخصی همچون خودتان که با تمام ضعف‌‌ها و نقاط قوت خود ایستاده ولی در موقعیتی که پیامی از کتاب‌‌مقدس برایتان دارد. او همچون همۀ ما ظرفی است خاکی که گنجینه‌‌ای را در خود پنهان دارد. اما ظرفی خاکی که تلاش می‌‌کند تا جذابیت گنج را بیشتر از دیگران نشان دهد. هنگام شنیدن پیامش به این فکر می‌‌کنیم که اگر این پیام در زندگی جویس عمل کرده است چرا در زندگی من نکند! حتماً قادر است که در زندگی ما نیز عمل کند.
یکی از نکاتی که باید در پایان بدان اشاره کنیم و باعث جلال نام خداوندمان نیز می‌‌شود این است که چندی پیش پدر جویس که  سالها او را مورد سوءاستفادۀ جنسی قرار داده بود به مسیح ایمان آورد و تعمید گرفت. با اینکه پدرش از وضعیت جسمانی خوبی برخوردار نیست ولی جویس او را به ایالت میسوری نقل مکان داده تا بتواند بیشتر مراقب او باشد. خدا را برای بخششی که در قلب جویس مایر نسبت به پدرش انجام داد شکر و سپاس می‌‌گوییم.

شخصیت بر جسته مسیحی( جان استات)

 

  
در حالی ‌که زندگی در هیاهوی شهر تهران در سال ۱۹۷۳ سپری می‌شد، اغلب مردم اطلاع نداشتند که مردی برجسته و صاحب‌نام در حال بازدید از این شهر است. او کسی نبود جز جان استات، یکی از بزرگترین رهبران مسیحی در قرن بیستم. کسانی که در آن تاریخ در جلسات تعلیمی او شرکت کرده بودند از عمق و وضوحِ تعالیمی که از اولین باب‌های کتاب اعمال رسولان برگرفته شده بود، بسیار تشویق شده و برکت گرفته بودند. این معلم برجسته موفق به دیدار مجدد از ایران نشد ولی کتاب‌هایش در غیاب نویسنده پا به درون مرزهای ایران نهاد. از قلم جان استات پنجاه کتاب به نگارش در آمده است که بعضی از مشهورترین آنها به زبان فارسی نیز ترجمه شده که یکی از آنها "مبانی مسیحیت"(Basic Christianity) است که مقدمه‌ای است عالی و روشن از ایمان مسیحی، کتاب "مسیح و مسیحیان" که ترجمه‌ای است از کتابِ (Understanding Christ)، و همچنین "پیغام موعظه بالای کوه" (The Message of Sermon on the Mount). باید اعتراف کنم که به‌عنوان شبان و مبشر در بین ایرانیان، مطالعۀ این کتاب‌ها خدمت مرا بیش از آنچه تصور کنم تحت تأثیر خود قرار داده است.
اواخر ماه ژوئیه سال جاری جان استات در سن ۹۰ سالگی درگذشت. او نه تنها کشوری همچون ایران را تحت تأثیر شگرف خود قرار داد، بلکه هزاران مسیحی در تمامی جهان از زندگی پُربارش برکت یافتند. در سال ۲۰۰۵ مجله تایم نام او را در لیست صد نفر از تأثیرگذارترین مردانِ جهان به ثبت رساند. رهبری او در جنبش‌های بین‌المللی بشارتی، این جنبش را به یکی از بخش‌هایی در جهان مسیحیت تبدیل نمود که از بالاترین رشد برخوردار بوده است. در کلماتی که در وصف رهبری "همچون موسی،" به یادگار گفته شده، جان استات یکی از بزرگترین رهبرانی است که خدا در میان قوم خود برافراشت، رهبری که در عین حال یکی از فروتن‌ترین انسان‌هایی بود که در تمامی زمین زندگی کرد. او برای همه دوستدارانش، تجسم عملی زیبایی مسیح بود، مسیحی که عشقِ برترین زندگی‌اش محسوب می‌شد.

زندگی او

جان استات در ۲۷ آوریل ۱۹۲۱ در محله کنزینکتون غربی در لندن به دنیا آمد. پدرش متخصص قلب بود و همچون پدرش، جان نیز به یک مدرسه معروف خصوصی به نام مدرسه راگبی رفت. پدرش امید داشت که پسر او به خدمات سیاسی مشغول شود ولی همه چیز برای او در سال ۱۹۳۸تغییر کرد، زمانی که او فقط ۱۷ سال داشت.
جان در آن سال به یک جلسه بشارتی دعوت شد که یک مبشر معروف مدرسه به نام "اریک نش" (Eric Nash)، که معروف به "بَش" بود در آن سخنرانی می‌کرد. در بعدازظهر یکشنبه، جان به عیسی ایمان آورد و تولد دوباره یافت و همچنان که در ایمانش رشد می‌کرد، بَش از او خواست تا در رهبری اردوی جوانان که در تعطیلات تابستان برگزار می‌شد به او کمک کند.
پس از مدت زمان کوتاهی جان استات دانشجوی دانشگاه کمبریج شد، جایی که موفق شد زبان فرانسه و آلمانی بخواند و همچنین تحصیل الاهیات خود را تکمیل کند. او در سال ۱۹۴۵ به‌عنوان خادم کلیسای انگلستان دستگذاری شد و خدمت خود را در کلیسایی نزدیک خیابان آکسفورد در لندن به نام AllSouls در سال ۱۹۵۰ شروع نمود و در سن ۲۹ سالگی به‌طور رسمی خادم کلیسا شد. افراد دیگری نیز به جمع کلیسا پیوستند و جان پیوسته در تربیت و تشویق دیگران دخیل بود. او تا سال ۱۹۷۵ به‌عنوان خادم ارشد کلیسا باقی ماند تا اینکه آن را به دیگران واگذار نمود ولی ارتباط او با این کلیسا تا زمان مرگش ادامه داشت.

خدمات بشارتی جهانی او

تأثیر جان استات بسیار وسیع‌تر از خدمات او در کلیسای لندن بود. از همان ابتدا او شور و اشتیاق زیادی برای خدمت بشارت داشت و سال‌های زیادی به‌عنوان یک مبشر مخصوصاً در بین دانشجویان تمامی جهان فعالیت می‌کرد. از همین تجارب ملاقاتش با مردم و طرز صحبت با آنان بود که کتاب "مبانی مسیحیت" منتشر شد که به ۲۵ زبان دنیا نیز ترجمه گردید و بیش از یک میلیون نسخه از آن به فروش رسید.
بیلی گراهام اولین بار در سال ۱۹۴۶ از انگلستان دیدار کرد و در ۱۹۵۴ با جان استات ملاقات نمود. جان در این دیدار به‌خاطر برگزاری ۱۲ هفته جلسات بشارتی در لندن به این مبشر بزرگ خوش آمد گفت. بعدها این دوستی به نتایج قابل توجهی مانند کنفرانس لوزان در سویس منجر شد که در ادامه مقاله بدان خواهیم پرداخت. شیوۀ بشارتِ جان استات به‌صورتی بسیار ساده، معمولی و قابل فهم عرضه می‌شد که همۀ طبقات مردم آن را کاملاً درک می‌کردند. چیزی که برای یک مبشر با ارزش است، شخص و کار عیسای مسیح و کتاب‌مقدس است که بر آن شهادت می‌دهد. این منابع اصلی و مهم برای نجات جان‌ها در جهان است و جان استات بشارت خود را بر این اصول اساسی متمرکز می‌نمود.

خدمات تعلیمی او در جهان

جان استات بیشتر به‌عنوان یک معلم کتاب‌مقدس شهرت داشت. او حقیقتاً به کتاب‌مقدس عشق می‌ورزید. برای بیش از ۵۰ سال او کلام خدا را از طریق یک برنامه منظم مطالعه نمود که در فارسی نیز به "مطالعۀ روزانه کتاب‌مقدس" معروف است. با گذشت زمان جان در کتاب‌مقدس عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شد تا بتواند قدرت بی‌نظیرِ آن را به نمایش بگذارد. افرادی که برای اولین بار موعظه‌های او را می‌شنیدند اعتراف می‌کردند که هرگز تا به حال تفسیر کلام را با چنین عمق و وضوحی نشنیده‌اند. اشتیاق او این بود که با یادگیریِ آنچه که خدا از طریق کلامش گفته زندگی خود و دیگران را شکل بخشد. موعظه‌های او ایمان را در شنوندگانِ کلامش تجدید می‌کرد، و این به‌خاطر دفاع خوب او نبود بلکه به‌خاطر اینکه آن را از طریق تعالیمش به‌خوبی توصیف می‌نمود. عطای او به‌عنوان معلم کتاب‌مقدس بود که آوازه او را به همه جهان از جمله ایران رساند، به‌طوری که سرانجام در سال ۱۹۷۳ از آن بازدید نمود.
بیشتر تعالیم او به‌صورت کتاب منتشر می‌گردید. از ۵۰ کتابی که او نوشت اغلب آنها به ۶۵ زبان ترجمه شد و میلیون‌ها نسخه به فروش رسید. او ویراستار یک سری کتاب‌های تفسیری به‌نام "کتاب‌مقدس امروز صحبت می‌کند" (Bible Speaks Today) است که هشت کتابِ این مجموعه نفیس را نیز خود به نگارش درآورده است.
وقتی از جان استات سؤال شد که کدام یک از کتاب‌های او بزرگترین دستاوردش بوده، پاسخ داد که "صلیب مسیح". و در ادامه این سؤال چنین گفت: «دل و فکر من بیشتر از بقیه نوشته‌هایم درگیر نگارش این کتاب شد». اعتراف او این بود که صلیب هر چیزی را تغییر می‌دهد: «صلیب ارتباط تازه‌ای به ما عطا می‌کند که بنیانش بر پرستش خداست، همچنین به ما درکی متعادل و تازه نسبت به خودمان می‌بخشد، به ما انگیزه‌ می‌دهد که وقت و انرژی بیشتری به کار بشارت اختصاص دهیم و همچنین در ما محبتی تازه نسبت به دشمنان می‌ریزد و شهامتی تازه در رویارویی با سرخوردگی‌های ناشی از درد و رنج». امیدوارم که در آینده موقعیتی پیش آید تا این کتاب نیز به فارسی ترجمه و منتشر گردد.
جان استات به فکر و اندیشه نیز به‌عنوان عطایی از خدا ایمان داشت. یکی از جزوه‌های تأثیرگذار استات "فکر تو مهم است" نام دارد که برگرفته از پیغامی است که در سال ۱۹۷۲ خطاب به گروهی از دانشجویان ایراد نمود. او چنین می‌گوید: «هیچ کس یک مسیحیتِ عقلانی سرد، غمگین و کسل‌کننده را نمی‌خواهد، ولی آیا باید به این نتیجه برسیم که باید به هر صورت از فکر و عقل دوری کنیم؟ آیا تجربه از آموزه مهم‌تر و اساسی‌تر است؟ برای یک مسیحی که روح‌القدس ذهنش را منور کرده است، جایگاه اندیشه چه می‌باشد؟
او به این سؤال بدین گونه پاسخ می‌دهد که تعالیم مربوط به خلقت، مکاشفه، رهایی و داوری همه اشاره بر این دارند که ما وظیفه غیرقابل گریزی داریم که بر اساسِ آن چه فکر می‌کنیم عمل کنیم. ما برای تفکر و اندیشیدن خلق شده‌ایم. این واقعیت که خدا شخصیتی خودآشکار شونده است و خود را بر انسانیت مکشوف ساخته، بر این حقیقت صحه می‌گذارد که افکار ما از چه اهمیت بالایی برخوردارند. نجات و رهایی با خود تجدید حیات به بار می‌آورد و صورت خدا را که در نتیجه سقوط مخدوش شده است در ما شکل می‌بخشد. فکر و اندیشه ما نیز در اثر سقوط تیره و تار گردیده است (کولسیان ۳:‏‏۱۰ و افسسیان ۴:‏‏۲۳). ایمان و تفکر با هم حرکت می‌کنند و ایمان آوردن بدون اندیشیدن محال است. بر اساس نو شدنِ ذهن و اندیشۀ ماست که شخصیت و رفتار ما نیز دستخوش تغییر و تحول می‌گردد (رومیان ۱۲:‏‏۲، فیلیپیان ۴:‏‏۸، رومیان ۸:‏‏۵-‏‏‏‏۶). معرفت حقیقی به پرستش، ایمان، تقدس و محبت رهنمون می‌شود.

مسائل اجتماعی

جان استات تشخیص داده بود که خطری جنبش بشارت جهانی را تهدید می‌کند. او فهمیده بود که بشارت‌دهندگان اغلب در مورد تقدیس شخصی و درونی صحبت می‌کنند، در حالی که کتاب‌مقدس از تغییر و تبدیل جهان سخن می‌گوید که توسط دخیل شدن مردان و زنان خدا در مأموریت‌های بشارتی میسر می‌گردد. به‌عنوان شبانی در لندن او نیاز به شور و شوق بشارتی روزهای قرن ۱۹ را می‌دید. زمانی که کلیسا در مسائل اجتماعی دخیل می‌شد و در این امر پیشرو بود.
او بعدها چنین گفت: «در اوایل سال‌های ۱۹۶۰ شروع کردم به مسافرت به جهان سوم و فقر را در آمریکای لاتین، آفریقا، و آسیا دیدم که قبلاً هرگز شاهد آن نبودم. برایم روشن شد که غیرممکن است "دیدگاه سنتی" را به کناری زد. "دیدگاه سنتی" چنین عقیده داشت که موعظه مهمترین وظیفۀ ماست و اعمال رحمت‌آمیز نسبت به دیگران در جایگاه دوم قرار می‌گیرد. زمانی که استات کتاب‌مقدس را بررسی نمود به این نتیجه رسید که فرمان بزرگ امر می‌کند که خادمان عیسی مأموریت او را کامل ادامه دهند که این شامل توجه عملی و دلسوزانه نسبت به زندگی و سلامتی دیگران نیز هست. یکی از مهمترین کتاب‌های استات "Issues Facing Christians Today" است که در سال ۱۹۸۴ انتشار یافت و در سال‌های ۱۹۹۰، ۱۹۹۹ و ۲۰۰۶ نیز تجدید چاپ یافت. در این کتاب او دربارۀ موضوعات و مسائل حیاتی و مهم اجتماعی معاصر مانند جنگ و صلح، فقر جهانی، ازدواج و طلاق، سقط جنین، روابط تجاری و حقوق بشر نوشته است.
بزرگترین تأثیر در زمینه مناسبات اجتماعی در سال ۱۹۷۴ اتفاق افتاد، یعنی در اولین کنفرانس بین‌المللی بشارت جهانی در لوزان سویس که توسط بیلی گراهام تدارک دیده شده بود. جان استات در سخنرانی افتتاحیه در مورد طبیعت و جوهرۀ بشارت کتاب‌مقدسی سخن گفت. او در مورد ارتباط بین دو مقوله تحت عنوان "همسایه خود را دوست بدار" و "بروید و شاگرد سازید" پلی برقرار کرد و تأکید نمود که مأموریت بزرگ، جایگزین فرمان بزرگ نمی‌شود، بلکه آن را به کمال می‌رساند. پیام استات برای ۲۵۰۰ رهبری که در این کنفرانس حضور داشتند موقعیتی پیش آورد که دوباره در مورد این موضوع فکر کنند که موعظه و فعالیت‌های اجتماعی کاملاً به هم مربوطند و دوشادوش هم حرکت می‌کنند. چنین تفکری به همراه بسیاری دیگر از موضوعات کلیدی در مجموعه‌ای در کنار هم قرار گرفت و به نام "عهدنامه لوزان" معروف گشت.
در سال ۱۹۸۲ جان استات به افتتاحیه و گشایش انستیتوی لندن کمک بسیار نمود که در آن کلاس‌ها و دروسی عرضه می‌شد که دارای موضوعات متنوعی بود و به زندگی امروز در جامعه نیز بسیار مربوط می‌شد. این حرکت اجتماعی منعکس‌کنندۀ اشتیاق او بر این طرز تفکر بود که مسیحیان باید به‌خاطر انجیل با فرهنگ‌های زیادی آشنا شوند و مانند نمک و نور در این جوامع دخیل گردند. مسیحیان بشارتی نباید تنها به بشارت گفتاری بسنده کنند، بلکه یک شاگردسازی که تمامی بخش‌های زندگی را در بر می‌گیرد و بر تفکر دوگانه (مقدس-‏‏‏غیردینی) غلبه می‌کند. هدف این است که تمامی زندگی ما در جهت جلال خدا باشد، اطاعت از دعوت او و به اجرا در آوردنِ مأموریت او.

دروسی از زندگی او

۱)‏ انضباط. در زمان تحصیلش در دانشگاه، جان استات شروع به پرورش دادن عادتی در خود نمود. او صبح زود از خواب برمی‌خاست و این عادت در تمامی زندگی او ادامه داشت. او ساعت خود را برای ساعت ۶ تنظیم می‌کرد (بعدها به ساعت ۵ تغییر یافت) و یک ساعت و نیم از وقت خود را به سکوت و مطالعه کتاب‌مقدس اختصاص می‌داد. او همچنین به‌راحتی اشغالِ مقام و رتبه‌هایی را که می‌توانست خدمت او را به عنوان شبانِ معلم تحت‌الشعاع قرار دهد و مانع خدمت اصلی او شود قبول نمی‌کرد. او می‌توانست همیشه تحصیلات آکادمیک خود را دنبال کند ولی این کار را نکرد. او می‌توانست به مقام اسقفی در کلیسای انگلستان دست یابد، ولی احساس کرد که این دعوت او نیست. او می‌توانست ازدواج کند و تشکیل خانواده دهد در عوض برای تمامی زندگی‌اش مجرد باقی ماند.
۲)‏ گوش دادنِ دوجانبه. جان استات برای پافشاری و تأکید بر این اصطلاح معروف بود. ما هم باید به کلام خدا گوش دهیم و هم به دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم. ما به کلام خدا در کتاب‌مقدس گوش می‌دهیم تا بتوانیم ایمان آوریم و اطاعت کنیم. ولی باید همچنین به جهان گوش فرا دهیم تا آن را درک کنیم و انجیل را به‌طور مناسب به چالش‌ها و نیازهای جامعه مرتبط سازیم. بعضی این را به عنوان "دو بخش از مغز جان استات" تعریف کرده‌اند. از یک بخش این مغز انستیتوی مسیحیت معاصر بیرون می‌آید که در بالا بدان اشاره شد. از سمت دیگر مؤسسه‌ای همچون (Langham PartnershipInternational) که وظیفه‌اش تجهیز و تعلیمِ نسلی جدید از معلمین کتاب‌مقدس است، چه این تعلیم از طریق تربیت واعظان انجام شده باشد و یا از طریق توزیعِ کتاب‌های جان استات و یا از طریق معلمین الاهیات. این الزام جان استات بود که کلیسا از طریق کلام خدا رشد می‌کند و موعظه کتاب‌مقدسی برای بلوغ و شبیه شدن به مسیح ضروری است.
۳)‏ لذت بردن از زندگی. وقتی در انتهای زندگی‌اش از او سؤال شد که چه زمانی احساس وافری از زنده بودن را در خود تجربه کرده است، پاسخ داد: «در پرستش، جایی که ستایش‌ها به آسمان‌ها‌ می‌رسد، در لذت بردن از دوستان خوب که هدیۀ خدا هستند و در نهایت، جهان طبیعی که خلقت زیبایی را مخصوصاً در صبح‌های زود پیش چشمان ما می‌گذارد، وقتی که مناظر، صداها و رایحه‌ها پاک، روشن و تازه است. جان استات در تمامی زندگی‌اش مشتاق تماشای پرندگان بود و در مسافرت‌هایش به اطراف جهان، اوقاتی را به تماشای پرندگان اختصاص می‌داد. او حتی کتابی نوشت تحت عنوانِ "پرندگان، معلمینِ ما".

مرگ او

دوست قدیمی او بیلی گراهام که یک بار جان استات را محترم‌ترین خادم جهان امروز نامیده بود، در مرگ او گفت: «جهان اوانجلیکال یکی از بزرگترین مردان خود را از دست داد، و من یکی از نزدیکترین دوستان و مشاورینِ خود را از دست دادم. انتظار این را می‌کشم تا روزی او را دوباره در آسمان ببینم».
در مراسم تدفین جان استات "کریس رایت" که جان استات از او خواسته بود در مراسم تدفینِ او سخنرانی کند دو آیه محبوبِ جان استات را قرائت نمود: «اما مباد که من هرگز به چیزی افتخار کنم جز به صلیب خداوندمان عیسای مسیح، که به واسطۀ آن، دنیا برای من بر صلیب شد و من برای دنیا» (غلاطیان ۶:‏‏۱۴). «آن که احکام مرا دارد و از آنها پیروی می‌کند، اوست که مرا دوست می‌دارد» (یوحنا ۱۴:‏‏۲۱). ما برای آمرزش گناهان به‌سوی صلیب می‌رویم و نزد آن اعتراف می‌کنیم، ولی این پایان کار نیست بلکه موظفیم آن را در ادامۀ زندگی‌مان نیز حمل کنیم. ما هم همچون باراباس از صلیب رهایی می‌یابیم و هم همچون شمعون قیروانی صلیب را حمل می‌کنیم. جان استات در ۲۷ ژوئیه ۲۰۱۱ نمرد بلکه پنجاه سال پیش که خود را کاملاً به مسیح، خداوندِ زندۀ خود تسلیم نموده بود.

شخص مسیحی نباید ریا کار باشد

بیشترعیسی ریاکاری ما را در ارتباطمان با خدا مطرح ساخت، یعنی به جا آوردن دینداری‌مان در مقابل مردم تا ما را ببینند؛ اینک او ریاکاری‌مان را در رابطه‌مان با دیگران مطرح می‌سازد، یعنی دخالت در اشتباهات ایشان و در همان حال، کوتاهی در رسیدگی به خطاهای بسیار جدی‌تر خودمان. این نیز دلیل دیگری است برای اجتناب از داوری کردن دیگران، زیرا ما نه فقط انسانهای خطاکاری هستیم (و نه خدا)، بلکه انسانهای سقوط کرده نیز می‌باشیم. سقوط سبب شده که همه ما گناهکار باشیم. لذا مطلقاً در موقعیتی نیستیم که به داوری و قضاوت بر همنوعان گناهکار خود بنشینیم؛ ما صلاحیت مسند قضاوت را نداریم.
تصویر کسی که در تلاش است که با یک عمل جراحی ظریف، ذره خاکی را از چشم دوستش بیرون آورد، در حالیکه الوار بزرگی در چشم خودش دیدش را کاملاً مسدود می‌سازد، تا حد نهایت مضحک است. این گرایش زیانبار در ما هست که اشتباهات دیگران را بزرگ بنماییم و جدیت اشتباهات خود را کوچک. در مورد خودمان نگرشی مثبت داریم و در مورد دیگری نگرشی بدبینانه. لذا عبارت "ای ریاکار" (۵) در اینجا عبارتی است کلیدی. به علاوه، این نوع ریاکاری ناخوشایند‌ترین نوع آن است زیرا عملی به ظاهر مهرآمیز (بیرون آوردن ذره‌ای آشغال از چشم کسی) وسیله‌ای می‌شود برای مباهات کردن به خویشتن.
به جای آن، آنچه که باید انجام دهیم این است که در مورد خودمان معیاری دست کم به همان اندازه سخت و نقادانه را به کار ببریم که برای دیگران به کار می‌بریم. اگر نخست الوار را از چشم خودمان بیرون بیاوریم، واضح‌تر خواهیم دید تا ذره چوب را از چشم برادرمان بیرون کنیم.

برخورد ما با ( سگان) و (گرازان)

آنچه مقدس است به سگان مدهید و نه مرواریدهای خود را پیش گرازان اندازید، مبادا آنها را پایمال کنند و برگشته، شما را بدرند."
در وهله اول چنین کلماتی از سوی عیسی تکان‌دهنده می‌نماید، خاصه در موعظه بالای کوه، و آن هم بلافاصله پس از دعوت او به برخورداری از رفتاری برادرانه و سازنده. اما عیسی به صراحت گفتار مشهور بود (لوقا ۱۳:‏۳۲؛ متی ۲۳:‏۲۷، ۳۳). در اینجا او تأکید می‌کند که بعضی از انسانها هستند که مانند حیوانات عمل می‌کنند، بنابراین می‌توان آنان را به درستی "سگ" و "گراز" نامید.
حال این "سگان" و "گرازان" چه کسانی هستند؟ عیسی با اطلاق چنین نامهایی به ایشان، مشخص می‌سازد که آنان نه فقط بیشتر حیوانند تا انسان، بلکه حیواناتی هستند با عادات کثیف. یک یهودی هرگز خوراک "مقدس" را به سگهای نجس نمی‌داد (شاید خوراکی که قبلاً برای خدا قربانی کرده بود). همچنین هیچگاه به این فکر نمی‌افتاد که مروارید را پیش گرازها بیندازد. آنها نه فقط نجس بودند، بلکه ممکن بود که مروارید را با فندق و یا نخود اشتباه بگیرند و بکوشند آن را بخورند و بعد، وقتی دیدند که خوردنی نیست، آن را لگدمال کنند و به کسی که آن را داده است حمله‌ور شوند.
اما اگر تصویر یا مثل روشن است، معنایش چیست؟ چیز "مقدس" چیست و " مروارید‌ها" چه می‌باشند؟ به جاست که آن را مربوط بدانیم به "مرواریدهای گرانبها" در مثلی که در متی ۱۳:‏۴۵-۴۶ بیان فرموده است؛ در آنجا، مروارید گرانبها اشاره دارد به ملکوت خدا یا نجات، و در حالت کلی‌تر، به انجیل. اما با اینحال نمی‌توانیم از این نکته این نتیجه احتمالی را بگیریم که عیسی ما را از بشارت انجیل به بی‌ایمانان منع می‌کند. چنین فرضی در حکم معکوس کردن تمامی عهدجدید می‌شود و نقض فرمان "مأموریت بزرگ" مبنی بر اینکه برویم و همه امت‌ها را شاگرد سازیم (فرمانی که انجیل متی را به پایان می‌برد).
لذا "سگان" و "گرازان" باید کسانی باشند که فرصتی وافر برای شنیدن و دریافت مژده انجیل داشته‌اند، اما با قاطعیت، و حتی با گستاخی، آن را رد کرده‌اند.
واقعیت این است که اصرار بیش از حد در ارائه انجیل به چنین افراد، دعوت آنان به رد آن با اهانت و حتی کفر می‌باشد. عیسی پیش از فرستادن آن دوازده شاگرد به نخستین مأموریتشان، در توصیه‌هایی که به ایشان می‌داد، همین اصل را در مورد خدمت آنان به کار برد (متی ۱۰:‏۱۴ و لوقا ۱۰:‏۱۰، ۱۱). پولس رسول نیز از همین اصل در خدمتش پیروی کرد (اعمال ۱۳:‏۴۴-۵۱؛ ۵:۱۸،۶؛ ۲۸:‏۱۷-۲۸).
بنابراین، شهادت مسیحی و موعظه بشارتی ما نباید کاملاً بدون تشخیص انجام شود. اگر کسانی فرصت بسیار برای شنیدن حقیقت داشته‌اند ولی به آن واکنش مثبت نشان نمی‌دهند، اگر با لجاجت به مسیح پشت می‌کنند، و اگر (به عبارتی دیگر) خود را در نقش "سگان" و "گرازان" قرار می‌دهند، نباید بی‌وقفه به بشارت خود ادامه دهیم، زیرا این چنین اجازه می‌دهیم که انجیل خدا زیر پایشان لگدمال شود و ارزشش را از دست بدهد. اما در عین حال رها کردن مردم نیز اقدامی است بسیار جدی.
من شخصاً در تجربه خودم فقط یک یا دو مورد را به یاد دارم که احساس کرده‌ام که برداشتن چنین گامی درست است. این تعلیم عیسی فقط برای موقعیت‌های استثنایی است؛ وظیفه عادی مسیحی ما این است که با مردم شکیبایی و پشتکار داشته باشیم، همانگونه که خدا نیز با ما شکیبایی و پشتکار داشته است.

۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه

ایا چیزی به عنوان زندگی پس از مرگ وجود دارد؟

کتابمقدس می فرماید: "انسان که از زن زائیده می شود، قلیل الایّام و پر از زحمات است. مثل گل می روید و بریده می شود، و مثل سایه می گریزد و نمی ماند.... اگر مَرد بمیرد، بار دیگر زنده شود؟" (ایوب 1:14 - 2 ، 14).

به مانند ایوب، این سؤال تقریباً ذهن همۀ ما را به خود مشغول کرده است . واقعاً پس از مرگ چه اتفاقی می افتد؟ آیا به همین سادگی از بین خواهیم رفت و دیگر وجود نخواهیم داشت؟ آیا پس از مَرگ به زمین خواهیم برگشت تا به اهداف شخصی عالی تری برسیم؟ آیا پس از مَرگ، همه به یک جا می روند و یا اینکه افراد مختلف به مکان های متفاوت منتقل خواهند شد؟ آیا واقعاً چیزی به نام بهشت و جهنم وجود دارد، و یا اینکه همۀ این ها توهّمات ذهنی هستند؟

کتابمقدس نه فقط حیات پس از مرگ را تأئید می کند، بلکه آن را جاودانی و بسیار پر جلال توصیف می نماید: "بلکه چنانکه مکتوب است: "چیزهائی را که چشمی ندید و گوشی نشنید و به خاطر انسانی خطور نکرد، یعنی آنچه خدا برای دوستداران خود مُهیّا کرده است" (اول قرنتیان 9:2). عیسی مسیح، خدای مُجَسّم، به این جهان خاکی آمد تا حیات جاودانی را همچون یک هدیه به انسان ببخشد. "و حال آنکه به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید، و تأدیب سلامتی ما بر وی آمد، و از زخمهای او ما شفا یافتیم" (اشعیا 5:53).

عیسی مسیح، با فدا کردن جان خود، مجازاتی را که ما لایق آن بودیم بر خود گرفت. او پس از سه روز، با قیام روحانی و جسمانی خویش از قبر، پیروزی خود را بر مرگ ثابت نمود. پس از قیام از مردگان، عیسی مسیح مدت 40 روز بر زمین ماند، و قبل از صعود به بهشت ابدی توسط هزاران نفر دیده شد. رومیان 25:4 می گوید: "که به سبب گناهان ما تسلیم گردید و به سبب عادل شدن ما برخیزانیده شد."

قیام مسیح از مرگ واقعه ای است که برای اثبات سَندیّت آن مدارک زیادی موجود می باشند. پولس رسول از افراد محتلف دعوت نمود تا با استفاده از شهود عینی، اعتبار این واقعه را مورد پرسش قرار دهند. ولی هیچکس نتوانست صِحّت قیام مسیح را ردّ کند. بر مبنای قیام مسیح، که اساس ایمان مسیحی است، ما نیز از مردگان خواهیم برخاست.

برخی از مسیحیان اولیه به این حقیقت ایمان نداشتند. پولس آنها را بدینصورت نصیحت می کند: "لیکن اگر به مسیح وعظ می شود که از مُردگان برخاست، چونست که بعضی از شما می گویند که قیامت مُردگان نیست؟ اما اگر مُردگان را قیامت نیست، مسیح نیز برنخاسته است" (اول قرنتیان 12:15 ـ 13).

مسیح نوبر کسانی است که به جهت زندگی آینده خواهند برخاست. آدم، او که همۀ ما از نسل وی می باشیم، گناه کرد. گناه او مرگ جسمی را برای همۀ آدمیان به ارمغان آورد. اما همۀ آنانی که توسط ایمان به مسیح به فرزندخواندگی در خانوادۀ الهی خوانده شده اند، وارث زندگی جدید خواهند شد. (اول قرنتیان 20:15ـ22) همچنانکه خدا بدن مسیح را از مُردگان برخیزانید، بدن های ما نیز به هنگام بازگشت مسیح از قبر خواهند برخاست. (اول قرنتیان 14:6)

باید توجه داشت که اگر چه در نهایت همۀ ما برخیزانیده خواهیم شد، ولی همه به بهشت نخواهند رفت. آنچه تعئین می کند شما پس از مرگ به بهشت خواهید رفت و یا به جهنم، انتخابی است که حین حیات خود بر زمین اتخاذ می کنید. کتابمقدس می گوید: "و چنانکه مردم را یک بار مُردن و بعد از آن جزا یافتن مُقرّر است" (عبرانیان 27:9). آنانی که عادل کرده شده اند به آسمان خواهند رفت تا وارد حیات ابدی شوند. اما همۀ بی ایمانان، برای مجازات ابدی به جهنم فرستاده خواهند شد. (متی 46:25)

جهنم نیز، مانند بهشت، یک توهّم و یا تجسم صِرف نیست؛ بلکه مکانی است واقعی. آنجا جائی است که اشخاص غیر عادل (بی ایمان) خشم و غضب ابدی خدا را تجربه خواهند کرد. در جهنم، گناهکاران متحمل شکنجۀ جسمی و عذاب روحی و روانی خواهند بود، و وجدانشان از خجالت، شرم، افسوس، و حقارت رنج خواهد برد.

جهت توضیح ماهیّت جهنم، کتابمقدس از اسامی مختلفی استفاده می کند: هاویه که چاهی است بی انتها (لوقا 31:8 ؛ مکاشفه 1:9)، و دریاچۀ آتش که ساکنان آن شب و روز در آتش آن عذاب می کشند (مکاشفه 10:20). در جهنم گریه و فشار دندان خواهد بود. اینها نشانی است از رنجیدگی و غضب شدید (متی 42:13). آنجا جائی است که "... کِرم ایشان نمیرد و آتش خاموشی نیابد" (مرقس 48:9). نکتۀ مهم این است که هر چند خدا می فرماید: "من از مُردن مَرد شریر خوش نیستم. بلکه (خوش هستم) که شریر از طریق خود بازگشت نموده، زنده ماند" (حزقیال 11:33)، ولی، به زور، ما را مجبور نمی سازد او را اطاعت کنیم. اگر ما اختیار می کنیم که او را رد نمائیم، او آنچه را ما طلبیدیم به ما می دهد. و آن، چیزی نیست جز دوری ابدی از خدا.

زندگی زمینی ما یک امتحان است؛ و در واقع تعئین کننده و تدارک بینندۀ آیندۀ ابدی ماست. برای ایمانداران، این آینده عبارت است از زندگی ابدی در حضور خدا. پس سؤال مهم این است: "من چگونه می توانم یک ایماندار محسوب شوم تا این حیات ابدی را دریافت کنم؟" در پاسخ باید گفت که فقط یک راه وجود دارد؛ و آن ایمان و اعتماد به عیسی مسیح، پسر خداست. عیسی فرمود: "... من قیامت و حیات هستم. هر که به من ایمان آورد، اگر مُرده باشد، زنده گردد. و هر که زنده بُوَد و به من ایمان آورد، تا به ابد نخواهد مُرد...." (یوحنا 25:11ـ26).

حیات ابدی، به عنوان یک هدیه، در دسترس همه می باشد. اما تنها کسانی قادر به دریافت آن هستند که خویشتن و امیال دنیوی خود را انکار کرده، و خود را همچون قربانی به خدا تسلیم کنند. "آنکه به پسر ایمان آورده باشد، حیات جاودانی دارد و آنکه به پسر ایمان نیاورد حیات را نخواهد دید، بلکه غضب خدا بر او می ماند." (یوحنا 36:3). فرصت توبه به هیچکس پس از مَرگ داده نخواهد شد. فرصت ما پس از مَرگ، تنها برای رویاروئی با خداست. او ما را دعوت می کند تا امروز با محبت و ایمان بسوی او آئیم. اگر ما ایمان آوریم که مرگ عیسی مسیح جریمۀ طغیان گناه آلود ما را پرداخت نمود، نه فقط صاحب یک زندگی بامعنی و پربرکت بر روی زمین خواهیم شد، بلکه حیات جاودانی در حضور مسیح نیز برای ما تضمین می شود.

اگر مایل هستید عیسی مسیح را به عنوان نجات دهندۀ خود بپذیرید، میتوانید از این نمونۀ دعا استفاده کنید. ولی این حقیقت را همیشه بیاد داشته باشید که گفتن و یا تکرار این دعا (و یا هر دعای دیگر) باعث نجات شما نمیشود. نجات واقعی تنها با اعتماد قلبی به عیسی مسیح که بر صلیب گناهان ما را آمرزید دریافت میشود. این دعا راه ساده ای است برای ابراز ایمان و قدردانی شما از خدائی که راه نجات را برای شما تدارک دید. "خداوندا، می دانم که به ضّد تو گناه کرده ام و مستحق مجازات می باشم. اما می دانم که عیسی مسیح، مجازاتی را که من شایستۀ آن بودم بر خود گرفت تا من بتوانم بوسیلۀ ایمان به او آمرزیده شوم. از گناه خود توبه میکنم و برای نجات فقط به تو اعتماد میکنم. تو را شکر می کنم که محض فیض عجیب خود گناهانم را بخشیده و به من حیات جاودانی داده ای. آمین."