۱۳۹۵ مهر ۷, چهارشنبه

در جستجوی سعادت

در نظرخواهی‌ای که چندی پیش در فرانسه،‏ آلمان،‏ انگلیس و آمریکا صورت گرفت،‏ از مردم سؤال شد که چه عواملی را در سعادت انسان مؤثر می‌دانند.‏ ۸۹ درصد از شرکت‌کنندگان تندرستی را جزو عوامل خوشبختی و سعادت عنوان کردند،‏ ۷۹ درصد به داشتن شریک زندگی خوب اشاره نمودند،‏ ۶۲ درصد داشتن فرزند را عامل سعادت تشخیص دادند و ۵۱ درصد نیز معتقد بودند که شغل مناسب در خوشبختی انسان بسیار مؤثر است.‏ همچنین با اینکه معروف است که پول خوشبختی نمی‌آورد،‏ ۴۷ درصد از پول به عنوان عامل سعادت و خوشبختی یاد کردند.‏ حال واقعیت امر چیست؟‏

نخست رابطهٔ پول و سعادت را در نظر بگیریم.‏ نظرخواهی‌ای که از ۱۰۰ نفر از ثروتمندترین مردان آمریکا صورت گرفت روشن ساخت که ایشان سعادتمندتر از دیگران نیستند.‏ نکته قابل توجه دیگر اینکه طی ۳۰ سال گذشته دارایی شمار کثیری از مردم آمریکا دوبرابر شده است،‏ ولی طبق بررسی روانپزشکان و متخصصان،‏ این افراد راضی‌تر و خوشبخت‌تر از گذشته نیستند.‏ حتی در گزارشی چنین می‌خوانیم:‏ «در طی همین دوران درصد افسردگی افزایشی چشمگیر داشته است.‏ میزان خودکشی در میان نوجوانان سه برابر و طلاق دو برابر افزایش یافته است.‏» در ۵۰ کشور دیگر نیز متخصصانی که رابطهٔ میان سعادت و ثروت را مورد بررسی قرار داده‌اند به این نتیجهٔ واحد رسیده‌اند که خوشبختی را نمی‌توان با پول خرید.‏

حال عواملی همچون سلامتی،‏ داشتن همسری خوب و شغل مناسب را در نظر بگیرم.‏ اگر این عوامل واقعاً راز رسیدن به سعادت می‌بود،‏ پس باید گفت که فردی بیمار،‏ کسی که زندگی زناشویی موفقی ندارد،‏ زوج‌هایی که فرزندی ندارند،‏ یا زنان غیرشاغل نمی‌توانند سعادتمند باشند.‏ یا فرض کنیم که سلامت شخص رو به زوال رود و یا مشکلی در خانواده به وجود آید آیا مفهوم آن این است که سعادت از زندگی شخص رخت بر بسته است؟‏

آیا سعادت را در جای مناسب می‌جوییم؟‏

همهٔ ما می‌خواهیم خوشحال و سعادتمند باشیم.‏ کتاب مقدّس توضیح می‌دهد که آفریدگار ما،‏ خدایی شاد و مبارک است و ما را نیز شبیه خود یعنی با همین قابلیت آفریده است.‏ (‏ ۱تیموتاؤس ۱:‏۱۱؛‏ پیدایش ۱:‏۲۶،‏ ۲۷)‏ در واقع می‌توان گفت که در پی سعادت بودن نیازی فطری در انسان است.‏ اما برخی تصوّر می‌کنند که سعادت مثل ماسه است که به دست می‌آید و بعد فوراً از کف می‌رود.‏

اریک هوفر متخصص در فلسفه و امور اجتماعی می‌گوید:‏ «جستجوی خوشبختی خود عامل بدبختی است.‏» پس آیا در پی سعادت بودن کاری عبث است؟‏ خیر،‏ گفتهٔ این متخصص اگر هم درست باشد فقط در مورد کسانی مصداق دارد که سعادت را در جای نامناسب می‌جویند.‏ برای مثال،‏ فرض کنیم بخواهیم سعادت را در فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی،‏ و یا در ثروت و شهرت و لذّت بجوییم؛‏ واضح است که نصیبی جز ناکامی و دلسردی نخواهیم برد.‏ امروزه بسیارند کسانی که با این سخن کنایه‌آمیز یک نویسنده موافقند که می‌گوید:‏ «اگر دست از جستجوی خوشبختی برداریم مرغ سعادت بر شانه‌مان خواهد نشست!‏»‏

جالب آنکه در نظرخواهی‌ای که در ابتدای مقاله ذکر شد از هر ۱۰ نفر ۴ نفر به این نکته اشاره کردند که سعادت از احسان به دیگران حاصل می‌شود.‏ و از هر ۴ نفر ۱ نفر معتقد بود که راز سعادت را باید در ایمان و خداپرستی جستجو کرد.‏ حال ببینیم عامل خوشبختی یا به عبارت دیگر راز سعادت در چیست؟‏ برای پاسخ به این سؤال نظر شما را به مقاله بعدی جلب می‌کنیم.‏

آیا گفتهٔ عیسی واقعاً صحیح است؟‏

چه کسی بهتر از یَهُوَه خدای متبارک و عیسی مسیح که او نیز شاد و متبارک خوانده شده است می‌تواند ما را در یافتن راز سعادت و خوشبختی یاری کند؟‏ (‏ ۱تیموتاؤس ۱:‏۱۱؛‏ ۶:‏۱۵‏)‏ آری،‏ کتاب مقدّس که یادگار خالق مهربانمان است دروازهٔ سعادت را به روی ما می‌گشاید.‏ —‏ مکاشفه ۱:‏۳؛‏ ۲۲:‏۷‏.‏

عیسی در موعظهٔ معروف خود در اشاره به عامل خوشبختی و سعادت اظهار نمود:‏ «خوشا به حالِ» (‏ ۱)‏ آنانی که نیاز خود را به خدا احساس می‌کنند (‏ ۲)‏ ماتمیان (‏ ۳)‏ حلیمان (‏ ۴)‏ گرسنگان و تشنگان عدالت (‏ ۵)‏ رحم‌کنندگان (‏ ۶)‏ پاکدلان (‏ ۷)‏ صلح‌کنندگان (‏ ۸)‏ زحمت‌کشان (‏ ۹)‏ کسانی که به خاطر او مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند.‏ —‏ متّیٰ ۵:‏۳-‏۱۱‏.‏*

آیا گفتهٔ عیسی واقعاً صحیح است؟‏

اثبات درستی برخی از نکاتی که عیسی به عنوان عامل خوشبختی عنوان کرد چندان دشوار نیست.‏ زیرا واضح است که شخصی حلیم‏،‏ صلح‌طلب و رحیم سعادتمندتر از شخصی عصبی،‏ ستیزه‌جو و بی‌رحم است.‏

اما،‏ شاید از خود سؤال کنید چطور ممکن است شخصی محزون و ماتم‌زده که از بی‌عدالتی رنج می‌برد سعادتمند خوانده شود.‏ باید در نظر داشت که چنین شخصی دید واقع‌بینانه‌ای نسبت به اوضاع دنیا دارد و در واقع به خاطر شرارت‌هایی که می‌بیند «گریه و ماتم می‌کند.‏» (‏ حِزْقِیال ۹:‏۴)‏ اما وقتی می‌آموزد که خدا مصمم است به تمام این بی‌عدالتی‌ها و شرارت‌ها پایان دهد دلش از خوشی و سعادت لبریز می‌شود.‏ —‏ اِشَعْیا ۱۱:‏۴.‏

انسانِ تشنهٔ عدالت،‏ از خطاها و اشتباهات مکرّر خود نیز ماتم‌زده و غمگین می‌شود.‏ چنین شخصی نیاز خود را به خدا و رهنمودهای او احساس می‌کند،‏ چرا که خوب می‌داند به تنهایی نمی‌تواند بر ضعف‌های خود غالب آید.‏ —‏ امثال ۱۶:‏۳،‏ ۹؛‏ ۲۰:‏۲۴.‏

کسانی که دل تشنهٔ عدالتشان از دیدن شرارت‌های دنیا به درد می‌آید و یا همان طور که عیسی گفت نیاز به وجود خدا را عمیقاً احساس می‌کنند کاملاً به اهمیت تقرّب به آفریدگار خود واقف هستند.‏ همان طور که هنگام ناراحتی معاشرت با شخصی نیکوکار خوشایند و دلپذیر است،‏ تصوّر کنید چقدر نزدیکی با خدای مهربانمان باعث سعادت و خوشبختی انسان می‌شود.‏ به راستی که خوشا به حال شخصی که صداقت را پیشه کرده،‏ تشنهٔ راستی و عدالت است و با دل و جان رهنمودهای خدای خود را به جا می‌آورد.‏ چنین شخصی براستی طعم سعادت واقعی را خواهد چشید.‏

عیسی همچنین گفت خوشا به حال کسانی که به خاطر او مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند.‏ آیا ممکن است شخصی که مورد آزار قرار می‌گیرد،‏ خوشحال و سعادتمند باشد؟‏ در این سخن عیسی نیز حکمتی وجود دارد.‏ ببینیم منظور عیسی چه بود؟‏

آیا آزار و اذیت می‌تواند عامل سعادت باشد؟‏

توجه داشته باشید که عیسی مطلب را چگونه عنوان کرد.‏ عیسی گفت:‏ «خوشا به حال آنان که به سبب نیک‌کردار بودن آزار می‌بینند،‏ .‏ .‏ .‏ هر گاه به خاطر من شما را ناسزا گفته،‏ آزار رسانند و به شما تهمت زنند،‏ شاد باشید.‏» (‏ متّیٰ ۵:‏۱۰،‏ ۱۱‏،‏ ترجمهٔ تفسیری ‏)‏ واضح است که کسی از آزار و اذیت خوشش نمی‌آید.‏ اما وقتی شخص در راه نیک‌کرداری و پیروی از عیسی و اصول اخلاقی والای او آزار می‌بیند،‏ نوعی حالت رضایت و کامیابی در او ایجاد می‌شود.‏

رویدادی که در قرن اوّل مسیحی رخ داد به خوبی صحّت این گفته عیسی را ثابت می‌کند.‏ در آن زمان اعضای دادگاه عالی یهود (‏ سَنهِدرین)‏ رسولان عیسی را به دلیل موعظه کردن در مورد عیسی فراخوانده،‏ تازیانه زدند و منع کردند که دیگر به نام عیسی سخنی نگویند.‏ سپس آنان را رها کردند.‏ عکس‌العمل رسولان چه بود؟‏ «رسولان شادی‌کنان از حضور اهل شورا بیرون رفتند،‏ زیرا شایسته شمرده شده بودند که به خاطر آن نام اهانت ببینند.‏ و هیچ روزی،‏ چه در معبد و چه در خانه‌ها،‏ از تعلیم و بشارت در بارهٔ اینکه عیسی همان مسیح است،‏ دست نکشیدند.‏» —‏ اَعمال ۵:‏۴۰-‏۴۲؛‏ ۱۳:‏۵۰-‏۵۲‏،‏ ترجمهٔ هزارهٔ نو.‏

پِطْرُس رسول توضیحات بیشتری در مورد دلیل شادی‌شان داده گفت:‏ «اگر به خاطر مسیحی بودن،‏ شما را دشنام دهند و نفرین کنند،‏ شاد باشید زیرا در این صورت گرمی روح پرجلال خدا را احساس خواهید کرد که وجود شما را فرا می‌گیرد.‏» (‏ ۱پِطْرُس ۴:‏۱۴‏،‏ تفس ‏)‏ در واقع،‏ وقتی در راه عدالت و نیکوکاری مورد آزار و اذیت قرار می‌گیریم شادی ما مسیحیان به این دلیل است که از موهبت روح‌القدس خدا برخوردار می‌شویم.‏ اما چرا داشتن روح‌القدس خدا ما را شاد و خرسند می‌کند؟‏

صفات خداپسندانه در مقابل اَعمال ناپاک

خدا روح‌القدس خود را تنها به کسانی می‌دهد که مطابق احکام او رفتار می‌کنند.‏ (‏ اَعمال ۵:‏۳۲‏)‏ ولی کسانی که به اَعمال ناپاک دست می‌زنند از آن نصیبی نخواهند برد؛‏ اَعمالی همچون «بی‌عفتی،‏ ناپاکی،‏ و هرزگی؛‏ بت‌پرستی و جادوگری؛‏ دشمنی،‏ ستیزه‌جویی،‏ رشک،‏ خشم؛‏ جاه‌طلبی،‏ نفاق،‏ دسته‌بندی،‏ حسد؛‏ مستی،‏ عیاشی و مانند این‌ها.‏» (‏ غَلاطیان ۵:‏۱۹-‏۲۱‏،‏ ھ ن‏)‏ متأسفانه این اَعمال در دنیای امروز بفراوانی دیده می‌شود و واضح است که هیچ کس را سعادتمند نکرده است.‏ چنین اَعمالی خانواده‌ها را از هم می‌پاشد و دوستی و صمیمیت را از بین می‌برد.‏ کتاب مقدّس می‌گوید:‏ ‹کنندگان چنین کارها از زندگی در پادشاهی خدا محروم خواهند شد.‏›‏

خدا روح‌القدس را به کسی می‌دهد که تلاش می‌کند خصوصیاتی هماهنگ با «ثمرهٔ روح» را در خود پرورش دهد.‏ منظور خصوصیاتی است همچون «محبت،‏ خوشی،‏ آرامش،‏ بردباری،‏ مهربانی،‏ خیرخواهی،‏ وفاداری،‏ فروتنی و خویشتن‌داری.‏» (‏ غَلاطیان ۵:‏۲۲،‏ ۲۳‏،‏ انجیل شریف ‏)‏ این خصوصیات دوستی‌ها و رشته‌های الفت میان انسان‌ها را تحکیم می‌کند و ما را نیز به خدا نزدیک می‌سازد،‏ در نتیجه سعادت و خوشی‌ای عمیق در ما ایجاد می‌کند.‏ (‏ کادر ملاحظه شود.‏)‏ از آن گذشته،‏ چنین خصوصیاتی یَهُوَه خدا را نیز از ما خوشنود می‌کند و راهگشای زندگی در دنیای عادلی است که به انسان‌ها وعده داده است.‏

تصمیم جدّی

ولفگانگ و بریگیتا در خانه‌ای مجلل در آلمان زندگی می‌کردند.‏ آنان درآمد خوبی داشتند،‏ لباس‌های گرانقیمت می‌پوشیدند و همهٔ وسایلی که تصوّر می‌شود برای خوشبختی یک زوج جوان لازم است در اختیار داشتند.‏ آن‌ها اکثر وقتشان را صرف تهیهٔ این گونه چیزها می‌کردند.‏ ولی می‌دیدند که هیچ کدام از این‌ها سعادت و خوشی واقعی برایشان نیاورده است.‏ وقتی ولفگانگ و بریگیتا مطالعهٔ کتاب مقدّس را آغاز کردند،‏ مصمم شدند وقت بیشتری را به امور معنوی اختصاص دهند تا آفریدگار خود را بهتر بشناسند و خود را به او نزدیک کنند.‏ این تصمیم تغییری کلّی در نگرش آن‌ها به وجود آورد و هر دو را بر آن داشت تا از بارهای اضافهٔ زندگی بکاهند تا وقت بیشتری برای موعظه و تعلیم کتاب مقدّس به دیگران داشته باشند.‏ اکنون ولفگانگ و بریگیتا در بیت‌ئیل آلمان به طور داوطلبانه خدمت می‌کنند.‏ آن‌ها همچنین زبان یکی از کشورهای آسیایی را آموخته‌اند تا بتوانند حقایق کتاب مقدّس را به مهاجران آن کشور اعلام کنند.‏

آیا این زوج به سعادت دست یافته‌اند؟‏ ولفگانگ می‌گوید:‏ «از زمانی که تصمیم گرفتیم زندگی خود را وقف امور معنوی کنیم احساس شادی بیشتری می‌کنیم.‏ خدمت به یَهُوَه رابطهٔ زناشویی ما را نیز قوی کرده است.‏ البته ما قبلاً هم مشکل خانوادگی نداشتیم ولی می‌دیدیم که علایق مختلفمان ما را به تدریج از هم دور می‌کند.‏ اما الآن هر دو یک هدف واحد را دنبال می‌کنیم.‏»‏

سعادت در چیست؟‏

در جواب این سؤال به طور خلاصه می‌توان گفت:‏ سعادت در دوری کردن از اَعمال ناپاک و پرورش ثمرهٔ روح‌القدس می‌باشد.‏ آری،‏ سعادت واقعی در گرو تقرّب به خداست.‏ کسی که ارادهٔ یَهُوَه خدا را به جا آورد،‏ چنانکه عیسی گفت طعم سعادت واقعی را خواهد چشید.‏

شاید اکنون بیمار یا درگیر مشکلی خانوادگی باشید.‏ شاید آرزوی داشتن فرزند را در دل دارید.‏ شاید شغل مناسبی نیافته و زندگی‌تان به خوبی گذشته پیش نمی‌رود.‏ ناامید نشوید!‏ تصوّر نکنید که سعادت از زندگی شما رخت بر بسته است.‏ حکومت خدا همهٔ این مشکلات،‏ به علاوه صدها مشکل دیگر را برطرف خواهد کرد.‏ یَهُوَه خدا وعده داده است که بزودی حکومت عادل خود را برقرار سازد.‏ وقتی این وعدهٔ الٰهی جامهٔ عمل بپوشد تحقق این سخن مزمورنویس را به عین خواهیم دید که گفت:‏ «سلطنت تو باقی تا تمام دورها.‏ دست خویش را باز می‌کنی و آرزوی همهٔ زندگان را سیر می‌نمایی.‏» (‏ مزمور ۱۴۵:‏۱۳،‏ ۱۶)‏ امروزه میلیون‌ها شاهد یَهُوَه در سطح جهان می‌توانند به شما اطمینان دهند که ایمان به این وعدهٔ دلگرم‌کنندهٔ آفریدگار،‏ حتی در این دوران سخت،‏ می‌تواند دروازهٔ سعادت را به روی شما بگشاید.‏
—‏ مکاشفه 

۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه



۱.‏ چرا انسانها الزاماً به خدا روی می‌آورند؟‏

تاریخدانی به نام آلفرد اِدِرزهایم در زمینهٔ کتاب مقدس می‌نویسد:‏ «قربانی گذرانیدن ظاهراً به اندازهٔ دعا کردن برای بشر عملی ‹فطری› می‌باشد؛‏ اولی نشاندهندهٔ افکار بشر در مورد شخص خودش است و ثانوی نشان‌دهندهٔ آنچه که دربارهٔ خدا می‌اندیشد.‏» بعد از آنکه گناه وارد جهان شد،‏ درد و عذاب ناشی از تقصیرات،‏ بر انسانها طاری گشت.‏ انسانها با خدا بیگانه و نتیجتاً درمانده شدند.‏ معهذا،‏ رهایی از این عذاب امری ضروریست.‏ از این رو،‏ کاملاً روشن است که وقتی ایشان خود را در چنین وضعیت عاجزانه‌ای گرفتار می‌یابند الزاماً به خدا روی آورده،‏ استعانت و یاری می‌طلبند.‏—‏رومیان ۵:‏۱۲‏.‏

۲.‏ در کتاب مقدس چه گزارشاتی در رابطه با تقدیم قربانی به خدا در روزگار باستان آمده است؟‏

۲ اولین گزارش در مورد قربانی گذرانیدن به حضور خدا در رابطه با قائِن و برادرش هابیل می‌باشد.‏ در این گزارش چنین می‌خوانیم:‏ «بعد از مرور ایام،‏ واقع شد که قائن هدیه‌ای از محصول زمین برای خداوند آورد.‏ و هابیل نیز از نخست‌زادگان گلهٔ خویش و پیه آنها هدیه‌ای آورد.‏» (‏پیدایش ۴:‏۳،‏ ۴)‏ در گزارشی دیگر می‌خوانیم که خدا طایفهٔ شریر روزگار نوح را توسط طوفانی عظیم هلاک ساخت لیکن نوح را نجات داد.‏ سپس،‏ نوح در حضور یَهُوَه «قربانی‌های سوختنی بر مذبح گذرانید.‏» (‏پیدایش ۸:‏۲۰)‏ همچنین ابراهیم،‏ دوست و خادم وفادار خدا،‏ بدفعات به موجب وعده‌ها و برکات وی بر آن شد که ‹مذبحی برای خداوند بنا نماید و نام یَهُوَه را بخواند.‏› (‏پیدایش ۱۲:‏۸؛‏ ۱۳:‏۳،‏ ۴،‏ ۱۸)‏ لیکن بعدها،‏ ابراهیم با بزرگترین آزمایش ایمان خود روبرو گشت.‏ یَهُوَه به او گفت که پسرش اسحاق را همچون قربانی سوختنی تقدیم کند.‏ (‏پیدایش ۲۲:‏۱-‏۱۴)‏ همانطور که مشاهده خواهیم کرد،‏ این گزارشاتِ مختصر نور زیادی بر مبحث گذرانیدن قربانی می‌افکنند.‏

۳.‏ قربانی چه نقشی را در پرستش ایفا می‌کند؟‏

۳ از این گزارشات و همچنین گزارشات دیگر کتاب مقدس چنین برمی‌آید که گذرانیدن انواع قربانیها بخشی عمده و اساسی از پرستش بوده است؛‏ مدتها پیش از آنکه یَهُوَه شریعت مشخصی راجع به آن وضع کند.‏ در این راستا،‏ یک کتاب مرجع عبارت «قربانی گذرانیدن» را بدین شکل معنی می‌کند:‏ «مراسمی مذهبی که طی آن،‏ شیئی به منظور برقراری،‏ حفظ و یا ترمیم رابطه‌ای مطلوب و پسندیده میان انسان و نظام مقدس به وجودی الهی تقدیم می‌گردد.‏» لذا سؤالات مهمی در این خصوص مطرح می‌گردند که درخور بررسی دقیق می‌باشند؛‏ همچون:‏ چرا گذرانیدن قربانی در پرستش امری ضروریست؟‏ چه نوع قربانیهایی مقبول خدا واقع می‌گردند؟‏ و قربانیهای دوران باستان چه مفهومی برای روزگار ما دارند؟‏

چرا گذرانیدن قربانی ضروریست؟‏

۴.‏ نتیجهٔ گناه آدم و حَوّا چه بود؟‏

۴ آدم از روی عمد مرتکب گناه شد.‏ او با خوردن از میوهٔ درخت معرفت نیک و بد تعمداً عصیان ورزید.‏ مجازات آن نافرمانی مرگ بود.‏ خدا بوضوح اعلان کرده بود:‏ «روزی که از آن خوردی،‏ هر آینه خواهی مرد.‏» (‏پیدایش ۲:‏۱۷)‏ آدم و حَوّا سرانجام مزد گناه را دریافت کرده،‏ هلاک شدند.‏—‏پیدایش ۳:‏۱۹؛‏ ۵:‏۳-‏۵.‏

۵.‏ یَهُوَه برای فرزندان آدم به چه عملی اقدام نمود و دلیل آن چه بود؟‏

۵ چه بر سر فرزندان آدم آمد؟‏ آنان با به ارث بردن گناه و ناکاملی از آدم،‏ به مانند اولین زوج بشری با خدا بیگانه شده،‏ تحت سلطهٔ یأس و مرگ در آمدند.‏ (‏رومیان ۵:‏۱۴‏)‏ اما یَهُوَه فقط خدای عدالت و قدرت نیست بلکه بیش از هر چیز خدای محبت است.‏ (‏۱یوحنّا ۴:‏۸،‏ ۱۶‏)‏ از این رو،‏ یَهُوَه اقدام نمود تا به اوضاع سامان بخشد.‏ کتاب مقدس به ما خاطرنشان می‌سازد که «مزد گناه موت است،‏» لیکن سپس می‌افزاید و می‌گوید:‏ «امّا نعمت خدا حیات جاودانی در خداوند ما عیسی مسیح» است.‏—‏رومیان ۶:‏۲۳‏.‏

۶.‏ ارادهٔ یَهُوَه در مورد مصیبت حاصل از گناه آدم چیست؟‏

۶ به منظور تضمین نمودن آن نعمت یا هدیه،‏ سرانجام یَهُوَه تدارکی دید تا مصیبتی را که آدم با عصیانگری خود به بار آورده بود بپوشاند.‏ از قرار معلوم،‏ واژهٔ کَفارْ در زبان عبری در وهلهٔ اول به معنی «پوشاندن» یا «زدودن» است.‏ این واژه به صورت «کفّاره» نیز ترجمه شده است.‏* به عبارت دیگر،‏ یَهُوَه وسیلهٔ مناسبی را برای پوشانیدن گناه موروثی از آدم و همچنین زدودن یا رفع نمودن ضایعهٔ ناشی از آن تدارک دید تا انسانهایی که برای دریافت چنین نعمت یا هدیه‌ای از جانب خدا واجد شرایط می‌باشند از محکومیت گناه و مرگ رهایی یابند.‏—‏رومیان ۸:‏۲۱‏.‏

۷.‏ الف)‏ حکم خدا در مورد شیطان چه امیدی را برای انسانها به همراه داشت؟‏ ب)‏ به منظور رهایی انسانها از گناه و مرگ چه بهایی می‌بایست پرداخت می‌شد؟‏

۷ بلافاصله بعد از آنکه اولین زوج بشری مرتکب گناه شد،‏ تلویحاً به امید رهایی از بردگی گناه و مرگ اشاره شد.‏ یَهُوَه در اعلام محکومیت شیطان که خود را به قالب مار درآورده بود گفت:‏ «عداوت در میان تو و زن،‏ و در میان ذریت تو و ذریت وی می‌گذارم،‏ او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنهٔ وی را خواهی کوبید.‏» (‏پیدایش ۳:‏۱۵)‏ توسط آن اظهار نبوی ناگهان پرتو امیدی نمایان گشت؛‏ امید برای همهٔ انسانهایی که به آن وعده ایمان خواهند ورزید.‏ لهذا می‌بایست بهایی برای رهایی انسانها پرداخت می‌شد.‏ ذریت موعود نمی‌توانست براحتی شیطان را نابود کند زیرا که پاشنهٔ ذریت کوبیده می‌شد؛‏ به این معنی که او به هلاکت می‌رسید لیکن نه برای همیشه.‏

۸.‏ الف)‏ چرا یَهُوَه از قائِن و همینطور از قربانی وی ناراضی بود؟‏ ب)‏ چرا قربانی هابیل مقبول خدا واقع شد؟‏

۸ آدم و حَوّا بی‌تردید در مورد ذریت موعود بسیار فکر می‌کردند.‏ حَوّا پس از به دنیا آوردن نخستین پسر خود،‏ قائِن،‏ گفت:‏ «مردی از [بابت لطف] یهوه حاصل نمودم.‏» (‏پیدایش ۴:‏۱)‏ آیا او فکر می‌کرد که پسرش احتمالاً همان ذریت خواهد بود؟‏ شاید چنین فکر می‌کرد.‏ در هر حال،‏ یَهُوَه از قائِن ناراضی بود و همینطور از قربانی وی.‏ لیکن برادر قائِن،‏ هابیل،‏ به وعدهٔ خدا ایمان ورزید و بر آن شد که قربانیی از نخست‌زادگان گلهٔ خویش به یَهُوَه تقدیم کند.‏ در گزارش کتاب مقدس می‌خوانیم:‏ «به ایمان هابیل قربانی نیکوتر از قائن را به خدا گذرانید و به سبب آن شهادت داده شد که عادل است.‏»—‏عبرانیان ۱۱:‏۴‏.‏

۹.‏ الف)‏ هابیل به چه چیزی ایمان می‌ورزید و ایمان خود را چگونه ابراز کرد؟‏ ب)‏ این عمل هابیل نشاندهندهٔ چه بود؟‏

۹ قائِن به وجود خدا ایمان داشت لیکن ایمان هابیل بر ایمان قائِن افضل بود،‏ چرا که هابیل به وعدهٔ خدا در مورد ذریّتی که رستگاری انسانهای وفادار را امکانپذیر می‌ساخت ایمان می‌ورزید.‏ گرچه نحوهٔ وقوع این امر بر هابیل آشکار نگردید،‏ او از وعدهٔ خدا آگاهی یافت که پاشنهٔ شخصی کوبیده خواهد شد.‏ بلی،‏ هابیل ظاهراً نتیجه‌گیری کرد که خونی می‌بایست ریخته شود—‏یعنی همان عمل گذرانیدن قربانی.‏ او هدیه‌ای را که شامل زندگی و خون می‌شد به مبدأ یا سرچشمهٔ زندگی یعنی خدا تقدیم کرد.‏ هابیل با این عمل نشان داد که بشدت علاقه‌مند است تا تحقق یافتن وعدهٔ یَهُوَه را مشاهده نماید.‏ این طریق ابراز ایمان موجب شد که قربانی هابیل مورد رضایت یَهُوَه قرار گیرد؛‏ همچنین بدین صورت،‏ ماهیت واقعی قربانی تا حدی معلوم گشت—‏یعنی وسیله‌ای که انسانهای گناهکار توسط آن می‌توانند به خدا تقرب جویند و الطفات او را تحصیل نمایند.‏—‏پیدایش ۴:‏۴؛‏ عبرانیان ۱۱:‏۱،‏ ۶‏.‏

۱۰.‏ هنگامی که یَهُوَه از ابراهیم خواست تا اسحاق را قربانی کند چگونه معنی قربانی آشکار گردید؟‏

۱۰ هنگامی که یَهُوَه به ابراهیم دستور داد تا پسرش اسحاق را به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کند،‏ معنی کامل قربانی به نحوی شگفت‌انگیز آشکار گشت.‏ در حقیقت،‏ آن قربانی گذرانیده نشد لیکن مقصود غایی شخص یَهُوَه را به تصویر درآورد—‏یعنی تقدیم پسر نخست‌زاده‌اش به عنوان بزرگترین قربانی جهت انجام اراده‌اش برای بشر.‏ (‏یوحنّا ۳:‏۱۶‏)‏ یَهُوَه قربانیهایی را در شریعت موسی وضع نمود و بدین وسیله سرمشقهایی نبوی برای قوم منتخب خود قرار داد تا امور واجب به منظور بخشش گناهان و تثبیت امید نجات را به ایشان آموزش دهد.‏ حال،‏ از کل این موضوع چه می‌توانیم بیاموزیم؟‏

قربانیهای مورد قبول یَهُوَه

۱۱.‏ کاهن اعظم در اسرائیل چند نوع قربانی می‌گذرانید و به چه منظور؟‏

۱۱ پولس رسول می‌گوید:‏ «هر رئیس کَهَنَه مقرّر می‌شود تا هدایا و قربانی‌ها بگذراند.‏» (‏عبرانیان ۸:‏۳‏)‏ توجه کن که پولس رسول قربانیهایی را که کاهن اعظم در اسرائیل باستان می‌گذرانید به دو نوع تقسیم می‌کند؛‏ یعنی «هدایا» و «قربانی‌ها» یا «قربانی‌ها برای گناهان.‏» (‏عبرانیان ۵:‏۱‏)‏ انسانها معمولاً به منظور ابراز علاقه و قدردانی و نیز جهت ایجاد دوستی،‏ مورد لطف و عنایت قرار گرفتن یا جلب رضایت دیگران،‏ به یکدیگر هدیه می‌دهند.‏ (‏پیدایش ۳۲:‏۲۰؛‏ امثال ۱۸:‏۱۶)‏ به همین نحو می‌توان به بسیاری از قربانیهای تعیین‌شده توسط شریعت به عنوان «هدایایی» جهت تحصیل رضایت و التفات الهی نگریست.‏* عصیان‌ورزی علیه شریعت،‏ جبران عمل و اصلاح را بر شخص واجب می‌گردانید و «قربانی‌ها برای گناهان» به نیت خشنود ساختن خدا گذرانیده می‌شد.‏ اَسفار پنجگانه (‏پِنتاتیوک)‏ بخصوص اَسفار خروج،‏ لاویان و اعداد مطالب فراوانی در مورد انواع مختلف قربانی در اختیار ما قرار می‌دهند.‏ گرچه احتمالاً فراگیری و یادآوری تمام جزئیات آن قربانیها بسیار دشوار است،‏ بعضی نکات مهم درخور توجه ما می‌باشند.‏

۱۲.‏ در کدام قسمتهای کتاب مقدس تصویری کلی از انواع قربانیهای قید شده شریعت به ما داده شده است؟‏

۱۲ سِفْرِ لاویان بابهای ۱ تا ۷ به شرح پنج نوع اصلی قربانی به طور مجزا می‌پردازد یعنی قربانی سوختنی،‏ هدیهٔ آردی،‏ ذبیحهٔ سلامتی [صلح]،‏ قربانی گناه و قربانی جرم،‏ گرچه بعضی از آنها در واقع با یکدیگر گذرانیده می‌شدند.‏ همچنین می‌توان مشاهده نمود که دو بار در این بابها به منظورهای مختلف به این قربانیها اشاره شده است:‏ نخست،‏ در ۱:‏۲ تا ۶:‏۷ آنچه که می‌بایست بر روی مذبح گذرانیده می‌شد بتفصیل ذکر گردیده و متعاقباً،‏ در ۶:‏۸ تا ۷:‏۳۶ به سهم کاهنان و نیز سهمی که برای گذرانندهٔ قربانی محفوظ نگاه داشته می‌شد اشاره شده است.‏ سپس،‏ سِفْرِ اعداد بابهای ۲۸ و ۲۹ به شرح برنامه‌ای می‌پردازد که می‌توان آن را یک برنامهٔ زمانی با جزئیات کامل خواند.‏ این برنامه به طور کلی نشان می‌دهد که چه قربانیهایی می‌بایست به طور روزانه،‏ هفتگی،‏ ماهانه و در جشنهای سالانه گذرانیده می‌شد.‏

۱۳.‏ قربانیهایی را که به عنوان هدیه به طور داوطلبانه برای خدا گذرانیده می‌شد توصیف کن.‏

۱۳ قربانی سوختنی،‏ هدیهٔ آردی و ذبیحهٔ سلامتی در شمار قربانیهایی بودند که داوطلبانه به عنوان هدیه و برای تقرب جستن به خدا و خشنود نمودن او گذرانیده می‌شدند.‏ برخی از محققین بر این باورند که واژهٔ عبرانیی که «قربانی سوختنی» ترجمه شده است به معنی «قربانی صعودی» یا «قربانی بالارونده» می‌باشد و این با نوع قربانی مناسبت دارد،‏ چرا که در مراسم گذرانیدن این نوع قربانی،‏ حیوان ذبح‌شده بر روی مذبح سوزانیده می‌شد و رایحه‌ای شیرین یا عطری خوشبو به آسمان به سوی خدا برمی‌خاست.‏ وجههٔ شاخص قربانی سوختنی آن بود که بعد از پاشیده شدن خون حیوان به اطراف مذبح،‏ کل حیوان به خدا تقدیم می‌گشت.‏ کاهنان ‹همه را بر مذبح می‌سوزاندند،‏ برای قربانی سوختنی و هدیهٔ آتشین و عطر خوشبو به جهت خداوند.‏‏›—‏لاویان ۱:‏۳،‏ ۴،‏ ۹؛‏ پیدایش ۸:‏۲۱.‏

۱۴.‏ هدیهٔ آردی به چه شکل گذرانیده می‌شد؟‏

۱۴ سِفْرِ لاویان باب ۲ به توصیف هدیهٔ آردی می‌پردازد.‏ آن هدیه‌ای بود که به طور داوطلبانه گذرانیده می‌شد،‏ شامل آرد نرم و مرغوب که معمولاً روغن و کُندر به آن افزوده می‌شد.‏ کاهن موظف بود که «یک مشت از آن بگیرد یعنی از آرد نرمش و روغنش با تمامی کندرش و .‏ .‏ .‏ آن را برای یادگاری بسوزاند،‏ تا هدیهٔ آتشین و عطر خوشبو بجهت خداوند باشد.‏» (‏لاویان ۲:‏۲)‏ کندر یکی از مواد تشکیل‌دهندهٔ بخور مقدس بود که بر مذبح بخور در خیمه و معبد سوزانده می‌شد.‏ (‏خروج ۳۰:‏۳۴-‏۳۶)‏ پادشاه داود ظاهراً با در نظر داشتن این نوع هدیه گفت:‏ «دعای من به حضور تو مثل بخور آراسته شود،‏ و برافراشتن دستهایم،‏ مثل [هدیهٔ آردی د ج‏].‏»—‏مزمور ۱۴۱:‏۲.‏

۱۵.‏ مقصود از گذرانیدن ذبیحهٔ سلامتی چه بود؟‏

۱۵ ذبیحهٔ سلامتی که آن را می‌توان همچنین «قربانی سلامتی [صلح]» ترجمه کرد،‏ قربانی داوطلبانهٔ دیگری بود که شرح گذرانیدن آن در سِفْرِ لاویان باب ۳ آمده است.‏ واژهٔ «سلامتی» در زبان عبری معنایی بیش از صرفاً فراغت از مزاحمت،‏ آزار یا نزاع را در بر می‌گیرد.‏ کتاب «تحقیق در زمینهٔ معارف موسوی» (‏انگل‍.‏)‏ می‌گوید:‏ «این واژه در کتاب مقدس علاوه بر این معنی،‏ دلالت بر وضعیت یا رابطه‌ای صلح‌آمیز با خدا و همچنین دلالت بر رفاه،‏ مسرّت و سعادت دارد.‏» بنابراین،‏ ذبایح سلامتی نه مختص حفظ رابطه‌ای صلح‌آمیز با خدا—‏چنانکه گویی جهت خشنود نمودن وی—‏بلکه به منظور ابراز قدردانی و به عمل آوردن تجلیل از چنین سلامتیِ متبارکی که صرفاً مقبولین خدا از آن بر خوردار می‌بودند گذرانده می‌شدند.‏ بعد از آنکه خون و پیه قربانی به حضور یَهُوَه گذرانیده می‌شد،‏ کاهنان و شخص قربانی‌دهنده از آن می‌خوردند.‏ (‏لاویان ۳:‏۱۷؛‏ ۷:‏۱۶-‏۲۱؛‏ ۱۹:‏۵-‏۸)‏ به این طرز زیبا و سمبولیک،‏ شخص قربانی‌دهنده،‏ کاهنان و یَهُوَه خدا در صرف غذا سهیم می‌گشتند و این نمایانگر رابطهٔ صلح‌آمیز بین آنان بود.‏

۱۶.‏ الف)‏ مقصود از گذرانیدن قربانی گناه و قربانی جرم چه بود؟‏ ب)‏ تفاوت این دو نوع قربانی با قربانی سوختنی چه بود؟‏

۱۶ قربانیهایی که به جهت طلب آمرزش گناهان یا به منظور کفّاره نمودن خطایای مرتکب‌شده علیه شریعت گذرانیده می‌شدند،‏ شامل قربانی گناه و قربانی جرم می‌گشتند.‏ گرچه این دو نوع قربانی را نیز بر روی مذبح می‌سوزاندند،‏ تفاوتشان با قربانی سوختنی آن بود که کل حیوان به حضور خدا گذرانیده نمی‌شد،‏ بلکه صرفاً پیه و قسمتهای خاصی از آن.‏ باقیماندهٔ حیوان ذبح‌شده را بیرون اردوگاه دفع می‌نمودند و یا در بعضی موارد به مصرف غذایی کاهنان می‌رسید.‏ این تفاوت دارای علت بود.‏ قربانی سوختنی همچون هدیه‌ای به خدا تقدیم می‌گردید تا تقرب شخص را به خدا امکانپذیر سازد.‏ بنابراین،‏ قربانی سوختنی تماماً و منحصراً به حضور خدا گذرانیده می‌شد.‏ موضوع قابل توجه آن است که معمولاً پیش از گذرانیدن قربانی سوختنی،‏ یک قربانی گناه یا یک قربانی جرم می‌گذراندند.‏ این عمل نشان می‌داد که برای آنکه هدیهٔ شخص گناهکار مقبول خدا واقع گردد،‏ آمرزش گناه امری ضروری بود.‏—‏لاویان ۸:‏۱۴،‏ ۱۸؛‏ ۹:‏۲،‏ ۳؛‏ ۱۶:‏۳،‏ ۵.‏

۱۷،‏ ۱۸.‏ قربانی گناه به چه منظور تدارک دیده شده بود و منظور از گذرانیدن قربانی جرم چه بود؟‏

۱۷ قربانی گناه فقط در صورت ارتکاب گناه سهوی یا غیرتعمدی علیه شریعت مقبول خدا واقع می‌گشت؛‏ یعنی در صورت ارتکاب گناهی که به دلیل ضعف جسمانی انجام می‌گرفت.‏ ‹اگر کسی سهواً گناه می‌کرد،‏ در هر کدام از نواهی [امور نهی‌شدهٔ] خداوند که نمی‌بایست می‌کرد،‏› سپس بر گناهکار واجب بود که یک قربانی گناه مطابق شأن یا مقام خود در جامعه بگذراند.‏ (‏لاویان ۴:‏۲،‏ ۳،‏ ۲۲،‏ ۲۷)‏ از سوی دیگر،‏ گناهکارانی را که از توبه سر باز می‌زدند به قتل می‌رسانیدند؛‏ هیچ قربانیی برای ایشان مهیا نبود.‏—‏خروج ۲۱:‏۱۲-‏۱۵؛‏ لاویان ۱۷:‏۱۰؛‏ ۲۰:‏۲،‏ ۶،‏ ۱۰؛‏ اعداد ۱۵:‏۳۰؛‏ عبرانیان ۲:‏۲‏.‏

۱۸ معنای قربانی جرم و مقصود از گذرانیدن آن در سِفْرِ لاویان بابهای ۵ و ۶ توضیح داده شده است.‏ شخصی ممکن بود سهواً یا غفلتاً مرتکب گناهی شود.‏ لذا،‏ خطای وی شاید حالت نوعی جرم یا قصورورزی در حق همنوعش یا در حق یَهُوَه خدا می‌داشت.‏ آن عمل خطا می‌بایست جبران یا اصلاح می‌گشت.‏ در این بابها به انواع گناهان اشاره شده است.‏ بعضی از آنها شامل گناهانی می‌شدند که بر شخص مخفی بودند (‏۵:‏۲-‏۶)‏،‏ بعضی،‏ گناه نسبت به «چیزهای مقدس خداوند‏» محسوب می‌شدند (‏۵:‏۱۴-‏۱۶)‏ و بعضی دیگر،‏ گرچه کاملاً به طور آگاهانه انجام نمی‌گرفتند،‏ در شمار گناهان ناشی از تمایلات اشتباه و یا ضعفهای جسمانی بودند (‏۶:‏۱-‏۳)‏.‏ بر شخصِ مقصر واجب بود که علاوه بر اعتراف به چنین گناهانی،‏ تاوان عمل خلاف خود را چنانچه مناسب می‌بود بپردازد و سپس یک قربانی جرم به حضور یَهُوَه تقدیم کند.‏—‏لاویان ۶:‏۴-‏۷.‏

چیزی بهتر در پیش بود

۱۹.‏ چرا اسرائیلیان علیرغم برخورداری از شریعت و قربانیهای ذکرشده در آن نتوانستند لطف و عنایات خدا را متوجه خویش سازند؟‏

۱۹ شریعت موسوی با تمام قربانیها و هدایای ذکرشده در آن به اسرائیلیان داده شده بود تا ایشان را در امر نزدیک شدن به خدا و همچنین تحصیل و حفظ عنایات و برکات او تا زمان آمدن ذریت موعود یاری نماید.‏ پولس رسول که از نسل یهود بود،‏ آن را بدین شکل توصیف کرد:‏ «پس شریعت لالای ما شد تا به مسیح برساند تا از ایمان عادل شمرده شویم.‏» (‏غَلاطیان ۳:‏۲۴‏)‏ متأسفانه،‏ ملت اسرائیل در مقابل آن قیمومت واکنش مساعد نشان ندادند و از آن امتیاز سوء استفاده کردند.‏ نتیجتاً قربانیهای کثیر آنان در نظر یَهُوَه حالتی مشمئزکننده یافت.‏ او گفت:‏ «از قربانی‌های سوختنی قوچها و پیه پرواریها سیر شده‌ام و به خون گاوان و بره‌ها و بزها رغبت ندارم.‏»—‏اِشَعْیا ۱:‏۱۱.‏

۲۰.‏ در سال ۷۰ د.‏م.‏ چه واقعه‌ای در رابطه با شریعت و قربانیهای قیدشده در آن رخ داد؟‏

۲۰ در سال ۷۰ د.‏م.‏،‏ بنیاد سیستم یهودی به همراه معبد و کهانتش برچیده شد.‏ بعد از آن واقعه،‏ گذرانیدن قربانی به روشهای قیدشده در شریعت دیگر امکانپذیر نبود.‏ اما آیا این بدان معناست که قربانیها که جزو ضروریات شریعت بودند،‏ مفهوم خود را برای پرستندگان امروزی خدا کلاً از دست داده‌اند؟‏ 


فیض خداوند با شما

سه ماموریت،یک وجه مشترک


 

چند روزی است که با خواندن سرگذشت خانم شیرین عبادی، در کتاب بیداری ایران، مسحور و شیفتۀ این زن بی‌نظیر، مصمم و پرشهامت شده‌ام. او که به‌خاطر مبارزات خود در دفاع از حقوق محرومین و به‌خصوص زنان و کودکان برندۀ جایزۀ صلح نوبل در سال ۲۰۰۳ شد، در زمره زنان شیردلی است که دردپذیری و حساسیت خود را به نیرویی خستگی‌ناپذیر برای مبارزه با تبعیض و ظلم تبدیل کرده‌اند.
خانم شیرین عبادی در سال ۱۳۴۹ در سن بیست و سه سالگی به سِمَت قضاوت رسید و اولین زنی بود که رئیس دادگاه شهرستان تهران شد. اما پس از انقلاب با برکنار شدن از این سمت، و پس از انجام حدود ۱۵ سال کارهای حاشیه‌ای در دادگستری، خود را بازنشسته کرد و خانه‌نشینی برگزید. اما دعوت به مبارزه علیه بی‌عدالتی و تبعیض در او فروکش نکرد و سرانجام در سال ۱۳۷۵ با قبول کردن وکالت خانوادۀ لیلا فتحی و مبارزات خستگی‌ناپذیر خود در این راستا، شهرت جهانی یافت.
لیلا فتحی دختر یازده ساله‌ای بود از یکی از روستاهای اطراف سنندج که خانوادۀ او از فرط فقر به‌سختی روزگار می‌‌گذراندند. به همین جهت لیلا هر روز به‌اتفاق دیگر کودکان فامیل برای جمع کردن گُل‌های وحشی به مزارع اطراف می‌رفت تا با فروش این گل‌ها، خانواده‌اش بتوانند امرار معاش کنند. اما یک روز تابستان در حالی که کودکان مشغول کار بودند، سه مرد جوان به لیلا حمله می‌کنند. بچه‌های دیگر از ترس پا به فرار می‌گذارند، اما پسر خالۀ لیلا که در پشت درختی پنهان شده بود، به چشم خود می‌بیند که چگونه این سه مرد با کمال وحشی‌گری به لیلا تجاوز می‌کنند و سپس با مشت بر سر او می‌کوبند و بدن بی‌جان او را از شیب صخره‌های تیز آن ناحیه به پایین پرتاب می‌کنند.
پس از دستگیری این سه مرد و اعتراف آنها به این عمل حیوان‌مأبانه یکی از آنها به‌طرز مشکوکی در زندان خود را به دار می‌آویزد و دو تن دیگر نیز توسط دادگاه به مرگ محکوم می‌شوند. اما از آنجایی که بر طبق قانون ایران خون‌بهای مرد دو برابر زن است، رأی رئیس دادگاه این بود که خون‌بهای این دو مجرم نیز بیش از ارزش خون لیلای ۱۱ ساله است. از این رو برای اجرای حکم اعدام این دو مرد خانوادۀ لیلا می‌بایست مبلغ هنگفتی می‌پرداختند! حکمی که به گفتۀ خانم عبادی به جای مجازات کردن مجرم، در عمل، فردِ قربانی و یا خانوادۀ او را مجازات می‌کند!
در این مقاله جای آن نیست که به تشریح مراحل مختلف دفاع خانم عبادی از این خانوادۀ محروم و مظلوم بپردازیم - دفاعی که هر چند به‌جایی نرسید، اما ذهن مردم را نسبت به پایمال شدن حق این مظلومین بیدار کرد و سرآغازی شد برای مبارزات گستردۀ خانم عبادی در دفاع از محرومین.
خوانندگان عزیز "کلمه"، حال بیایید کمی قرن بیست و یکم را وداع گوییم و سفری به گذشته کنیم، سفری به اوایل عصر آهن در سال ۱۱۲۵ قبل از میلاد. به سرزمین اسرائیل سفر می‌کنیم و در کوهپایه‌های افرایم با یک زن قاضی دیگر روبرو می‌شویم به‌نام دَبوره، که میز محکمه‌اش در زیر درخت نخلی قرار دارد معروف به نخل دَبوره. حوزۀ قضایی این زن، همۀ قوم اسرائیل است.
این زن مقتدر و روحانی در زمانی مابین مرگ یوشع، جانشین موسی، و شروع دوران پادشاهی در اسرائیل می‌زیست. قوم اسرائیل در این دوران به‌وسیلۀ انبیا و داوران و کاهنان اداره می‌شدند. انبیا به کمک کاهنان، ارادۀ خدا را برای قوم می‌طلبیدند و آنان را به انجام آن تشویق و ترغیب می‌کردند. داوران نیز افراد باحکمتی بودند که به مشکلات خانوادگی و اجتماعی مردم رسیدگی می‌کردند. دبوره یکی از ۱۴ داور اسرائیل و تنها داوری بود که از عطای نبوت بهره داشت. در حقیقت از بین "داوران" هیچ‌یک به اندازه دبوره برای قوم اسرائیل الگویی مثبت نبودند. به‌عنوان مثال، جدئون را می‌بینیم که برای راضی کردن مردم بتی می‌سازد تا آن را بپرستند (داوران ۸)، یفتاح با نذر عجولانۀ خود سرِ یگانه‌ دخترش را بر باد می‌دهد (داوران ۱۱) و شمشون به‌جای اینکه خود را ملامت کند که چرا جلوی زبانش را نگرفت تا شرطی را که بسته بود به دوستانش نبازَد، زن اول خود را می‌کُشد (داوران ۱۴)!
دبوره در مسندِ قضا نه تنها مشکلات شخصی مردم را می‌شنید، بلکه در لابلای آن و ماورای شکایات روزمرۀ آنان، تنگنای مردم و ظلمی را که حکومتِ یابین و سردار لشکرش سِیسَرا به مردم روا می‌داشتند را نیز می‌دید و می‌شنید، و بی‌شک از خدا پاسخی برای رفع این مشکلات طلب می‌کرد.
ماجرای نبوت دبوره در برانگیختن یک سردار ارتش و ترغیب او به جنگ در زمانی اتفاق می‌افتد که قبایل اسرائیل پراکنده، ناامید و مأیوس بودند و آن‌چنان که باید و شاید، برکات سرزمین موعود را تجربه نمی‌کردند. در این ماجرا می‌بینیم که چگونه لشکر قوم اسرائیل به‌طرزی باورنکردنی، غیرطبیعی و غیرقابل پیش‌بینی بر یکی از مجهزترین و آزموده‌ترین لشکریان آن زمان پیروز می‌شود. فرماندۀ این نبرد کسی نبود جز دبوره، و قوم اسرائیل در نتیجۀ این نبرد تمامی دشت‌های حاصلخیز یزرعیل و شارون را از آن خود ساختند.
این جنگ در کوه تابور اتفاق افتاد (همان جایی که سال‌ها بعد واقعۀ تبدیل هیئت مسیح در آن رخ داد). در این جنگ، لشکر دشمن به رهبری سِیسرا با وجود در اختیار داشتن نهصد ارابۀ آهنین که در حقیقت نشانۀ پیشرفت حیرت‌انگیز ادواتِ نظامیِ آنان بود، شکست ‌خورد. قومِ تقریباً بی‌سلاح و پیاده‌نظام اسرائیل به این صورت به پیروزی ‌دست یافت: در حین جنگ ناگاه بارانی شدید درمی‌گیرد و زمین چنان گِل‌آلود می‌شود که ارابه‌های آهنین لشکر دشمن در گِل گیر می‌کنند و سپاهیان با پای برهنه فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند. شگفت اینجاست که درست همان چیزی که مایۀ قوت و امنیتِ دشمن بود و دشمن برای پیروزی بدان تکیه زده بود، خود باعث شکست و نابودی دشمن می‌شود! سِیسرا سردار لشکر دشمن وقتی وضعیت را چنین می‌بیند و درمی‌یابد که نیرو‌هایش به‌طور حتم شکست خواهند خورد، پا به فرار می‌گذارَد. در راه، به چادرِ کوچ‌نشینی به‌نام حابر برخورد می‌کند. زن حابر که یاعیل نام دارد به پیشواز سیسرا می‌رود و او را به چادر شخصی خود دعوت می‌کند، و سیسرا نیز به خیال اینکه مابین خاندان یابین و خانوادۀ حابر صلح حکمفرماست، دعوت او را می‌پذیرد غافل از اینکه حابر از نسل یترون پدر زن موسی است و خاندانش برای بنی‌اسرائیل دل می‌سوزانند! یاعیل این زن پر شهامت، وقتی سیسرا سردار لشکر به خواب می‌رود میخی از چادر برمی‌کشد و با چکش بر شقیقۀ مردی می‌کوبد که چندین برابر از او قوی‌تر بود.
بدین ترتیب او را می‌کُشد و پیروزی بر دشمن نه به‌وسیلۀ باراق سردار لشکر، بلکه به‌وسیلۀ یک زن صحرانشین و بی‌تجربه در جنگ، حاصل می‌گردد! هر چند خلاصۀ داستان در این مقاله نوشته شده است، اما توصیه می‌شود که خوانندگان برای آشنایی بهتر با کل داستان به فصل‌های ۴ و ۵ از کتاب داوران مراجعه کنند.
بی‌شک از این داستان درس‌های بی‌شماری می‌توان آموخت و هدف از بازگو کردنِ آن در این مقاله نیز همین بوده است که خوانندگان را برانگیزاند تا از حکایتِ رهبریِ خردمندانه و پیروزی این زنان بر دشمن، برای خود الگو گیرند.
دبوره البته نمونۀ بسیار خوبی است از قابلیت رهبری یک زن، و اینکه چطور می‌تواند در اجتماع به‌طور مثبت در کنار یک مرد کار کند و با پی بردن به استعداد‌ها و توانایی‌های او، به جای رقابت با مرد، همکار او باشد. همچنین دبوره مشوّق بسیار مقتدری نیز بود و توانست یک سردار مقتدر اما بزدل را تشویق کند تا در جنگ بایستد و جلو رود. اما به‌نظر نویسندۀ این سطور بارزترین صفت این سه زن و وجه مشترک‌شان در این است که دعوت خاص و خواندگی منحصر به‌فرد زندگی خود را شناختند و در زمانی که باید به آن دعوت لبیک ‌گفتند و به بزرگی و قدرتِ قوای مخالف نگاه نکردند.
این سه زن با اینکه در اجتماع و فرهنگ خود جنس ضعیف یا لااقل ناچیزتر از مخالفان خود محسوب می‌شدند و با اینکه بجای توکل بر روش‌های معمول جنگ، به سلاح‌ و روش‌هایی غیرعادی یا خلاف عرف پناه بردند، اما وجود مشکل و اهمیت جنگ را شناخته بودند و موانع بزرگ و همچنین ضعف و ناچیزی خود را بهانه‌ای برای سازش قرار ندادند. آنها در مبارزه‌ای که پیش روی‌شان بود و هست با آنچه در دسترس‌شان بود، پیش رفتند. چه تشابه پررنگی بین مبارزات آنان و مبارزۀ داوود و جلیات وجود دارد!
دبوره در رهبری این مبارزه به آنچه ماورای معادلات انسانی بود نظر داشت. او می‌دانست که پیروزی در جنگ به کار خدا بستگی دارد نه به تعداد قوای دشمن و برتریِ ابزار جنگی! دبوره زنی بود که می‌دید باید در برابر شریر ایستاد، و برای مبارزه قدم جلو نهاد. او زنی باتدبیر بود که فقط به مشورت و رفع شکایات روزانۀ مردم بسنده نکرد، بلکه قدمی برای رهایی قوم خود از زیر فشار ظلم برداشت.
یاعیلِ صحرانشین نیز هر چند صحنه‌ بسیار هولناک و مشمئزکننده‌ای را در عهدعتیق به‌تصویر می‌کشد، اما قابلیت او در شناسایی دشمن و شهامت او در جنگیدن با دشمن به‌رغمِ ابزارهای ابتدایی‌ای که در اختیار داشت، براستی قابل تحسین است! نابود کردن یک دشمن قوی‌هیکل و جنگ‌آزموده‌ بدست یک زن ساده در خیمۀ کوچک و شخصی خودش، به ما یادآوری می‌کند که مبارزات بزرگِ زندگی ما در درجه نخست در خلوتِ شخصیِ ما صورت می‌گیرد و در همانجاست که به یاریِ خدا بر مشکلات غول‌آسای زندگی غلبه می‌یابیم.
خانم شیرین عبادی پس از تلاش‌های شبانه‌روزی خود در حق‌خواهی از دادگاه در رابطه با موضوع لیلا فتحی می‌گوید: «هر چند در این مورد نتوانستم سیستم قانونی را ذره‌ای به سوی عدالت سوق دهم اما فکر می‌کنم به نتیجۀ دیگری دست یافتم و آن این که این دعوی به الگویی ملی برای نشان دادن نقیصۀ قانون کشور ما در دفاع از حق زنان و کودکان تبدیل شد.» او هنوز هم سرسختانه به تلاش‌های خود در دفاع از حقوق محرومین ادامه می‌دهد.
در جامعه‌ای که ما هستیم چه جنگ‌هایی وجود دارد؟ چه مبارزات روحانی‌ای ما را به چالش می‌طلبند؟ واکنش شخصی ما در قبالِ مشکلاتی مانند فقر، ظلم، بی‌خدایی، فساد و غیره چیست و چگونه می‌توانیم با استفاده از استعداد‌ها و عطایای حتی به‌نظر ناچیز، خود را مجهز کنیم و با اطاعت از دعوت خاص خدا برای زندگی و مأموریت خود، پیروزی او را تجربه نماییم؟

حنا


 
در کلام خدا به زنی برمی‌خوریم که اگر چه چند خط کوتاه بیشتر راجع به او نوشته نشده، اما همین چند خط حکایت از شخصیت والای او دارد.
تنها جایی که در کتاب‌مقدس به این زن خدا اشاره‌ای شده، انجیل لوقا است. در لوقا فصل دوم آیات ۳۶ الی ۳۹ می‌خوانیم: «در آنجا نبیه‌ای می‌زیست حنا نام، دختر فتوئیل از قبیله اشیر، که بسیار سالخورده بود. حنا پس از هفت سال زناشویی، شوهرش را از دست داده بود.»
لوقا به‌دنبال این آیات، کمی بیشتر به توصیف حنا می‌پردازد، اما قبل از توضیح بیشتر درباره حنا می‌خواهم از شما سؤالی بپرسم: با همین توصیف مختصری که راجع به حنا خواندیم، چه پیش‌فرضی نسبت به او در ذهن ما نقش می‌بندد؟ با توجه به فرهنگ آن زمان، اگر ما بودیم در مورد بیوه‌زنی مثل حنا چگونه فکر می‌کردیم؟
در فرهنگ آن زمان، زن به خودی خود دارای هیچ ارزش و هویتی نبود. از نظر جامعه، شوهر بود که به زن هویت می‌بخشید و اگر زنی تنها یا بیوه در جامعه ظاهر می‌شد، مردم تصور خوبی در مورد او نداشتند. انتظار جامعه از یک زنِ تنها یا زن بیوه‌ای که شوهر خود را از دست داده بود، این بود که هویت از دست رفتۀ خود را با ازدواج مجدد و در کنار شوهر دوم دوباره بدست آورد.
با توجه با این توضیحات، می‌توان انتظار داشت که مابقی دفتر زندگی او این‌گونه به‌رشتۀ تحریر در آمده باشد: حنا در پی غم از دادن همسر خویش، با یافتن شوهری دوم تسلی و آرامش می‌یابد و آن دو در کنار هم فرزندانی شایسته و خداپرست می‌پرورانند. چنین احتمالی با توجه به شرایط آن زمان نه تنها بعید و دور از ذهن نیست، بلکه کاملاً ایده‌آل و منصفانه به‌نظر می‌رسد.
اما در توضیحی که انجیل لوقا در آیات ۳۶ الی ۳۹ از این زن بدست می‌دهد، روی دیگر سکه را می‌بینیم و با وضعیتی مواجه می‌شویم که اصلاً با آنچه در آن زمان ایده‌آل تصور می‌شد مطابقت ندارد. لوقا در ادامه حنا را چنین به ما معرفی می‌‌کند: «او پس از هفت سال زناشویی، شوهرش را از دست داده و تا هشتاد و چهار سالگی بیوه مانده بود. او هیچ گاه معبد را ترک نمی‌کرد، بلکه شبانه‌روز، با روزه و دعا به عبادت مشغول بود.»
اگر بخواهیم با عینک فرهنگ یهود آن زمان به موضوع نگاه کنیم، کاری که حنا بعد از فوت همسرش انجام داد به هیچ وجه قابل درک نیست. او از تمام امتیازات و عزت و احترامی که می‌توانست با ازدواج مجدد در آن جامعه بدست آورد چشم پوشید و به‌جای آن که هویت خود را در کنار یک مرد به‌دست آورد، ترجیح داد بیوه بماند و چنین هویتی را در کنار معشوق واقعی خود، یعنی در حضور "یهوه" بجوید. کار معمول یک زن در آن زمان، رسیدگی به امور خانه و نگهداری از شوهر و فرزندان خود بود. اما حنا برخلاف عرف آن روزگار عمل کرد و راهی را در پیش گرفت که او را هر روز به عشق واقعی خود، یعنی به خداوندش نزدیک‌تر می‌کرد. او با عبادت و دعا و روزه خود را وقف محبوب خویش کرده بود و مشتاقانه برای ظهور نجات‌دهندۀ موعود انتظار می‌کشید.
در این میان آنچه واقعاً شگفت‌انگیز است، شخصیت حنا است. حنا می‌توانست خدا را به این خاطر که شوهرش را از او گرفت محکوم کند و به شخصیتی تلخ تبدیل شود، اما بر عکس به خدا اجازه داد که در زندگی او کار کند به‌طوری که موضوع غم‌انگیز از دست دادن شوهر در نهایت به صمیمیت بیشتر او با خدا منجر گردید.
حنا خود انتخاب کرده بود که شخصیت خویش را در حضور خدا پرورش دهد. شخصیت او در ایمان، اعتماد، عفت و پاکدامنی در حضور خدا رشد کرده بود. در آیۀ ۳۷ می‌بینیم که او هیچگاه معبد را ترک نمی‌کرد، بلکه شبانه‌روز به دعا و مناجات مشغول بود و این وضع تا ۶۰ سال ادامه داشت. بدین ترتیب می‌توانیم هویت و ارزش حنا را در قالب شخصیت تکامل‌یافتۀ او در طی این سالیان مشاهد کنیم و با عینک ایمان به آن بنگریم.
این روز‌ها خریداران به یک مارک خوب خیلی توجه دارند و هر فردی بنا به توانایی‌های خود همیشه سعی می‌کند اجناسی را که دارای بهترین مارک هستند برای خود و خانواده‌اش فراهم سازد. اما آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده‌ایم که چگونه می‌توانیم مارکِ شخصیت و هویت‌مان را باارزش سازیم؟ ارزش و هویت ما در این نیست که لباس و مایحتاج‌مان از چه فروشگاهی است و مارک آن چیست، بلکه ارزش حقیقی ما در شخصیت والایی است که در حضور پر جلال خداوند رشد یافته و شکل گرفته باشد. به قول سعدی شاعر بزرگ ایران‌زمین:
تن ‌آدمی شریف است به جان آدمیت
 نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
کتاب‌مقدس درباره حنا به ما نمی‌گوید که لباس او از جنس حریر مصری بود یا گردنبندش از یاقوت کبود و گوشواره‌هایش از طلای خالص، بلکه آنچه راجع به او می‌خوانیم و در شخصیتش می‌بینیم، همانا سرسپردگی، ایمان، عشق، امید و انتظار برای دیدن نجات‌دهنده‌اش است. حنا سرسپردۀ یهوه بود که توانست ارزش‌های جوانی خود را کنار بگذارد و به‌مدت هشتاد و چهار سال پیوسته در خانۀ معبود با او بسر بَرَد. او ایمان داشت که نجات‌دهندۀ موعود می‌آید، و به همین جهت سال‌های متوالی منتظر ماند زیرا که عاشق نجات‌دهنده‌اش بود. این انتظار برای او نه با یأس و نگرانی، بلکه با ایمان و امید توأم بود. و خدا نیز او را مطابق ایمان و شخصیت والایش که در حضور او شکل گرفته بود، برکت داد.
در آن زمان دولت روم بر یهودیان حکومت می‌راند و رومیان حتی معبد یهودیان را نیز اشغال کرده و اعلام نموده بودند که قیصر خدای آن‌ها است. در نتیجه زندگی برای یهودیان خیلی سخت شده بود و شاید مردم فکر می‌کردند بهترین راه، شورش و اعتصاب است. ولی حنا در چنین شرایطی به معبد می‌رفت و هر روز دعا می‌کرد. او برای مردم اسرائیل دعا می‌کرد. دعا می‌کرد تا وعده‌های خدا تحقق یابد. در آن زمان رهبران مذهبی مدام با هم در حال جر و بحث بودند، ولی وقتی خدا از آسمان به پایین نگاه می‌کند، آنچه او را تحت تأثیر قرار می‌دهد نه آن اشخاص سیاستمدار و روحانی‌نما، بلکه پیرزن حقیری است به‌نام حنا. حنا می‌توانست به‌راحتی نسبت به خدا سرد شود و از او برنجد، اما او اکنون کسی بود که هر روز نزد خدای اسرائیل دست به دعا برمی‌داشت و از او می‌خواست قوم خود را به‌یاد بیاورد.
این هم در عهد‌عتیق و هم در عهدجدید یک قانون الهی است که خدا همیشه از طریق کسانی که در حاشیه قرار دارند کارهای شگفت‌انگیز انجام می‌دهد.
حنا از اولین کسانی بود که عیسی مسیح موعود را دید، ایمان آورد و نجات یافت. حنا در پی این نبود که از نظر دنیا دارای شخصیتی والا محسوب شود و عزت و احترام یابد، هرچند اگر اراده می‌کرد به‌طور حتم به چنین عزت و احترامی می‌رسید و حتی می‌توانست در کنار روزه و دعا از این امتیازات نیز که حق او هم بود، برخوردار شود.
عزیزان، این زنان بزرگ نمونه‌هایی برای ما بر جای گذاشته‌اند تا ما هم بتوانیم پا جای پای این بزرگ زنان و مردان غیور خدا بگذاریم و از نمونۀ آنان سرمشق بگیریم. این نمونه‌های ایمان به ما می‌آموزند که ما هم می‌توانیم به پیش برویم و در این میدان نبرد بجنگیم و پیروز شویم. حنا می‌توانست بعد از فوت شوهرش از خدا برنجد و با تلخی نزد او گله و شکایت کند، اما در عوض تصمیم گرفت به خدا وفادار بماند و هر روز در دوستی و صمیمت با او جلوتر رود. عاقبت نیز پس از ۶۰ سال متوالی نتیجه دعاهایش را به‌چشم خود دید و این افتخار را پیدا کرد که ورود نجات‌دهندۀ قوم اسرائیل، یعنی عیسی مسیح موعود را نظاره‌گر باشد. چنین افتخاری از آنِ سیاستمداران و بزرگانِ آن زمان نشد!
امروزه دیگر لازم نیست مثل دو هزار سال پیش هشتاد و چهار سال از زندگی خود را در معبد بسر ببریم. اکنون خدا به ما معبدی دیگر، یعنی کلیسا و مشارکت مقدسین را سپرده است که نه تنها هشتاد و چهار سال، بلکه شایسته است که تمام ایام عمرمان را با شادمانی در آن بسر ببریم. وقتی خدا از آسمان به زمین می‌نگرد به‌طور حتم به دولت‌های بزرگ و سیاستمدارانی که می‌خواهند دیگر کشورها را با جنگ تغییر دهند نگاه نمی‌کند، بلکه او به حناها می‌نگرد که در دعا مصرانه منتظر انجام وعده‌های خدا هستند.
امروزه شخصیت حنا و دیگر زنان بزرگ کتاب‌مقدس به ما می‌آموزد که ما نیز می‌توانیم خیلی از ارزش‌های زندگی را کنار بگذاریم و به‌سوی کامل‌کنندۀ ایمان خود یعنی عیسی مسیح به‌پیش رویم. پولس رسول در اول قرنتیان باب ششم آیۀ ۱۲در این رابطه می‌گوید: «همه چیز بر من جایز است، اما همه چیز مفید نیست. همه چیز بر من روا است اما نمی‌گذارم چیزی بر من تسلط یابد.»
حنا در آن زمان ازدواج مجدد و منافع و مزایایی را که می‌توانست در بر داشته باشد کنار گذاشت. حال بیایید از خود بپرسیم که ما می‌توانیم امروزه چه چیزهایی را به‌خاطر خداوندمان کنار بگذاریم؟ چه چیزهایی در زندگی ما هست که شایسته است به‌خاطر خداوند از آنها چشم بپوشیم؟ از یاد نبریم که اگر حاضر باشیم به‌خاطر خداوند از چیزهای به‌ظاهر پرارزش این زندگی دست بکشیم، این در نظر خدا خیلی باارزش است و او بهترین برکات خود را شامل حال ما خواهد ساخت- درست همان‌طور که بزرگ‌ترین برکت دنیا را به حنا عطا کرد و این افتخار را به او داد عیسی مسیح نجات‌دهندۀ موعود را به‌چشم خود ببیند.
آری، صمیمیت با خدا می‌تواند دنیای ما را عوض کند و برکات صف‌ناپذیری را شامل حال ما سازد.

روت

داستان زیبای روت در عهدعتیق یکی از زیباترین داستان‌های عاشقانه تمام دوران است که عشقی عجیب و باورنکردنی را توصیف می‌کند. در حالی که نام این کتاب روت است ولی تمام گفتار او را کمتر از ۹ آیه تشکیل نمی‌دهد. ماجرای این کتاب در زمان داوران که حقیقتاً دوران تاریکی برای قوم اسرائیل بود اتفاق می‌افتد. در این دوران، بی‌قانونی و هرج و مرج‌طلبی حاکم بود و قوم خدا دوران شکست، نااطاعتی و اسارت را سپری می‌کرد.
مردی به‌نام ابیملک با همسرش نعومی به‌خاطر قحطی به دیار همسایه یعنی موآب رفته‌اند. ابیملک پس از مدتی می‌میرد و دو پسرشان زنانی از موآب برای خود می‌گیرند که نام یکی از آن‌ها عرفه و دیگری روت است. پس از مدتی دو پسر نیز می‌میرند و نعومی با دو عروسش تنها می‌ماند. اینجاست که آهنگ غم شروع به نواختن می‌کند. گویی حیاتی نیست. فضا بسیار دردناک و ناامیدکننده است. نعومی عزادار در دیار غربت دور از قوم خود، توان مبارزه ندارد. شاید زمان آن است که بازگردد. اگر تنها چیزی که برایش در این زندگی مانده مرگ است بگذار در میان قوم خود سر بر خاک بگذارد. خود را آماده رفتن می‌کند که دو عروس او به‌سویش می‌آیند تا با او بروند. نعومی با آنان مخالفت می‌کند و آسایش آن‌ها را نه در آمدن با او، بلکه در ماندن آن‌ها و ازدواج مجدد می‌بیند. کلمه "آسایش" یابید همان استراحت (Rest) است.
در آن زمان تمام هویت و آسایش زن در ازدواج و سکونت در خانۀ شوهر خلاصه می‌شد. بیرون از خانۀ شوهر استراحتی برای زن وجود نداشت. او مانند آواره‌ای بود که تنها در خانۀ شوهر نامی برای خود پیدا می‌کرد. نعومی می‌گوید: «در رحم خود دیگر پسری ندارم. اگر ازدواج نیز کنم و بچه‌دار شوم آیا تا بلوغ آنان صبر خواهید نمود؟» عرفه برمی‌گردد ولی روت دست‌بردار نیست. به او می‌چسبد و یکی از زیباترین عبارات عاشقانه را بر زبان می‌آورد. گویی ندایی است که از دل تاریخ با ما حرفی دلنشین و زیبا دارد: «بر من اصرار مکن که تو را ترک کنم و از نزد تو برگردم، زیرا هر جایی که روی می‌آیم و جایی که منزل کنی، منزل می‌کنم، قوم تو قوم من و خدای تو خدای من خواهد بود. جایی که بمیری می‌میرم و در آنجا دفن خواهم شد. خداوند به من چنین بلکه زیاده بر این کند اگر چیزی غیر از موت، مرا از تو جدا نماید.»
چه عبارات زیبایی! عاشقان دنبال این عبارات هستند تا محبت خود را به شخصی که دوستش دارند ابراز کنند. آنچه در اینجا عجیب است نه این عبارات، بلکه اشخاصی هستند که این عبارات بین آن‌ها ردوبدل می‌شود. دو زن و آن ‌هم عروس و مادر شوهر!؟ محبتی عجیب و غیرعادی است ولی همین محبت‌هاست که نتایج عجیب و شگفت‌آوری را نیز به‌دنبال دارد. گویی داستان از اینجا آغاز می‌شود.
شخصی با محبت خالصانه خود را به دیگری می‌چسباند تا وارد دنیایی گردد که کاملاً برای او ناشناخته است. پرواز به درون دنیایی ناآشنا و متفاوت. مردمی متفاوت، فرهنگی متفاوت، آداب و رسومی متفاوت و خدایی متفاوت. آدمی اهل خطر و ریسک! روت جوان آماده است تا به سرزمین ناشناخته‌ها قدم بگذارد و تنها محرک او برای این عمل عشق است. عشقی که نه فقط بر پایه احساسی زودگذر است، بلکه عشقی ارادی با عزمی راسخ. عشقی که در تاریکی زاده می‌شود. روت انتخاب خود را نموده و با این انتخاب سرنوشت و آینده خود را در مسیر دیگری قرار داده است. قسمت اول در هر تغییر مثبت، تصمیم و انتخابی است که بر پایه احساسات بنا نشده باشد.
روت با این اعتراف زیبا به‌همراه نعومی به قلمرو قوم خدا قدم می‌نهد. همانگونه که قول داده بود خدای اسرائیل خدای او می‌شود و بدین وسیله وارد نقشۀ خدا می‌گردد. در روت چه امتیازهای فوق طبیعی وجود داشت که خدا او را پذیرفت؟ ما چندان امتیازی در او نمی‌بینیم. یک زن جوان و معمولی، حتی از لحاظی دارای امتیازات منفی. او موآبی است، بت‌پرست بوده و بیوه و بدون پیش زمینه قوی است. او قاطعانه تصمیم گرفت ولی در حد تصمیم باقی نماند، بلکه فراتر از آن رفت. ممکن است ما تصمیم‌های خوبی بگیریم ولی متأسفانه در حد تصمیم باقی بمانیم. شب تصمیم می‌گیریم ولی فردا فراموش می‌کنیم و چیزی به‌یاد نمی‌آوریم. اما روت اینگونه نبود. او زادگاه خود را چون ابراهیم به مقصد نامعلومی ترک نمود و به استقبال ناشناخته‌ها رفت. قسمت دوم در تغییر این است که برای تحقق تصمیم خود قدم برداریم.
در بقیۀ ماجرا می‌بینیم که روت به‌همراه نعومی به یهودیه می‌رود و در مزرعه‌ای به خوشه‌چینی مشغول می‌گردد. روت در اطاعت کامل از نعومی است و کاملاً فروتنانه به حرف‌های مادرشوهر خود گوش می‌دهد و به آن عمل می‌کند. هیچ اعتراض یا غرغر و ناراحتی وجود ندارد. با این اطاعت و سرسپردگی است که خدا به‌وسیلۀ اتفاقات عجیبی او را به‌طرز غیرقابل تصوری مبارک می‌گرداند. ما ممکن است بعضی مواقع تصمیم‌های مهمی بگیریم و برای تحقق آن نیز قدم برداریم ولی پس از مدتی با نااطاعتی به برکات دست نمی‌یابیم. اینجاست که خدا با تجربیات و امتحان‌ها ما را به فراگیری درس اطاعت وادار می‌کند. روت با اطاعت، برکات خاصی را از آن خود نمود.
در قسمت پایانی این ماجرا روت را می‌بینیم که برکات را دریافت می‌کند. زن تنها که باید آسایش را فقط در خانه شوهر پیدا کند با مردی به‌نام بوعز ازدواج می‌کند و دارای خانه و خانواده می‌شود. نعومی، با تلخی می‌آید اما روت او را صاحب نوه می‌کند تا تلخی نعومی را به شادی برگرداند. برکت او نعومی را نیز شامل می‌شود. اما گویا این‌ها چندان بزرگ نیست. انتخابی که پشت پا زدن به تمام گذشته و حرکت به‌سوی خدای وعده و حقیقی باشد، پاداشی والاتر از این برکات زمینی را می‌طلبد.
انتخاب روت ریشه در عشقی پرقدرت دارد که حاضر است به دنیایی ناشناخته گام نهد و خود را برای نتایج شگفت‌انگیزی آماده نماید که تمامی آن نشأت‌گرفته از فیض و رحمت خدای محبت است. گویی خدا نمی‌خواهد این زن موآبی جوان با زمینۀ بت‌پرستی را در نسل خود سهیم نکند.
بله، او باید مقامی والا پیدا نماید. نام او نباید هیچگاه از صحنۀ تاریخ محو گردد. او مانند ملکه‌ای است که باید اوج گیرد. روت جوان در مقامی قرار می‌گیرد که داود پادشاه اسرائیل باید از نسل او بیاید. مردی موافق دل خدا و کسی که خدا تخت سلطنت او را ابدی ساخت، و از آن هم فراتر، نجات‌دهندۀ جهان یعنی عیسی ‌مسیح در نسل روت قرار می‌گیرد. بدین وسیله نام روت موآبی در شجره‌نامۀ مسیح موعود که باید سالیان بعد از نسل او پا به دنیای خاکی نهد، ثبت می‌گردد. چه افتخاری برای روت که در ابتدا نه هویتی داشت و نه زمینه درخشانی و نه خدایی! نکته سوم در این تغییر این است که اطاعت و سرسپردگی در آن تصمیم، ما را به برکات و وعده‌های خدا می‌رساند.
داستان روت با غم شروع شد ولی با شادی پایان یافت. با قحطی شروع شد ولی با فراوانی به‌پایان رسید. با مرگ شروع شد ولی با تولد پایان یافت. با بی‌هویتی آغاز گشت ولی با شراکت در نسل خداوند پایان یافت. از سردرگمی و آوارگی شروع شد و به امنیت و آسایش منتهی گشت. با زمستان شروع شد و به بهار رسید. در عصری که یک فرزند دختر ارزش چندانی در برابر فرزند پسر نداشت، روت برای مادرشوهرش از هفت پسر بهتر بود. تمام این تبدیل و تغییر در انتخاب و تصمیم روت برای رفتن با نعومی و پیوستن به خدای واقعی بود. بر خلاف بسیاری از داستان‌های ناامیدکننده امروز، داستان روت مسیری متفاوت را پیمود. با غم و اندوه و مرگ شروع شد و با شادی پایان یافت، زیرا نویسندۀ این داستان نه یک انسان بلکه خداست.
برای گریز از سرزمین غم و اندوه و شکست ما با انتخابی آزاد روبرو هستیم. می‌توانیم در آن سرزمین بمانیم و با قانون بسازیم و بسوزیم و به حیات خود ادامه دهیم. ولی بدانیم که راه دیگری هم هست، یعنی تصمیمی که می‌توانیم در برابر دست درازشدۀ خدا در مسیح اتخاذ کنیم. قبول و یا رد آن، سرنوشت و ابدیت ما را رقم خواهد زد. ما یا در درون سرزمین وعده هستیم یا در بیرون آن. ما با تصمیم و گزینش خود می‌توانیم از بیرون به درون آییم. بعضی از مواقع نمی‌دانیم در پشت این تصمیم حقیقتاً چه انتظارمان را می‌کشد. برای روت هم همینطور بود، سرزمینی ناشناخته و مرموز. ابراهیم نیز راهی سرزمینی شد که اطلاعی از آن نداشت.
شما در کدام قسمت از این مراحلی که برشمردیم قرار دارید؟ آیا در مرحله تصمیم هستید و یا تصمیم را گرفته‌اید ولی قدرتی برای قدم برداشتن نیست؟ یا شاید حرکت کرده‌اید ولی برکات دور از دسترس است و سردی زمستان هنوز آزارتان می‌دهد. حقیقت مسلم این است که در هر مرحله‌ای که باشیم خدا ما را محکوم نمی‌کند بلکه می‌خواهد چون روت به او اعتماد کنیم و وعده‌ها را بدست آوریم.

فیض خداوند با همگی شما

۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

زن به صورت خدا افریده شد

در کتاب پیدایش ۱:‏۲۷-۲۸ چنین می‌خوانیم: «پس خدا آدم را به‌صورت خود آفرید. او را به‌صورت خدا آفرید. ایشان را نر و ماده آفرید و خدا ایشان را برکت داد و خدا بدیشان گفت: »بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و در آن تسلط نمایید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همۀ حیواناتی که بر زمین می‌خزند، حکومت کنید.
با توجه به این آیات می‌بینیم که "حوا" به صورت خدا آفریده شد. هم زن و هم مرد در این کاملیت آفریده شدند، شبیه خدا.
کلام خدا انسان را چنین به تصویر می‌کشد: شبیه خدا و حاکم بر موجودات. پس انسان موجودی است اجتماعی که برای مشارکت خلق شده و لازم بود که این انسان مذکر و مؤنث خلق شود برای مشارکت با یکدیگر و با خالق خود.
زن (همچون مرد) موجودی اجتماعی است که برای مشارکت خلق شد.
در باب ۲ پیدایش، آیات ۲۱-۲۳ چنین می‌خوانیم: «خداوند خدا، خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت، و یکی از دنده‌هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد.»
از مفسر کتاب‌مقدس در دانشگاه الهیات نیوجرسی بنام هنری متیو چنین نقل شده است:
«خدا این استخوان را از پهلوی آدم گرفت، نزدیک بازوی او و نزدیک قلب او. نزدیک بازوی او که مرد از او محافظت کند و نزدیک قلب او که به او عشق بورزد و او را دوست بدارد. این استخوان از سر مرد گرفته نشد تا زن به او فرمانروایی کند و نه از پای او که مبادا او را پایمال کند.»
پس هدف خدا این بود که زن یار و یاور مرد باشد. دوست بدارد و دوست داشته شود. با وجودیکه می‌بینیم که خدا مرد را اول آفرید و زن را پس از او، با این‌حال زن را خلقت دست دوم بحساب نیاورد که چیزی کم‌تر برای او درنظر گرفته باشد بلکه همان روح را که در آدم دمید در زن هم دمید و به هر دو یک مأموریت داد. زیبایی کار خدا در این بود که زن را از جنس مرد آفرید؛ آنها می‌توانستند یکدیگر را درک کنند، با یکدیگر مصاحبت داشته باشند و مشترکاً مأموریت خدا را انجام دهند.
با وجود این‌که زن پس از مرد خلق شد اما در نقشۀ آفرینش خدا او جایگاه منحصر به فرد خود را داشت. در حقیقت همان‌طور که پولس در ۱ قرنتیان ۱۱:‏۱۱ و ۱۲ می‌گوید: «زن از مرد جدا نیست و مرد هم جدا از زن نیست در خداوند . زیرا چنانکه زن از مرد است همچنین مرد نیز به‌وسیلۀ زن، لیکن همه چیز از خدا.»

حوا به فیض خداوند ایمان داشت

هنگامی که حوا شیث را به دنیا می‌آورد می‌گوید: «خدا نسلی دیگر به من قرار داد به عوض هابیل که قائن او را کشت» (پیدایش ۴:‏۲۵). برای یک مادر مصیبتی بزرگ‌تر از این وجود ندارد که مرگ فرزندش را ببیند و حتماً حوا هم از این قائده مستثنی نبود اما درد او از یک مادر داغدیده عمیق‌تر بود چرا که یک فرزندش قاتل فرزند دیگرش بود! یک مادر چطور می‌تواند این را تحمل کند؟ تلخی و کلافگی و غصه چه آسان می‌تواند در وجود این زن رخنه کند به‌طوریکه جز مرگ چیزی او را راحت نکند! اما حوا آموخته بود که فیض خداست که در مصیبت‌ها او را بلند می‌کند. او یاد گرفته بود که فیض خدا در بحبوحه مسائل پیچیده زندگی و مصیبت‌ها، شکست‌ها و حتی گناهان راهی برای رهایی و نجات و محبت باز می‌کند.
معنی اسم شیث یعنی "عطا شده". حوا یاد گرفته بود که "عطای" خدا می‌تواند در بطن مشکلات و سختی‌ها و مصیبت‌ها او را تسلی دهد و باعث شود که به‌جای نگریستن بر گذشته به آینده‌ای که خدا عطا کرده چشم بدوزد.
باشد که زن و مرد امروزی بتواند از فراز و نشیب‌های زندگی روحانی حوا درس‌ها بیاموزد و غفلت‌ها و قصوراتش نه تنها وسیله سقوط روحانی او نگردند بلکه اعتماد و توکل او را به‌کار خدا و فیض عظیم او بیش‌تر سازد.

بتشبع زن احیا شده

من از کوچکی از شنیدن داستان زندگی شخصیت‌های معروف کتاب‌مقدس لذت می‌بردم. چشم‌هایم را می‌بستم و سعی می‌کردم وقایع زندگی آنها را در ذهنم تجسم کنم (هنوز هم گاهی اوقات این کار را می‌کنم). اما داستان زندگی شخصیت‌های نه چندان معروف کتاب‌مقدس نیز به همان اندازه هیجان‌انگیز است. بتشبع یکی از این شخصیت‌هاست. اگرچه جزئیات زیادی از زندگی او در کتاب‌مقدس نیامده است، اما همان اندک مطالبی که در مورد او نوشته شده کافی است تا ما را مجذوب وی کند.
بتشبع اغلب به کسی معروف است که باعث لغزش داود شد. اما با نگاهی دقیق‌تر به این شخصیت کتاب‌مقدس، متوجه خواهیم شد که در پس زندگی او حقایق عمیق‌تری نهفته، و درس‌های مهمی می‌توان از او آموخت که محدود به دوره یا مکان و فرهنگ خاصی نیست.
بتشبع در خانواده‌ای یهودی به‌دنیا آمده بود. پدرش الیعام از بزرگان لشگر داود بود و پدربزرگش اخیتوفَل، از مشاوران ارشد داود. شوهرش "اوریای حِتّی" نیز یکی از وفادارترین سرداران داود بود. بنابراین پیداست که بتشبع در دامان خانواده‌ای پرورش یافته بود که به داود پادشاه ارادت فراوان داشتند، و می‌توان نتیجه گرفت که خداترس نیز بودند و در راه‌های او گام برمی‌داشتند.
قسمت عمده داستان بتشبع در دوم سموئیل فصل ۱۱ یافت می‌شود. در ابتدای این فصل می‌خوانیم که داود، با اینکه به‌عنوان پادشاه می‌بایست همچون تمام دیگر پادشاهان در آغاز سال جدید عازم نبرد می‌شد، چنین نکرد و آسایش کاخ سلطنتی‌ در اورشلیم را به میدان جنگ ترجیح داد. همین راحت‌طلبی او، زمینه را برای سقوط اخلاقی‌اش هموار کرد.
یک روز عصر که بعد از خواب نیمروزی به قصد گردش بر پشت بام کاخ رفته بود، چشمش به بتشبع افتاد که حمام می‌کرد. ظاهراً بتشبع بسیار نزدیک بود، چون می‌خوانیم که داود دید «آن زن بسیار نیکومنظر بود.» ممکن است بپرسیم چرا بتشبع در جایی حمام می‌کرد که سایرین می‌توانستند او را ببینند؟ اما اگر دقیق‌تر مطالعه کنیم، می‌بینیم نوشته نشده که او بیرون از خانه مشغول شستشو بود. بتشبع احتمالاً در داخل منزل حمام می‌کرد، و چشم‌انداز قصر این امکان را به داود می‌داد که چشم‌چرانی کند. دقیق‌تر که بخوانیم، متوجه می‌شویم که شستشوی بتشبع یک آبتنی معمولی نبود، بلکه او مطابق شریعت پس از عادت ماهیانه غسل طهارت می‌کرد. اینها همه نشان می‌دهد که بتشبع، این زن عبرانی، برای احکام خدا ارزش قائل بود و از آنها اطاعت می‌کرد.
باری، داود بتشبع را می‌بیند و کسانی را می‌فرستد تا هویت او را جویا شده، او را به کاخ بیاورند. در این مرحله ظاهراً بتشبع می‌توانست با خودداری از رفتن به قصر داود، مانع از گناه شود. اما آیا این زن عبرانی می‌توانست از فرمان پادشاه اسرائیل سرپیچی کند؟ آیا او از عواقب چنین سرپیچی‌ای ترسیده بود؟ جزئیات را نمی‌دانیم. همین‌قدر می‌دانیم که داود با او همبستر شد، و او پس از غسل طهارت به خانه خود برگشت (آیه ۴). احتمالاً این واقعه تکان‌دهنده تا مدت‌ها تن و فکر و روح بتشبع را می‌آزرد. اما او به محض آنکه متوجه شد در نتیجه عمل داود آبستن است و موجودی زنده در رحم اوست، تصمیم درستی گرفت و موضوع را به داود خبر داد.
داود ترتیبی ‌داد که اوریا، شوهر بتشبع، از میدان جنگ به خانه نزد همسرش برگردد تا بدین ترتیب با همبستر شدن با او، بر گناه داود سرپوش گذاشته شود. اما وقتی نقشه‌اش به شکست انجامید و اوریا حاضر نشد در شرایطی که اسرائیل در آتش جنگ می‌سوخت به خانه برگردد، داود دست به عملی هولناک زد و نقشه قتل اوریا را کشید. ترتیبی داد که اوریا به خط مقدم فرستاده شود، تا با کشته شدن او بتواند با بتشبع ازدواج کند. واکنش بتشبع به هنگام شنیدن خبر قتل اوریا نشان می‌دهد که او به‌راستی شوهر خود را دوست داشت و در ماجرای زنای داود صرفاً قربانی شهوت او بود. بتشبع وقتی ‌شنید شوهرش مرده است، به‌شدت گریست و برایش ماتم گرفت.
پس از پایان دوران ماتم، داود بتشبع را به خانه خود برد و به عقد خویش در‌آورد. بتشبع پسری برای او زایید، اما می‌خوانیم که «کاری که داود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد» (دوم سموئیل ۱۱‏:‏۲۷). خدا از طریق ناتان نبی کراهتِ عملِ داود را به او متذکر شد. داود توبه ‌کرد، و ناتان به او اطمینان داد که خدا گناهش را بخشیده و او را نخواهد کشت، اما پسری که بتشبع برایش زاییده است خواهد مرد.
یک بار دیگر بتشبع را می‌بینیم که، این بار در سوگ فرزند، به ماتم می‌نشیند. از آنجا که بتشبع از اوریا فرزندی نداشت، این اولین فرزند او بود، و بی‌تردید از دست دادنش برای او بسیار دردناک بود. بتشبع به احتمال زیاد می‌دانست که ناتان نبی از جانب خدا با داود صحبت کرده است، و شاید می‌دانست که مرگ فرزندش مجازاتی از طرف خداست. او احتمالاً نگران این موضوع نیز بود که حال که فرزندی که زاییده مرده است، آیا داود همچنان او را نزد خود نگاه خواهد داشت؟ بااینحال با وجود تمام این مصیبت‌ها و نگرانی‌ها، در هیچ جا نمی‌بینیم که بتشبع روحیه‌ای تلخ پیدا کرده باشد و خدا یا داود یا حتی خودش را به‌سبب این بلایا مقصر دانسته باشد. او دردمند بود، اما در اوج درد و رنج نیز آنچه را درست بود انجام می‌داد. رفتار و نگرش بتشبع در خلال مصیبت‌ها، رفتار و نگرشی شایسته بود.
روشن است که طرز برخورد بتشبع در برابر مصیبت‌های مکرری که ‌ناخواسته متحمل شده بود، از نظر خدا پنهان نماند. این زن، مصیبتِ حتک حرمت شدن، از دست دادن شوهر، و از دست دادن یگانه فرزندش را به‌خوبی تاب آورده بود بی‌آنکه واکنش تلخی از خود نشان دهد. او در هر مورد تنها کاری را که درست بود، انجام داد. بنابراین خدا نیز به این زنِ زجرکشیده نظر لطف نشان می‌دهد و او را احیا می‌سازد. در فصل ۱۲ آیه ۲۴ می‌بینیم که نه تنها داود او را از کاخ نراند، بلکه خداوند سلیمان را به وی عطا کرد، و می‌خوانیم که «خداوند او را دوست داشت.» پس از به‌دنیا آمدن سلیمان، خداوند ناتان نبی را می‌فرستد تا بگوید که نام این طفل "یدیدیا" یعنی "محبوبِ خدا"ست. بدین ترتیب بتشبع اطمینان یافت که پسر دومش به سرنوشت پسر اول دچار نخواهد شد، زیرا که خود خدا سخن گفته بود و بر فرزند او مهر تأیید زده بود. چه تسلی زیبایی! خداوند ماتم بتشبع را به شادی تبدیل کرد، و بدین ترتیب روند احیای او آغاز شد. این احیا از هر لحاظ کامل بود: خداوند پس از سلیمان سه پسر دیگر نیز به داود بخشید، ولی در نهایت این سلیمان، پسر بتشبع بود که به‌عنوان پادشاه اسرائیل جانشین داود شد. تصورش را بکنید که چقدر باید برای بتشبع باعث افتخار و مایه شادی باشد که ببیند پسر نخست‌زاده‌اش پادشاه اسرائیل شده است.
در خلال وقایع بعدی زندگی بتشبع می‌بینیم که دست احیاکنندۀ خداوند همچنان بر اوست. وقتی یکی دیگر از پسران داود به‌نام ادُنیا کوشید بجای داود پادشاه شود، ناتان نبی به بتشبع مشورت می‌دهد که چگونه جان خود و سلیمان را برهاند، و به او اطمینان می‌بخشد که سلطنت از آنِ سلیمان خواهد بود زیرا که خود خداوند چنین مقرر داشته است (اول پادشاهان ۱ و ۲). ناتان می‌گوید که داود قسم خورده است سلیمان جانشین او خواهد بود. انتخابِ داود و حمایت ناتان نبی و صادوق کاهن از سلطنت سلیمان نشان می‌دهد که سلیمان از خدا پیروی می‌کرد، و اینکه مادرش بتشبع او را پسری خداترس تربیت کرده بود. پس از به تخت رسیدن سلیمان نیز می‌بینیم که چگونه بتشبع در دربار پسرش دارای عزت و احترام است و بر دست راست او می‌نشیند (اول پادشاهان ۲:‏۱۹). بتشبع که احتمالاً زمانی در اسرائیل انگشت‌نمای مردم بود، حال در برابر تمام اسرائیل عزت یافته بود. اما از همه این افتخارات بزرگ‌تر، زمانی است که نام او را در شجره‌نامه عیسی مسیح می‌بینیم. در انجیل متی در شجره‌نامه عیسی تنها از پنج زن اسم برده شده است، و بتشبع یکی از آنهاست. چه افتخار بزرگی! خدا ماتم بتشبع را به شادی و خفت و خواری او را به بزرگ‌ترینِ افتخارات تبدیل کرد.
از زندگی بتشبع چه درس‌هایی می‌توان یاد گرفت؟ او چه اشتباهاتی کرد و کارهای درستش چه بود که بتوان در زندگی از آنها پند گرفت؟
اولین درسی که می‌شود از زندگی بتشبع آموخت این است که اگر خود را با وضعیتی مواجه می‌بینیم که می‌تواند به گناه خودمان یا دیگران منجر شود، اگر حتی کوچکترین روزنه‌ای برای فرار از آن وضعیت وجود دارد، آن را از دست ندهیم. بتشبع وقتی به قصد داود پی برد، چه بسا چنین روزنه‌ای برای فرار داشت، اما از آن استفاده نکرد. ممکن است از عواقب این امر می‌ترسید؛ ممکن است از اینکه پادشاه اسرائیل او را زیبا یافته، احساس خوبی داشت و اجازه داد وسوسه بر او غالب آید. علت را نمی‌دانیم. اما حتی اگر کوچکترین فرصتی برای فرار از وضعیتی که به گناه می‌انجامید وجود داشت، می‌بایست او نیز همچون یوسف فرار را بر قرار ترجیح می‌داد و عواقب این تصمیم را به دست خدا می‌سپرد.
البته گفتنش آسان است. چه بسا ما نیز بارها در وضعیتی قرار گرفته‌ایم که می‌دانیم به گناه می‌انجامد، و اندک فرصتی داشته‌ایم که تصمیم درستی بگیریم، ولی در عوض تسلیم ترس‌ها و ضعف‌های‌مان شده‌ایم. به قدرت خودمان البته نیز ترس و ضعف بر ما چیره خواهد شد، اما اگر از طریق دعا و تفکر در کلام از قدرت خدا تغذیه کرده باشیم، برای مقابله با هر نوع پیشامدی آماده خواهیم بود.
دومین درسی که می‌توان از بتشبع آموخت، چگونگی برخورد او در رویارویی با سختی‌هاست. بتشبع به‌راحتی می‌توانست اجازه دهد که تلخکامی بر او چیره شود. از نگاه دنیا، او خیلی چیزها را از دست داده بود و کاملاً حق داشت که تا پایان عمر روحیه‌ای تلخ داشته باشد و خودش، داود، یا حتی خدا را مقصر بخواند. به‌جرأت می‌توان گفت که بتشبع در هیچ کدام از مصیبت‌هایی که برایش پیش آمد -‏‏ حتک حرمت توسط داود، آبستن بودن و انگشت‌نمای مردم شدن، از دست دادن شوهر، و از دست دادن فرزند اول-‏‏ مقصر نبود. اما او گرچه مورد ظلم واقع شده بود، هیچگاه زبان به نفرین یا ملامت کسی نگشود. در عوض، نگاهش به خدا بود و کماکان در طریق‌های او گام برمی‌داشت، و این شیوه زندگی را به فرزند خود سلیمان نیز آموخت. همین رویه مثبت باعث شد خدا او را تفقّد کرده، احیا نماید.
ما نیز امروز ممکن است به ناحق مورد ظلم واقع شویم. ممکن است در مصائب و مشکلاتی گرفتار بیاییم که دیگران بر ما تحمیل کرده‌اند و مسبب آن بوده‌اند. شاید کسانی ما را آزرده‌اند، حق‌مان را ضایع کرده‌اند، یا احساسات‌مان را جریحه‌دار نموده‌اند. شاید تشنۀ انتقام هستیم و زمین و زمان را به‌خاطر سرنوشت خود نفرین می‌کنیم. در اینگونه مواقع، بتشبع را از یاد نبریم. درست همانطور که خدا درد و رنج بتشبع را دید و بر او نظر لطف افکند، امروز نیز نگاه او بر شکسته‌دلان است. ممکن است روند احیا و التیام مدت‌ها به طول بیانجامد؛ ممکن است تمامی ابعاد کار خدا را به چشم خود نبینیم، اما امید به خدا را نباید از دست داد زیرا او عاقبت بر رنج‌دیدگان نظر می‌افکند و آنانی را که بر او توکل کنند، احیا می‌سازد. بنابراین بیایید همصدا با سراینده مزمور بگوییم: «ای که تنگی‌های بسیار و سخت را به ما نشان داده‌ای، رجوع کرده ما را زنده خواهی ساخت؛ و برگشته، ما را از عمق‌های زمین بر خواهی آورد. بزرگیِ مرا مزید خواهی کرد و برگشته، مرا تسلی خواهی بخشید» (مزمور ۷۱‏:‏۲۰‏-‏‏‏۲۱).